عزیزترینم،

آنچه گفتی، گل گفتی و دُر سفتی. خیلی عالی است. و این همان درسی است که میتوان از همدیگر آموخت. دیری بود از مولوی در مورد محبت چیزهایی شنیده بودم: از محبت خارها گل میشود... اما هر چه زمان میگذرد به جنبهی دیگری در کنار این سخن پی میبرم: محبت نیز آموختنی است. محبت همچون طفل ماست، فرزند ماست، در دامان ما به دنیا میآید، روی دستان ما جان میگیرد و بال میگیرد و بزرگ می شود. ما از لحظه لحظهی زندگی و وجود خود به طفل کوچک و ناز غذا میدهیم و ذرههای کوچک عمرش را با نفسهای خود میدمیم تا پررنگتر شود و به چشم و چشمانی جا گیرد.

ما از محبت غفلت میکنیم. میدانی چه میگویم؟ .... ما از محبت آنچنان که باید، مراقبت نمیکنیم. فکر میکنیم محبت «حق» ماست، و همچون هر حق دیگر ما باید دیگری آن را برای ما بدهد. این است که به این «حق» خود نمیرسیم. آن سخن ساده را به تکرار روی زبان خود میرانیم که «حق گرفتنی است نه دادنی»، اما هیچگاهی فکر نمیکنیم که آنکه حق را باید بگیرد ماییم نه کسی دیگر. ما همچون هر خصوصیت قبیلوی دیگر خود در اینجا نیز قبیلوی برخورد میکنیم. حق را مال قبیلهی خود میدانیم و آنگاه فکر میکنیم قبیله باید حق را بگیرد و در قبیله نیز معلوم است که پیمانکارانی هستند که باید این مهم را به سر رسانند. فراموش میکنیم که حق مال «فرد» ماست نه مال قبیلهی ما. خداوند ما را فرد خلق کرد نه قبیله. خداوند از ما به عنوان فرد بازخواست میکند نه به عنوان قبیله. این فردگرایی در تعبیرات اسلام نیز انقلاب بزرگی بود. همه را در برابر خدا به عنوان فرد اهمیت میداد و فردیت و مسئولیت فردی و آنگاه حقوق فردی را گوشزد میکرد. محبت نیز حق ماست، اما حق فرد ماست و هر حقی برای ما مسئولیت نیز خلق میکند. فقط تصور کن که اگر من سهم خود نسبت به این حق را ادا کنم و تو سهم خود را ادا کنی و هر فردی دیگر ادا کند، این حق چقدر بارور میشود!

عزیزم،

بگذار این را هم علاوه کنم: محبت همزاد واژهای دیگر به نام «ایمان» است. هر دو مال قلب اند. مال آن پنهانیهای درون. آنکه محبت ندارد به ایمان نمیرسد و آنکه ایمان ندارد محبت را به دروغ لقلقهی زبان میکند. این هر دو همزاد اند. با هم به دنیا میآیند و با هم میبالند و بزرگ میشوند. ایمان، نه جزمیت و تعصب خشک و کوری که ملاعمر و امثال او به لجنش کشیده اند. ایمان! .... مرجعش مهم نیست. میتواند خدا باشد، میتواند هر چیزی دیگر باشد که تو خود را با او قرار و آرام و امن میبخشی. چهگوارای آرژانتینی به همان اندازه ایمان داشت که گاندی هندی. مولوی به همان اندازه ایمان داشت که پاسکال. انشتین به همان اندازه ایمان داشت که ابوسعید ابوالخیر و سنایی. خیلیهای دیگر را من در زندگی خود دیدم که وقتی فرصت شد در مورد شان برایت خیلی چیزها خواهم گفت. همه خدا، به آن معنایی که من و تو میدانیم، نمیگفتند. اما در ایمان شان حیرت میکنم. برخی ایمان خود را به مذهب پیوند میدادند و برخی به چیزی غیر از مذهب. برای من اینش مهم نیست. میدیدم که به تعبیر مولوی «چیزک»ی در آنسوی چشمانش گره خورده است و آن «چیزک» او را سخت زیبا  دوستداشتنی و نیکو ساخته است.

آنکه انسان میکشد و خدا میگوید دروغ میگوید. حد اقل برداشت من این است. شاید کاربرد تعبیر «دروغ» اندکی از محبت عاری باشد. اما لطافت محبت و ایمان مرا به اینجا میرساند که بگویم آن یکی دروغ است. آنکه نالهی انسان گوشش را نمیخراشد از ایمان و محبت به یکسان خالی است. ایمان و محبت با کینه و نفرت نمیسازند. یا این جفت باشد یا آن جفت. وقتی یکی آمد، دیگری باید جا خالی کند. ولو قبول کنیم که رابطهی حضور و غیاب این دو جفت نسبی است و مطلق نیست، باز هم میتوان گفت که به هر نسبت این یکی بیشتر جا بگیرد آن دیگری باید بیشتر جا خالی کند.

سخنم برای تو، عزیز دلم، این است که از محبت و ایمان غفلت نکنی. بقیه همه چیز میآیند و برای تو سهولت خلق میکنند و میروند: غذا و لباس و تفریح و دانشگاه و دوست و همکلاس و استاد و هواپیما و کنفرانس و لندن و کتاب و سخنرانی و هر چیزی دیگر. آنچه همه باید برایش کار کنند ایمان است و محبت. ایمان را گوهری بدان که قیمت توست و محبت را زینتی بدان که تو در آن معنا مییابی. گاهی که فرصت کردی و خلوت کردی، چشمانت را فروبند و به آنچه گفتم با ایمان و محبت نگاه کن. تجربهی نیکی خواهی داشت. من همین حالا دارم این تصور را تجربه میکنم.

یادت هست که در درسهای تفسیر میگفتم: خدا در قرآن چقدر لطیف و پرمهر است؟... تصور کن اگر به جای «بسمالله الرحمن الرحیم» که این همه در هر کار و هر سخن تکرار میکنیم، میداشتیم که «بسم رب الجبار القهار المنتقم»، چه حالی میداشتیم. این تکرار را با آن تکرار مقایسه کن و بعد ببین که خدا چه خواسته است برای ما بگوید و چه را خواسته است به طور غیرمستقیم هر روز روی زبان ما تکرار کند.

برایت ایمان و محبت و زیبایی و نیکی آرزو میکنم.

خدا یاورت باد