آیا کابینه‌ی جدید باز هم تکرار تجربه‌ی آقای کرزی خواهد بود؟

آیا کابینهی جدید باز هم تکرار تجربهی آقای کرزی خواهد بود؟

 

رد شدن کابینهی پیشنهادی آقای کرزی باید بیشتر از هر کسی دیگر برای شخص او عبرتناک و آموزنده بوده باشد. به نظر میرسد «تغییر در سیاست»، مهمترین درس این حادثه بود.

زمامدار دیروز در چوکات نظام ارباب رعیتی عمل میکرد. وی تنها با افکار عامهی داخل کشورش طرف بود و سیاستها و روابط بیرونیاش نیز با معیار افکار عامهی داخل کشور اندازهگیری میشد. به همین دلیل، حفظ و رعایت افکار عامهی داخل کشور برای زمامدار دیروز فوقالعاده اهمیت داشت. نیروهایی که افکار عامه را تمثیل و جهتدهی میکردند نیز مشخص بود: ملک و ارباب و ملا و سرمایهدار و امثال آن.

نیروهایی که در سیاست دیروز نقش داشتند، حد واسطه میان حکومت و مردم بودند. این نیروها از نفوذ و موقعیت اجتماعی خود برای جلب توجه زمامداران استفاده میکردند و از اعتبار و موقعیت خود نزد زمامداران برای مانور دادن در عرصهی روابط اجتماعی بهره میگرفتند.

امروز، اما سیاست تغییر کرده است. سیاست بیشتر از افکار عامهی داخل کشور، بر روابط و مناسبات بیرونی تکیه دارد. حد اقل سیاست بیارتباط با روابط و مناسبات بیرونی حرکت نمیتواند. افکار عامهی داخل کشور نیز تا حدی زیاد از همین روابط و مناسبات تأثیر میپذیرد. نیروهایی که دیروز در سیاست نقش داشتند، امروز از اهمیت افتیده اند. سیاست امروز با اصول ارباب رعیتی نمیچرخد. سیاست چنبرهی گستردهی بینالمللی یافته است و نیروهایی نیز که در سیاست دیروز نقش بازی میکردند، نقش موثر خود را در روابط و مناسبات گستردهتر بینالمللی به گونهای آشکار از دست داده اند.

به همین دلیل است که میتوان گفت سیاست امروز را نباید با نیروهای دیروز و با روش دیروزی اداره کرد. سیاست امروز سیاست مدرن است و این سیاست با نیروها و روش دیروزی عقیم میماند. سیاست مدرن به نیروها و روش مدرن ضرورت دارد. به طور مثال، سیاست جدید نه به اتکای افراد، بلکه به اتکای سیستم و نهادها به پیش میرود. به همین ترتیب، سیاست جدید به تدبیرها و راهحلهای جدید ضرورت دارد. سیاست جدید در هر گام انعطافپذیری، تطابق و سازگاری نشان میدهد. پویایی اصل عمده در سیاست امروز است.

شاید برای حادثهای که در جریان رأی عدم اعتماد پارلمان به کابینهی پیشنهادی آقای کرزی اتفاق افتاد، دلایل و تعبیرات مختلفی در نظر گرفت. اما این حادثه، به هر حال، درسهایی به همراه داشت که آقای کرزی باید بیشتر از دیگران آن را جدی بگیرد.

کسانی که آقای کرزی آنها را پایههای قدرت خود در سیاست افغانستان تصور میکرد، نشان دادند که چقدر از زمان و الزامات آن دور افتاده اند. این افراد نه تنها در جریان انتخابات ریاست جمهوری اعتماد عامهی مردم را به نفع آقای کرزی جلب نکردند، بلکه در میان قوماندانها و نیروهای اصلی قدرت خود در درون پارلمان نیز جایگاهی را حفظ نکردند. رأی عدم اعتماد به کابینهی پیشنهادی آقای کرزی، در واقع رأی عدم اعتماد و عدم اعتنا به این متکاهای آقای کرزی نیز بود. آقای کرزی باید متوجه شده باشد که این افراد چقدر از موقعیت پوشالی خود برای باجگیریهای سیاسی بهره گرفته اند.

از سویی دیگر، وزرایی که رأی اعتماد پارلمان را گرفتند، هیچکدام از وزنه و اعتبار و پشتوانهی خاصی در میان اعضای پارلمان برخوردار نبودند. این افراد به ندرت صاحب حزب و امکانات و دسته و پارتی به شمار میرفتند. اگر گفته شود که این وزرا مورد اعتماد جامعهی بینالمللی بوده اند، باید رأی آوردن شان در پارلمان آقای کرزی را به تجدید نظرهای دیگری نیز دعوت کند. یعنی اعتماد جامعهی بینالمللی برای پارلمان، برخلاف آنچه در ظاهر حرکات و حرفهای برخی از اعضای پارلمان صورت منفی میگیرد، در واقع، یکی از معیارها برای اعتماد کردن به وزرا نیز محسوب میشود.

شاید آقای کرزی تمایل داشته باشد که یک بار دیگر بخت خود را با پیشنهاد مجدد برخی از وزرای رد شده آزمایش کند. شاید هم برخی از این وزرا با شگردهای خاصی به کسب آرای پارلمان نیز نایل شوند. اما آنچه را آقای کرزی در وسط این بازیها از دست خواهد داد، زمان و فرصتهایی است که برای افغانستان و حکومت آن به سادگی گیر نمیآید.

