باز هم بنویس تا فرصتی برای فکر کردن بیابم....

عزیز دلم،

مثل اینکه هر روز چیزی برای گفتن داریم. گاهی دلنشین و گاهی دلآزار. به هر حال، هر چه باشند، خوراک دل اند. دل، مثل ما، تنگ نیست. ظرفیت بزرگی دارد. میتواند شیرینی و تلخی را به یک نسبت در خود نگاه دارد. آنکه او را بخیل و کجخُلق میکند ماییم....

دیروز داشتم با خود کلنجار میرفتم که راستی این زندگی چه دارد که آدمها به آن به هر قیمتی دل میسپارند. پاسخی نیافتم. خود نیز در همین دسته ام. کسی اگر بگوید چرا این همه این سو و آن سو میتپی، هر چه بگویم هوس پنهانم برای زندگی را از آنها مخفی نمیتوانم. گاهی دلم تنگ میشود. برای تو، برای خیلیهای دیگر. اما باز هم لحظهای که میگذرد به خود میآیم و باز در این به خودآمدن، به زندگی میچسبم. کتاب میخوانم برای زندگی. مینویسم برای زندگی. حتی همین یادداشت را نیز برای زندگی مینویسم. این یادداشت میتواند مرا با زندگی بیشتر انس دهد. پیوند مرا با زندگی بیشتر کند. این زندگی عجیب جادویی دارد!

خوبترینم،

یادت هست که وقتی اینجا بودی میگفتم از نوشتن یادداشتهایت، ولو یک سطر باشد، دریغ نکن؟ ... هنوز بر این التماس تأکید دارم. یادداشتهای تو و هر عزیزی دیگر مرا وادار میکند که دست روی دکمههای کامپیوترم بگذارم و چیزهایی را از ذهن و دلم روی آن بریزم. به این ترتیب، سبکتر و فارغتر میشوم. من از آن کسانی نیستم که بنشینم تا همه چیز در آن درون پخته شود و بعد بیرون بیاید تا آبروریزی نشود. هر چه آمادهی بیرون آمدن شد، به درد میخورد. حد اقل از خیلی چیزهای بد دیگر بندتر نخواهند بود. من قصد بد کردن نداشته باشم، کافیست. کافیست دلهرهام این باشد که چیز خوبی در ذهنم جا دهم. وقتی بیرون آمد، ناقصتر خواهد بود، اما بدتر نخواهد بود. این است که با هر بهانهای که گیر میآورم مینویسم و با به هر بهانهای که گیر میآورم میگویم. معلمی هم این امکان را برایم بیشتر ساخته است. هر روز به بهانهی هر جمله و هر نکتهای تازه چیزی برای گفتن و یا نوشتن فراهم میشود....

امسال روی سه کتاب کار کردم: انسانشناسی سوم که شامل اومانیسم و حقوق بشر میشود و در 143 صفحه کتابی شد که حدس میزنم به چاپشدن میارزد. علوم سیاسی که آنهم در 142 صفحه است و مباحث سیاست و قانون و اتوریته در آن گنجانیده شده است. در این مورد میشود کتاب دوم را نیز آماده کرد. اما فکر میکنم مصروفیتهای امسال این فرصت را نخواهد داد. کتاب اخلاق را نیز که کار بزرگی از استاد آصف مهاجر است، دارم بازنویسی میکنم. این هم در حدود بیش از صد و ده صفحه خواهد شد و نکتههای ظریفی در خود دارد. از هیچکدام این کارها به اندازهی کار روی کتاب اخلاق حظ نبرده و چیز نیاموخته ام. اخلاق عزیزترین و گرانبهاترین گوهری است که آدمی در دامان روابط اجتماعی خود پرورده است. پیچیدگیهایی در اخلاق است که هم آن را قابل سوء استفاده ساخته است و هم شیرینی آن را در کام هر کسی ریخته است که نمیتواند از آن دل برکند. با هر جملهای در کتاب اخلاق به چیز تازهای متوجه میشوم. این برای من است. نمیگویم دیگران هم در حالت من قرار دارند. من یکی میآموزم و حتی برخی از نکتهها را تازه دارم متوجه میشوم...

جالب است بگویم که قسمت اعظم کار روی کتابها را امسال در وقت تماشای سریال جومونگ که از تلویزیون راه فردا پخش میشود انجام داده ام. سریال جومونگ را چهار پنج بار است که میبینم و از دیدن آن هیچ خسته نشده ام. این هم درست مثل درسهای انسانشناسی و علوم سیاسی و اخلاق برایم هر روز چیز تازهای یاد میدهد. اما چون قسمتهای زیادی از آن در ذهنم حک شده است، میتوانم در ضمن تماشا کردن آن کلکهایم را روی کلیدهای کامپیوتر هم بچرخانم. به این ترتیب، زمستانی که میتوانست دراز و سرد و خستهکننده باشد، اندکی سرعت یافت و مالامال از سخن و فکر کردن و تمرین کردن شد.

از دریغهایت بنویس. من آن را برای خودم نگه میدارم. اما وقتی خود برایت چیزی نوشتم، روی صفحهی یادداشتهایم میگذارم. این یکی برای تو خرجی نمیآرد. من این یادداشتها را سریعتر میتوانم مرور کنم. نکتههایی که در این یادداشتها به ذهنم میرسند در فرصتهای دیگر مرا کمک میکنند که روی آنها بیشتر تمرکز کنم و آنها را در مناسبتهای مختلف، به خصوص در کلاسهای درس، پرورش دهم. بچهها آنجا زیاد پرس و پال میکنند و برای شنیدن هیجان نشان میدهند. من هم آنجا میتوانم هر روز با همین نکتههایی که در ضمن این یادداشتها پیدا میکنم، چیز تازهای برای گفتن داشته باشم. بچهها هنوز هم با اندک چیزها راضی میشوند. این نکتهها برای شان نوعی درس است که ضمیمهی انسانشناسی میشود....

التماسم این است که از نوشتن، هر وقتی اندک فراغت یافتی، خودداری نکن. عطوفت نیز در هوا خلق نمیشود. در وسط کلام و دست و نگاه و آغوش و جیغ و داد خلق میشود. من و تو با عطوفت پیوند مییابیم و عطوفت با سخن و نوشتن و ارتباط.

منتظرت هستم و وقتی اولین نکتههایت رسید، باز هم فرصتی مییابم تا با تو باشم...

عزیز

گزارش سفر به کویت

به نام خداوند آگاهی، آزادی و برابری

گزارش سفر به کویت

12 دلو، 1388

 

ساعت دو و نیم بجه نیمه شب به وقت بنگله دیش، من، حنین، دانشجوی اکسس آکادمی از فلسطین و آقای عمر شریف، مسئول امور اجرایی و مدیر منابع بشری دانشگاه آُسیایی برای زنان عازم میدان هوایی چیتاگونگ گشتیم. کوله بار سفری من شامل مجلات دانشگاه، زندگینامه بعضی از دانشجویان، جزوات درسی و امتحانی بود. هواپیمای خط هوایی کویت به چیتاگونگ به مدت دو ساعت تاخیر داشت و در این مدت من و حنین روی نیمکت های سالن انتظار نشسته بودیم. من برای جلوگیری از ضیاع وقت به سخنرانی داکتر سروش در باب تماشای جان، از طریق موبایل، گوش دادم. آرامش و اطمیمان نهفته در صدا و سخنان داکتر سروش به روح سرکش و نگران من آرامش بخشید. در قسمتی که او از ستبری تن صحبت می کرد و اینکه چگونه انسان ها با استفاده بیشتر از تن، روح را ضعیف می کنند؛ من تکان خوردم و جدی بر صندلی تکیه دادم، درحالیکه نگاهم را کنجکاو به انسانهای اطرافم دوخته بودم، به مقایسه آنها با همدیگر پرداختم. آقای عمر سه صندلی آنطرفتر غرق مطالعه کتابی با عنوان مدیریت- سیاست بود، نحوه کتاب خواندن او مرا یاد پدرم و بیدارخوابی شبانه اش برای مطالعه یک کتاب انداخت.کمی آن طرفتر، دو مادر با بچه های کوچک شان سرگرم صحبت بودند، ضمیر ناخودآگاهم مرا به یاد روزهای انداخت که شهربانو زن کاکایم مادرم را در خواندن یک متن از کتاب دری صنف سوم کمک می کرد، درحالیکه فرزاد و تهمینه آرام در کنار هم بازی می کردند. به هر حال، همینطور سایر مسافرین یا درحالت خواب آلود یا در حالت صحبت نجواگونه با همدیگر بودند. درست زمانی که آخرین سخنان داکتر سروش تمام شد، ما هم برای خروج از سالن خواسته شدیم. سروش می گفت: «بیشتر مردم خدا را در چهره قدرتمند واقعی اش دیده نمی توانند  به همین خاطر به خود جرات می دهند تا در مورد او حرف بزنند.» نکته جالب اما بالاتر از قدرت درک من بود. به هر صورت، این نکته در ذهن من همانطور درخشان باقی ماند تا زمانی که هواپیمای ما در فراز آسمان آبی چیتاگونگ به پرواز آمد و در آن لحظه من درک کردم که از حالابه بعد ماموریت من به عنوان سفیر دانشجویان دانشگاه آسیایی برای زنان و نماینده افغانستان در کویت آغاز گردیده است.