به نظر می‌‌رسد برای آقای کرزی اعتماد کردن به نیروهایی که بتوانند خود توجیهگر خود باشند، باصرفهتر از کسانی است که آقای کرزی در هر گام و هر مرحله، از حساب ریاست جمهوری خود برای توجیه آنها مایه بگذارد. متکاهای آقای کرزی، همه بارهای گردن اویند، نه اینکه او را در برداشتن بارهای سنگین اداره و سیاستش یاری کنند. شاید وقت آن رسیده باشد که آقای کرزی در این امر با جرأت و شهامت بیشتری عمل کند.

 

آقای کرزی در باریک‌راه خطرناکی قرار گرفته است

آقای کرزی در باریکراه خطرناکی قرار گرفته است

 (برگرفته از سایت بی بی سی)

رأی عدم اعتماد پارلمان به هفده وزیر پیشنهادی آقای کرزی، حادثهای جالب، امیدبخش، اما تا حدی زیاد غیرمنتظره بود. یکی از اعضای دفتر آقای کرزی از این رویکرد پارلمان اظهار تأسف کرد، اما سخنگوی ریاست جمهوری گفت که رییس جمهور به تصمیم پارلمان احترام میگذارد. نمایندهی سازمان ملل از تصمیم پارلمان به عنوان یک عقبگرد سیاسی یاد کرد و اظهار داشت که با این حرکت، حکومت افغانستان دچار ضعف بیشتر خواهد شد.

رأی عدم اعتماد به شماری از اعضای کابینههای پیشنهادی، در تاریخ پارلمانهای دنیا بیسابقه نیست، اما شکافی به این حد گسترده نیز در تاریخ پارلمانها از اتفاقات نادر محسوب میشود. پس از شایبههایی که در دور اول انتخابات ریاست جمهوری بر آرای آقای کرزی سایه انداخت و انتخابات را به دور دوم کشاند، رد شدن بیش از دو سوم اعضای کابینهی پیشنهادی او، ضربهی خوردکنندهای به حیثیت و اعتبار حکومتش محسوب میشود.

آقای کرزی معرفی کابینهاش را به طور حسابشدهای عقب انداخت تا فرصت بیشتری برای جلب اعتماد اعضای پارلمان به دست آورد. قبل از رأیگیری پارلمان، جلسات و تلاشهای مستمری از سوی مقامات حکومتی و وزرای پیشنهادی صورت گرفت تا میزان مخالفت در پارلمان به حد اقل کاهش یابد. اما اعلام نتایج آرا، نه تنها مقامات حکومتی و ناظران بیرونی، بلکه اکثریت اعضای پارلمان را نیز بهتزده ساخت.

روشن است که در پارلمان افغانستان هیچگونه سخنیت روشنی میان نمایندگان وجود ندارد که بتوان موضعگیریهای آنان را با معیارهای معین مورد ارزیابی قرار داد. ادعای طرفداران جبههی ملی مبنی بر نقش این جبهه در تصمیم پارلمان و نامگذاری آن به نوعی انتقامگیری از آقای کرزی نیز مقبولیت و توجیه زیادی ندارد. آنچه میان اکثریت اعضای پارلمان نقطهی مشترک حساب میشد، نارضایتی مفرط آنان از برخورد قوای اجرائیه در طول چهار و نیم سال گذشته بود. به نظر میرسید اکثریت نمایندگان از برخورد تحقیرگرانهی قوای اجرائیه نسبت به نهاد پارلمانی در کشور، شدیداً آزرده بودند. رأی عدم اعتماد به وزرای پیشنهادی حکومت، در کنار تمام محرکهای دیگر، در واقع فرصتی برای تبارز این آزردگی و نارضایتی به شمار میرفت.

اکنون، گذشته از هر تحلیل دیگر، تأثیرات این حادثه بر سرنوشت حکومت آقای کرزی سوال مهمی است که باید به آن پرداخته شود. آقای کرزی در انتخاب کابینهی خود شدیداً تحت تأثیر فشارهای گونهگون قرار داشت. موتلفین انتخاباتی او بر امتیازات ویژهی خود تأکید داشتند. جامعهی بینالمللی نیز بر کابینهی متخصص و کارامد اصرار میکرد. افکار عامهی داخل و بیرون کشور نیز بر تصمیم آقای کرزی تأثیرات معین خود را داشت. جامعهی بینالمللی، در اولین واکنشهای خود، از ترکیب کابینهی پیشنهادی آقای کرزی با احتیاط اظهار خوشبینی کرده بود. اکنون آقای کرزی با چالشهای بزرگی رو به رو شده است که شاید پاسخ مقبول به همهی آنها توان و تدبیر مدیریتی وی را با آزمون تازهای مواجه سازد.

در حادثهی اخیر، پستهای کلیدی با تقرر وزرایی اعتبار یافت که از مهرههای اصلی حاکمیت کنونی به حساب میروند: وزارت دفاع و داخله و مالیه و معارف. چهرههایی که در این وزارتخانهها رأی گرفته اند، ستونهای حکومت را استوار نگه میدارند. این چهرهها مقبولیت بینالمللی نیز دارند. بااینهم، آقای کرزی برای توجیه پیروزی این چهرهها تنها بر دلایلی که برای پارلمان و یا جامعهی جهانی قابل قبول بوده است، اتکا نخواهد توانست. حد اقل موتلفین سیاسی آقای کرزی سوالهای دشوارتری را در این زمینه پیش روی او خواهند  نهاد که آقای کرزی باید برای اقناع آنها پاسخ مناسب فراهم کند.

نکتهی جالب این است که در حادثهی اخیر، تقریباً همهی موتلفین سیاسی آقای کرزی به حاشیه رفتند. رأی عدم اعتماد  پارلمان تنها به وزرای پیشنهادی نبود، بلکه به چهرههای قدرتمند اطراف آقای کرزی نیز بود. نمایندگان پارلمان از آدرس ملت افغانستان و میلیونها رأیدهندهی سراسر کشور، اعتبار سیاسی و اجتماعی این رهبران را زیر سوال بردند. این رهبران در جریان انتخابات، بیشتر از آقای کرزی تلاش کرده و هواداران خویش را به رأی دادن به آقای کرزی تشویق نمودند. بسیاری از این رهبران از امتیازات ویژهای که آقای کرزی در حکومت بعدی خود به آنان خواهد داد نیز سخن گفتند. اکنون با رویکردی که از پارلمان دیده شد، این رهبران به خشم و ناراحتی شدیدی گرفتار شده اند. لحن برخی از بیانیههایی که در چند روز اخیر صادر شده و واکنشهایی که به اشکال مختلف بروز کرده است، به خوبی نشان میدهد که موتلفین سیاسی و اجتماعی آقای کرزی تا چه حد ناراحت و خشمگین شده اند.

با توجه به پیشینهی سیاسی و مدیریتی آقای کرزی، به نظر میرسد که چشمپوشی از نارضایتی رهبران قدرتمند سیاسی و اجتماعی، برای آقای کرزی دشوار خواهد بود. آقایان محقق، خلیلی، فهیم و جنرال دوستم مدعیان پایههای اصلی قدرت آقای کرزی در میان اقوام غیر پشتون اند. همچنانکه پیرسیداحمد گیلانی و حضرت مجددی پوشههای مذهبی سیاست آقای کرزی در میان اکثریت قبایل پشتون به شمار میروند. به همین ترتیب، آقای احدی به عنوان رهبر یکی از احزاب سیاسی با گرایشات مشخص قومی، و اسمعیل خان به عنوان یک مهرهی قدرتمند در غرب افغانستان، هر کدام به نحوی برای حکومت آقای کرزی چالشبرانگیز اند. آقای کرزی باید این سوال را برای همهی این موتلفین خود پاسخ گوید که سهم آنان در قدرتی که باز هم به آزمون پارلمان خواهد رفت، چیست.

هفده وزیر در کشوری مثل افغانستان شمار اندکی نیست که آقای کرزی بتواند به سادگی آنها را گرد آورده و تا یک و نیم ماه دیگر به پارلمان معرفی کند. اگر آقای کرزی رو شدن وزنهی موتلفین سیاسی خود در پارلمان را نشانهی ضعف پایگاه اجتماعی آنان تعبیر کند، شاید بتواند خلای حضور آنان را با تکیه کردن به جامعهی مدنی افغانستان پر کند. این چرخش، بدون شک ریسک عظیمی میطلبد که آقای کرزی باید برای قبولی آن نه تنها جرأت سیاسی بزرگ، بلکه جرأت و دقت فکری خارقالعادهای نیز فراهم کند.

خط سیاست گاهی از باریکراههای خطرناکی عبور میکند. سیاستمداران زیرک و باتدبیر، همچون باریکراهها را به فرصتهای استثنایی غرض تعدیل و تنظیم سیاستهای خویش تبدیل میکنند. این باریکراه، اینک در برابر آقای کرزی قرار گرفته است. سرنوشت سیاسی آقای کرزی به تصمیم و انتخاب او تعلق یافته است. اگر آقای کرزی باری دیگر با مصلحت سیاسی دیروز به استقبال آزمونهای سیاسی فردا برود، دوباره سرشکسته و مأیوس برخواهد گشت، اما اگر دیدگاه و نگرش و رفتار تازهای را در سیاستهای خود انتخاب کند، باید هزینههای احتمالی آن را نیز در ابتدای حرکت خود محاسبه کند و از پرداخت آن دچار هیجان و اضطراب نشود.

سه دهه خشونت

سه دهه خشونت

 

کودتا، ضربهای ناگهانی بر دولت است. خشونت کودتا را در سیمای یونیفورمپوشان مسلح که کودتا را عملی میسازند، میتوان ملاحظه کرد. کودتای کمونیستی در افغانستان با فیر تانک اسلم وطنجار و سید محمد گلاب زوی آغاز شد، با پرواز هواپیماهای متعلق به دگروال قادر به اوج خود رسید، با رگبار امام الدین بر پیکر داودخان پیروز شد و با تهاجم روسها در ششم جدی «مرحلهی تکاملی» خود را ثبت تاریخ کرد.

خشونت جریانی رو به تزاید است. خشونت مرز نمیشناسد و در هیچ حدی متوقف نمیشود. شب کودتا، صدای جنرال اسلم وطنجار و ایجاد «شورای انقلابی» با آهنگهای نظامی آرامش شهر را به هم زد. روز دیگر، فضا تغییر کرد و مردم برای اولین بار جدیت و خشونت را به طور همزمان در زندگی خویش لمس کردند. تعبیرات و اصطلاحات جدی اما خشن بود: «رژیم غدار»، «خاندان سفاک آل یحیی»، «زبالهدان تاریخ»، «نیروهای انقلابی»، «عناصر ضد انقلاب»، «فرزندان غیور و قهرمان»، «سربازان قوای مسلح»، «ارتجاع کور»، «امپریالیسم جهانخوار»، «قهر انقلابی» ...

روزهای بعد تعبیرات از نفرت و خشونت بیشتر لبریز شد: «اخوانالشیاطین»، «اشرار کوردل»، «عناصر ارتجاعی و ضد انقلاب»... تا اینکه چرخهی انتقام به حرکت افتاد و موج دستگیری و زندان و شکنجه هر چهرهی مشکوکی را در کام خود فرو برد. ملایان به نام ارتجاع، سرمایهداران و زمینداران به نام استثمارگران، روشنفکران به نام ضد انقلاب، و خلاصه هر کسی که با «رژیم انقلابی» نبود، «مهرهی تخریبگر ضد انقلاب» محسوب شده و مصئونیت خویش را از دست میداد. قیام بالاحصار سرکوب شد و به تعقیب آن در قیام چنداول هزاران انسان در یک شباروز دستگیر شده و به کام نیستی رفتند. داستانهای هولناک پلچرخی و پولیگونهای مرگ در اطراف آن اشباح مرگ را تا درون هر خانه انتقال داد. خشونت و بدبینی «خلقی» دامن همرزمان «پرچمی» را نیز گرفت و موج تصفیه، حزب دموکراتیک خلق را به میدان انتقامجویی درونحزبی تبدیل کرد. خشونت در برابر رهبران پرچمی دست کمی از خشونت در برابر دشمنان واقعی و فرضی حزب دموکراتیک نداشت.

اسم حفیظ الله امین و اسدالله سروری همزمان از امواج رادیو و تلویزیون تا صفحات جراید و تا شایعات روی زبان مردم پخش میشد. مردم از همه چیز میترسیدند. از شنیدن رادیو تا خواندن اخبار. از صحبت در حضور کودکان تا ایستادن روی پا در کنار جاده. خشونت چهرهی مخوفی داشت و هیچ کسی از دام آن بیرون نمیرفت. وقتی روسها به افغانستان داخل شدند، خشونت خویش را با شلیکهای پیهم در قصر دارالامان و حرکت دادن تانکها در چهارراهیهای شهر نشان دادند. آسمان شهر پر از هواپیماهای جت و هیلیکوپتر بود و صدای غرش تانکهای چیندار آرامش شب و روز مردم را از بین برده بود.

صدای نفرت و کینه از میلههای تفنگ بیرون آمد. مردم صدای گلوله را رساتر از صدای افراد یافتند. قریه پشت قریه به هوا رفت و میلیونها انسان یا زندگی خویش را فراموش کردند یا امکانات زندگی در کشور خویش را از دست دادند. آوارگی شروع شد و خشونت، از میلهی تفنگ تا قهر طبیعت گسترش یافت. جنگ از هدف معین به بلوای عام تکامل کرد. مجاهدین با دولت و روسها میجنگیدند و در فاصلههای اندک که فراغت مییافتند حلقوم همدیگر را میدریدند: گروههای هفتگانه و هشتگانه تنها بخشی از جنگ داخلی را تمثیل میکردند. هر قوماندان سردستهی افرادی بود که خشونت و قتل و غارت را در هر لحظه و هر فرصتی که دست شان میرسید تمرین میکردند. خشونت، از شعار تا رفتار را در بر میگرفت. کسی انتحار نمیکرد، اما از کشتن و کشتهشدن نیز پروایی نبود. جسد روی دوش مردم حرکت میکرد و سرود «شهیدم من شهیدم من، به کام خود رسیدم من» روی زبان تشییعکنندگان فریاد میشد. مادران فرصت نمییافتند در فضای خشن بر فرزندان خود بگریند. عواطف هر روز بیشتر میخشکید و هر روز صورتهای تازهای از خشونت در زندگی و رفتار مردم ظاهر میشد.

خشونت با فیر تانک اسلم وطنجار و سید محمد گلابزوی آغاز شد و با ورود مجاهدین در کابل شدت یافت و با حملات و قتل عامها و انسانستیزیهای طالبان به نقطهی عطف تاریخ افغانستان تبدیل شد. جنگ پشت جنگ، خشونت پشت خشونت بود. زنان و کودکان بیرحمانه سلاخی شدند. همسایه به خون همسایه تشنه شد. شهر، به تعبیر داکتر نجیب الله، «حمام خون» شد. تفنگداران شکار انسان را به بازی روزمرهی خود تبدیل کردند. زنان در ملأ عام شلاق خوردند و استدیومهای ورزشی با کشتن و سنگسار و دست بریدن صحنهی نمایش شد....

امروز وقتی میبینیم که عملیاتهای انتحاری به سادگی اجرا میشوند و کشتارهای دستهجمعی در مسجد و مکتب و محلات تجمع مایهی افتخار شریعتمداران قرن اعلام میشود، میتوانیم بگوییم که «مرحلهی تکاملی انقلاب ثور» تا کجا امتداد یافته است.

از عیسی مسیح نقل شده بود که «با دست پر خون نمیتوان خون شست». پاسخ خشونت با خشونت، تداوم خشونت است، ولو هر توجیهی داشته باشد. امروز کسانی هستند که برای فصل دیگری از خشونت آمادگی میگیرند. هر روز ملیشه میسازند و اسلحه پخش میکنند و با صد زبان بر تداوم و توجیه خشونت اصرار میکنند. شاید خشونتطلبان در نهایت به هدف خود برسند. شاید این بار با خشونت، زمینهای را که در هوس آن میسوزند، فراهم سازند. اما تجربهی تکرار و تداوم خشونت در سه دههی گذشته شاید این عبرت را داشته باشد که با تأکید بر خشونت، راهی برای صلح و امنیت نمیتوان پیدا کرد.

اکنون میتوان درک کرد که خشونت در رفتار چگونه از خشونت در تفکر و ایدئولوژی بار میگیرد. تیوریسینهای خشونت در رژیم کودتا، نتوانستند بر رفتارهای خشونتآمیز خود مهار زنند. «نان و لباس و مسکن» از زبان پرخشونت امین و ترکی، به کنایهی تلخ «گلوله و کفن و گور» در زبان داکتر نجیب الله تعویض شد. داکتر نجیب الله آخرین قربانی خشونتی بود که بذر آن را خود و یاران کمونیستش افشانده بودند. برای بارورشدن این بذر، کمتر از دو دهه سپری شد. برای تأمین صلح، تیوری خشونت باید از ذهنها برچیده شود. تفکر استبداد و انحصار و خودکامگی دشمن صلح است. این تفکر باید جایش را به دموکراسی و پلورالیسم و مشارکت خالی کند. این درس را پس از سه دهه، نباید فراموش کرد.

 

سه دهه پر از مفهوم و تغییر

سه دهه پر از مفهوم و تغییر

 

کودتای کمونیستی و «مرحلهی تکاملی آن» در افغانستان نه تنها اصطلاحات و تعبیرات تازهای را وارد ادبیات سیاسی افغانستان کرد، بلکه مفاهیم تازهای را نیز مطرح ساخت. استثمار و بهرهکشی و محرومیت و استبداد و اختناق و انحصار قدرت و امثال این مفاهیم با کودتای هفتم ثور و به تعقیب آن با تهاجم روسها به افغانستان به طور گسترده و جدی شامل مباحث سیاسی شد. تعداد تحصیلکردگان افغانستان در زمان کودتای کمونیستی به هیچ صورت چشمگیر نبود. افغانستان تنها دانشگاه کابل را داشت و یکی دو تا دانشکدهای که صرفاً چند دروهای فارغالتحصیل داشتند. تعداد تحصیلکردگانی که خارج از کشور رفته بودند به حدی بودند که میشد برای آنها لستی تهیه کرد و معلومات گونهگونی را در مورد آنها جمعآوری کرد.

عامهی مردم در افغانستان زندگی بدوی داشتند. چشم و گوش مردم چند ارباب و یا ملایی بود که احیاناً نوشتن و خواندن میدانستند یا با حاکم و مقامات دولتی تماس داشتند. دنیا، محدود میشد به حوزهای که مردم به طور مستقیم و یا غیرمستقیم از آن خبری شنیده بودند: ولسوالی، ولایت، شهر، پایتخت و ... خارج.

کودتای کمونیستی و «مرحلهی تکاملی آن»  مردم را با سواد اجباری مواجه ساخت. یکی از فرمانهای جنجالبرانگیز رژیم انقلابی به خانوادهها حکم میکرد که از هفت ساله تا هفتادساله سواد بیاموزند و به خصوص، دختران و زنان را به کورسهای سوادآموزی بفرستند. این فرمان تجاوز آشکار به حریم خانوادهها بود. وقتی دختر یا زن از مرز خانه دورتر شود، چشم و دست بیگانه به آن نزدیک می شود. این بود که مردم حتی سوادآموزی را نوعی اهانت به ناموس و عزت خانوادگی خود تلقی کردند. فرمان دیگر زمینها را از ارباب میگرفت و به دست کسی میسپرد که «بالای آن کار میکرد». دولت سند زمین را به دست دهقان میداد و برای حفاظت از آن اسلحهای نیز روی دستش میگذاشت. اما دهقان با مفهوم استثمار خود توسط ارباب بیگانه بود. او نمیدانست که ارباب از دسترنج او زندگی طفیلی دارد. دهقان خدا را بالای سر خویش میدید و در تاریکی شب، مخفیانه راه خانهی ارباب را میگرفت و سند او را به او میداد و اسلحه را نیز نگه میداشت تا وقتی قیام عمومی بر علیه حکومت ضد دین و ضد خدا برپا میشد، «دهقان» به «مجاهد» تبدیل شود.

کودتای کمونیستی و «مرحلهی تکاملی آن» همه چیز را تغییر نداد، اما مفاهیمی را با خود آورد که به زودی اسلامیزه شدند و در قالب جدید با توجیه دینی و مذهبی زندگی مردم را در سراسر کشور متأثر ساختند. «مستضعف»، «مستکبر»، «طاغوت»، «قارون»، «فرعون»، «بلعم باعور»، «قاضی شریح»، «یزید»، «عبدالرحمن عوف»، «ابوذر»، «امام حسین» پوشههایی مقدس و مذهبی برای مفاهیمی چون «پرولتاریا»، «ارباب»، «مستبد»، «سرمایهدار»، «شاه»، «افیون تودهها»، «تحمیق مذهبی»، «سلطان»، «چهگوارا»، «اسپارتاکوس» و امثال آن شدند. زمانی بود که سخن گفتن از محرومیت قومی با اتهام «ستمیگری» و «شعلهای گری» و «کمونیست بودن» تکفیر میشد، اما زمانی همین سخنان با تندی و صراحت از زبان ملایان و پیشوایان مذهبی شنیده میشد و هرگونه مخالفت با آن جرمی در حد کفر و ارتداد تلقی میشد.

مفاهیم، زادهی تفکر اند، اما میزان و نحوهی کاربرد مفاهیم، سطح رشد مدنی و فرهنگی یا همان «شعور جمعی» مردم را انعکاس میبخشند. مفاهیم جدید، الگوهای رفتاری مردم را به سرعت متحول ساختند. سواد حکم خدا و رسول شد و بیسوادی کوری لقب گرفت. از قول پیامبر تبلیغ شد که «طلب علم بر زن و مرد مسلمان فرض است» و «علم را بجویید هرچند در دست کافران باشد» و یا «هرچند در چین باشد». مردم دریافتند که محرومیت آنان خواستهی ازلی خدا نیست، محصول نظام و مناسبات اجتماعی است که در ماحول آنان شکل گرفته است. مردم قدرت را از آن خود دانستند و در ادارهی قدرت خواهان مشارکت و سهمگیری شدند. مردم ستم قومی و زبانی و مذهبی را «نقض حقوق بشری» خویش تلقی کردند و «آزادی» را بنیادیترین حق طبیعی خود اعلام کردند. مردم درک کردند که خشونت میراث ستمگران نیست، ستمدیدگان نیز میتوانند خشونت را تجربه کنند و کارد خویش را روی گلوی ستمگران آب دهند. مردم درک کردند که هر کسی تفنگ داشته باشد، میتواند قاتل شود، پس قاتل بودن هم تنها سهم حاکمان نیست. مردم دانستند که فریب، میتواند از حلقوم یک روشنفکر بیرون شود، همانگونه که میتواند رنگ ملایی و مذهبی داشته باشد. مردم استبداد و جنایت و بیرحمی را از باسواد تا بیسواد به یک گونه شاهد شدند. مردم دانستند که محرومیت آنان میتواند دامی برای اسارت شان باشد، همانگونه که دعوای نجات از محرومیت میتواند دستاویزی برای اسارت باشد. مردم فاجعه را لمس کردند: هم از دشمنان قومی و هم از دوستان قومی خود. هم از عناصر ضد خدا و مذهب و هم از متولیان دین و شریعت. مردم، فریب را تجربه کردند: هم از انقلابیون کمونیست، هم از مجاهدان خداپرست و هم از مدعیان دموکراسی و حقوق بشر.

کودتای کمونیستی و «مرحلهی تکاملی آن»، فقط یک آغاز بود، هر چند آغازی خشن و تکان دهنده. این کودتا دیوارها را فرو ریخت و فصل شکستن تابوها را در کشور آغاز کرد. تابوها همان تصورات مقدس و حرمتانگیزی بودند که از هیبت شان مردم نه میتوانستند فرار کنند و نه آرام بخوابند. نسل امروز، نسل پس از سه دهه تابوشکنی است. رهبر و قهرمان و منجی و مقدس و جلاد و شهید و دموکرات و مستبد و خودکامه و روحانی و جادوگر و ارباب و روشنفکر و هر چیزی دیگر از این گونه صورتکها دیگر هویت تابویی ندارند. شاید هنوز این مفاهیم هنوز در ذهن مردم روشن نشده اند، اما مردم از آنها بیگانه نیز نیستند.

افغانستان باید تاریخ جدید خویش را آغاز کند، اما باید ویرانههای پس از کودتای کمونیستی و «مرحلهی تکاملی آن» را نیز با حوصلهمندی و بردباری بروبد و پاکسازی کند. افغانستان را با برلین و یا هیروشیمای پس از جنگ مقایسه کنیم اما در این مقایسه نباید کلیشهای برخورد کنیم. وقتی خاکروبههای برلین و هیروشیما را پس زدند جادههای هموار و مسطح را در زیر آن یافتند که میتوانست بنای جدید را به سادگی روی خود آباد کند. وقتی خاکروبههای کابل را بروبیم، شاید نتوانیم به سادگی تصمیم بگیریم که آیا این شهر میتواند بنای جدید را روی خود جا دهد یا باید از هویت باتلاقی و مردابی بستر آن نیز غفلت نکنیم. و در آخر، به یاد داشته باشیم که برلین و هیروشیما یادگار بیسمارک و هیروهیتو را با خود داشت، اما کابل یادگار امیرعبدالرحمن و ظاهرشاه و ملاعمر را.

 

ششم جدی: بازخوانی یک عبرت در تاریخ

ششم جدی: بازخوانی یک عبرت در تاریخ

 

ششم جدی 1358 را جناح پرچم حزب دموکراتیک خلق افغانستان «مرحلهی تکاملی انقلاب ثور» لقب داد. این تعبیر با وجود اینکه بار معنایی زیادی با خود دارد، در شدت حوادثی که پس از این مرحله اتفاق افتاد، تا حدی زیاد بدون تفسیر باقی ماند. پرچمیها نتوانستند منظور خویش از این تعبیر را به درستی باز کنند و بگویند که «انقلاب ثور» چه حادثهای در تاریخ سیاسی افغانستان بوده و «مرحلهی تکاملی» آن، کشور را به کدام سو رهبری کرده است. مخالفان رژیم کمونیستی نیز تنها به این بسنده کردند که بگویند ششم جدی، تکاملی از پروسهی «وطن فروشی» و «دین ستیزی» و «بیگانه پروری» و «فاجعه» و «جنایت» و این حرفها بود.

 

ششم جدی: نقطهای برای تغییر

اکنون سه دهه از ششم جدی 1358 میگذرد. در این سه دهه سیاستهای زیادی عریان شده و مشتهای زیادی باز گشته اند. ناگفته پیداست که بهای بیشتر این تحولات را مردم افغانستان پرداخت کرده اند، اما سهم بلند سایر کشورهای منطقه و قدرتهای بینالمللی را نیز در این میان نمیتوان نادیده گرفت: اتحاد شوروی میدان جنگ سرد را به نفع ایالات متحدهی امریکا رها کرد و جنبشهای کمونیستی را در سراسر جهان با پرتگاه سقوط مواجه ساخت. به همین ترتیب، بنیادگرایی اسلامی با چاشنی قدرت و سیاست عجین شد و چهرهی کاملاً ناشناختهای از اسلام و مسلمانان در قالب القاعده و حزب الله و حماس و جمهوری اسلامی ایران به صحنه آمد.

در سه دههی اخیر، افغانستان نیز کورهی داغ حوادث بوده و صفحات تاریخ کشور با سرعت سرسامآوری ورق خورده است: نظام کهنسال شاهی با ساختارهای ارباب-رعیتی و پشتوانهی عناصر سنتی از میان رفت و «دیکتاتوری پرولتاریا» از چهرهی جناح های مختلف خلق و پرچم تا شاخههای گونهگون چینی و آلبانی و کوبایی، برخی با ایفای نقش و برخی بدون ایفای نقش، آمدند و رفتند. بنیادگرایی اسلامی در بستر خیزش همگانی مردم نسج گرفت، اما در فرجام، رهبری این خیزش را به دست گرفت و با سقوط حاکمیت کمونیستی و فرو رفتن در منجلاب جنگهای داخلی تومار خود را افشا کرد. طالبان، با ترکیب اهداف استخباراتی و انگیزه های قومی و مذهبی و گرایشات قبیلوی نیز در ظرف یک دهه وارد صحنه شدند و نمونههایی از فرهنگ، سنتها و باورهای دینی مسلط بر افغانستان را نمایش دادند.

 

آیا تجربهی روسها در افغانستان تکرار میشود؟

افغانستان اکنون نیز شاهد حضور نیروهای بیگانه در خاک خویش است. جنگ همچنان ادامه دارد و باز هم باورهای مذهبی و سنتهای فرهنگی جنگجویان به مثابهی پشتوانهی ایدئولوژیک این جنگ به شمار میرود. احتمال اینکه باز هم نیروهای ناتو از افغانستان بیرون شوند روی زبانها میچرخد و کم نیستند کسانی که برای مرحلهی پس از خروج نیروهای ناتو و حتی پیش انداختن موعد آن، لحظهشماری میکنند. پخش اسلحه و ترویج فرهنگ خشونت بخشی از سیاستها را در درون حلقات معین حکومت تشکیل میدهد. برای ریشهیابی جنگ و ناامنی کاری صورت نگرفته و نمیگیرد، اما به بهانهی تداوم جنگ و ناامنی ماشینهای جنگی با گرایشات قبیلوی روغن زده میشوند و به مانور میپردازند.

روس ها در اواخر دوران حضور خویش در افغانستان، به سیاست ملیشهسازی و پخش سلاح در مناطق مختلف افغانستان روی آوردند. هنوز به درستی معلوم نیست که هدف روسها از این سیاست چه بود. گفته میشود که روسها با این سیاست تخم جنگهای داخلی را در افغانستان کاشتند و به این وسیله از شکست خویش در افغانستان انتقام گرفتند. این تحلیل نیز وجود دارد که روسها با پخش اسلحه و ایجاد ملیشههای قومی، خواستند با ایجاد توازن نظامی در میان گروههای قبیلوی، مرزهای جنوبی خویش را در امان نگه دارند. این هم گفته میشود که روسها متوازن ساختن قدرت قومی را به عنوان بخشی از اهداف ناکام ایدئولوژیک خود روی دست گرفتند تا حد اقل در لحظات خروج، خاطرات آرمانهای ایدئولوژیک خود را باقی بگذارند.

برگشت به سیاست ملیشهسازی باز هم از جانب حلقاتی معین در حاکمیت کنونی تعقیب میشود. شاید این حلقات بوی خروج نیروهای ناتو از افغانستان را زودتر از دیگران احساس کرده اند. برخی سیاستهای حکومت کنونی نشان میدهد که طراحان برگشت به سیاست ملیشهسازی عبرت تلخ خویش از سیاست ملیشهسازی روسها را به خاطر دارند. این دسته میکوشند تا طرح ملیشهسازی خویش را از خلایی که آگاهانه یا ناآگاهانه در طرح روسها وجود داشت، مصئون سازند. طرح دوگانهی ملیشه سازی در یک سو و خلع سلاح در سوی دیگر این هراس را مطرح ساخته که گویا تمایل به تکرار تجربهی روسها هوسهایی را در کشور برانگیخته است.

 

آیا با طرح کهنه میتوان سیاست جدید را رهبری کرد؟

تکرار تجارب تاریخی، ولو با احتراز از کاستیها و اشتباهات گذشته نیز توأم باشد، هیچگاهی نمیتواند نتیجهی مطلوب خلق کند. طرح ملیشهسازی قومی، با هر توجیه و یا پوششی که روی کار آید، طرحی تکراری است و تعقیب کردن طرحهای تکراری، تنها میتواند فرصت برای اصلاح و حرکت به سوی ارزشهای مدنی و دموکراتیک را در کشور نابود سازد. اگر سیاستمداران کنونی از تجربهی خروج روسها عبرت نگرفته باشند و باز هم بخواهند با زمینه سازی و یا فشار برای خروج نیروهای ناتو، فصل اختناق و استبداد و قتل عام و غارت و آشوب را برگشت دهند، شاید در مقایسهی وضع کنونی با دوران خروج روسها دچار اشتباه شده باشند.

به نظر میرسد تجارب ششم جدی و پیامدهای آن هنوز به درستی مرور نشده است. حد اقل کار زیادی در این عرصه صورت نگرفته که بتواند مایهی عبرت و پند برای سیاستگذاران کنونی به شمار آید. بر خروج نیروهای خارجی تأکید می شود بدون اینکه گفته شود که بعد از خروج نیروهای روسی از کشور، چه کارهایی بود که نکردیم و در نتیجه، با فاجعهای سهمناکتر از حضور نیروهای سرخ رو به رو شدیم.

پیامدهای اشغال افغانستان توسط روسها تنها در ختم جنگ سرد یا شکست کمونیسم و حرفهایی از اینگونه خلاصه نمیشود. افغانستان از ششم جدی تا کنون به طور مستمر در صدر اخبار جهان قرار داشته است. بنیادگرایی افغانستان از مرزهای این کشور بیرون میرود و به همین گونه از بیرون مرزهایش تغذیه میکند.

 

 

ششم جدی: نقطه‌ی عبرت در تاریخ

ششم جدی: نقطهی عبرت در تاریخ


سال 1357، وقتی کودتای کمونیستی در افغانستان اتفاق افتاد، من حدود هشت یا نه سال داشتم. کودتا، اولین واژهای بود که حوالی ساعت 1 بعد از ظهر، درست وقتی از مکتب به خانه برگشته بودم، به گوشم خورد. مردم را میدیدم که سراسیمه و نگران این طرف و آن طرف میدویدند و گویی همه چیزی را میدانستند که باید از یکدیگر پنهان کنند. لحظاتی بعد، غرش هواپیماها که در آسمان ظاهر شدند و صدای انفجارهایی از مرکز شهر، چهرهی واقعیتی را باز کردند که تا کنون، یعنی بیش از سه دهه، من و همهی مردم کشورم با آن دست و پنجه نرم میکنیم: واقعیت زندگی در یک بخش حادثهساز جهان.

من با کودتا خوابهای کودکیم را فراموش کردم. به همین گونه، مردم افغانستان با کودتا از خواب گرانی که تاریخ استبداد قبیلوی بر این کشور تحمیل کرده بود، بیدار شد. کودتا در واقع شلاقی بر گردهی تاریخ این ملت بود. یا به تعبیری، کودتا همان صور اسرافیل بود که مردگان را از گورهای شان برانگیخت و صحرای محشر را در کشور برپا کرد. صدای اسلم وطنجار، قوماندان کودتا، و متعاقب آن، صدای دگروال قادر، همتای قهرمان او در نیروی هوایی، و سپس تکرار صداها و چهرههای دیگر در مارش و آهنگهای نظامی، همه تالی کودتا شدند.

یک سال پر از هول و هراس، کودتا پشت کودتا، تصفیه پشت تصفیه، قتل عام پشت قتل عام، زندان و شکنجه و گم شدن در گودالهای مرگ یا سیاهچالهای صدارت و وزارت داخله و هر دخمهای دیگر، واقعهنگاران را به هیجان انداخته بود. نورمحمد ترکی، چهرهای گمنام و لاغراندام، «پدر انقلاب»، «نابغهی شرق»، و «رهبر خردمند و فرزانه» لقب گرفت و چهره سرخ کرد و غبغب انداخت و بالاخره صدایش در ارگ خفه شد. حفیظالله امین، «قوماندان و قهرمان انقلاب ثور»، «پیشگام تاریخ نوین افغانستان» و «بنیانگذار سوسیالیسم» در کشوری عنوان شد که به مشکل مرحلهی بدویت و مناسبات ماقبل تاریخی خود را پشت سر گذاشته بود. همین قهرمان بود که جاده را برای ورود هزاران نفر از سربازان ارتش سرخ به افغانستان هموار کرد و بالاخره خود نیز فدیهی این طرح بزرگ شد.

ارتش سرخ ده سال در افغانستان ماند. میلیونها انسان کشته و آواره شدند. شهرها ویران و خانهها به خاکروبه تبدیل شد. نظام و حاکمیت فرو ریخت و بیگانگی با قانون و حکومت جزء زندگی مردم شد. خشونت به عنوان الگوی رفتاری عام، حرمت انسان و انسانیت را تباه کرد. لولهی تفنگ مجرای عبور عقدههایی شد که در طول صدها سال انبار شده بود.... و در فرجام، چهار سال بعد از خروج روسها، داکتر نجیب الله، آخرین زمامدار رژیم کمونیستی، با ورود فاتحانهی مجاهدان اسلامگرا از قدرت افتاد و پنج سال بعد، با دست طالبان در چهارراهی عام حلقآویز شد.

اکنون سه دهه از ششم جدی میگذرد. در این سه دهه، تاریخ افغانستان از افراطیت کمونیستی تا افراطیت اسلامیستی، فاصلهای را میان خون و آتش و باروت سپری کرد. بااینهم، به نظر میرسد درسها و عبرتهای ششم جدی و پیامدهای آن، هنوز به درستی مرور نشده است. نشانههای زیادی است که از تکرار تجربهی تاریخی در افغانستان بیم میدهد. ارتش سرخ با شکست و سرافکندگی بیرون رفت، اما حالا تلاش میشود تا ارتش ناتو، گام به گام خط گامهای آن را تعقیب کند. حلقات خاصی در ردهی سیاستمداران کشور وجود دارند که گویی نه از سرنوشت حاکمان رژیم کمونیستی عبرت گرفته اند و نه از زمامداران دولت و امارت اسلامی. تمایل به تکرار طرحهای ناکام هنوز به وضاحت دیده میشود. هنوز از دماغهایی بوی خون میآید و هنوز در ذهنهایی هوس جنگ و قتل و غارت و استبداد خانه دارد.

در جانبی دیگر، آمار سربازان خارجی نیز از مرز صد هزار میگذرد. جنگ و تمایل به زندگی خشن باز هم آرمانها را طعمهی وحشت میسازد و ارزشها همچون دامی بر پای امیدواریهای مردم میپیچد. «دموکراسی» و «جامعهی مدنی» و «حقوق بشر» با تهدیدی رو به روست که سرنوشت «کمونیسم» و «جامعهی پیشتاز» و «دیکتاتوری پرولتاریا» را در این کشور رقم زد. به نظر میرسد افغانستان باز هم بر حفظ هویت مرگبار خود اصرار ورزیده و با دندانهای هیولا، از تمام دفینههای تاریخ قبیلوی و استبدادی خود حفاظت میکند.

از ششم جدی سه دهه میگذرد. سه دهه، زمان اندکی نیست. به خصوص سه دههای که با هزاران حادثهی تکاندهنده توأم بوده است. این حوادث و تجارب آن باید بازنگری و بازگویی شوند. نسل جدید، نسل بیگانه با ششم جدی و تمام حوادث مرتبط با آن است. به نظر میرسد ششم جدی بدون شک نقطهی عبرت در  تاریخ است. اما این عبرت اگر از تجربه مردم به شعور آنان تبدیل نشود، تکرار آن در تاریخ اجتنابناپذیر خواهد بود.