به چشم تازه وارد من، سرویس خدماتی در هواپیمای کویت عالی به نظر آمد. گذشته از همه، این دومین باری بود که من با هواپیما سفر می کردم. دفعه اول یادم هست، زمانی که هواپیمای آریانا از میدان هوایی کابل به هدف اسلام آباد حرکت کرد، من خوشحال بودم ازینکه برای اولین بار در زندگیم سفر با هواپیما را تجربه می کنم. اما این بار خوشحال بودم که سرویس خدمات هواپیمایی کویت تلویزیون های کوچک را در مقابل صندلی ها فراهم نموده است تا من بتوانم اخبار بی بی سی را تعقیب کنم. قسمتی از اخبار در مورد تونی بلر و دیدار او از کاخ سفید بود که من مفهومش را نفهمیدم .خواب بر من غلبه کرد؛ سرم را بر صندلی روبرو گذاشته و خوابیدم.

بالاخره، بعد از شش ساعت پرواز به میدان هوایی کویت رسیدیم. در فرودگاه، ویزای حنین مشکلی پیدا کرد. همانطوری که از حرف مامور گمرک معلوم می شد، حکومت کویت ویزه فلسطین را به رسمیت نمی شناخت. بناءً به مدت یک ساعت وقت گرفت تا اینکه مامور با خانم لولا الملا رییس بنیاد حمایت از فلسطین در کویت و میزبان ما در کویت تماس گرفت و خانم الملا از طریق صدارت برای حنین صورت اختصاصی اجازه ورود را گرفت. بعد از اینکه خاطر ما از لحاظ اجازه ورود به کویت جمع شد به طرف دروازه خروجی فرودگاه حرکت کردیم؛ در آنجا دو کارمند هوتل ماریوت در فرودگاه منتظر ما بودند. آنها وسایل ما را داخل موتر گذاشته و همه با هم به سوی هتل حرکت کردیم.

 منظره کویت از پشت شیشه موتر زیبا اما دلگیر معلوم می شد. نمی دانم، شاید من خسته بودم یا اینکه از هوای حبس داخل موتر دلم گرفته بود. معماری شهر نمایندگی از استعداد مهندسین و ثروت کشور می نمود. در همان لحظه من تصویر کابل را در ذهنم مجسم کردم، لبخندی از امیدواری بر لبانم نشست. مطمین بودم که اگر همین معماری با اندکی تغییر در رنگ و دیزاین بیرونی ساختمان ها درکابل پیاده گردد، شهر کابل صد برابر زیباتر و چشمگیرتر از کویت می گردد. من به یاد آرزوی پروانه فیاض هم اتاقی و همسفر عزیز افغانی ام افتادم که در یک جلسه برای سفیر بنگله دیش گفته بود، من می خواهم مهندس ساختمانی شوم تا افغانستان را واقعا به قلب آسیا تبدل نمایم. در هر حالی که موتر به یک شاهراه می  پیچید،  من با خود گفتم، بلی ما در کنار هم می توانیم.

به هر حال، ما به هوتل ماریوت رسیدیم. داکترکمال احمد موسس دانشگاه، ما را خوش آمدید گفت و برای ما آرزوی استراحت کامل تا زمان آغاز کنفرانس را نمود. من و حنین به محض اینکه کریدت کارت اتاق را گرفتیم با عجله شماره 4 را فشار داده و داخل آسانسور گردیدیم. به محض دیدن کلمات عربی حک شده بر سر دروازه سالن به من احساس عجیبی دست داد. درین مدت شش ماه این اولین باری بود که به استثنای صفحه کامپیوتر، من حروف الفبای شبیه فارسی را در محوطه بیرونی می دیدم. خسته تر از آن بودم تا بیاستم و به اطراف دقیق بنگرم. حنین کریدت کارت اتاق را داخل قفل کرد اما قفل باز نشد. به مدت پنج دقیقه کامل هر دو با کریدت کارت و قفل کلنجار رفتیم، هیچ یکی نمی دانستیم که چطور از آن استفاده کنیم. تصادفاً در باز شد و ما دوان دوان خود را روی تخت انداختیم.

حدود ساعت شش و نیم عصر بود که از خواب برخواستیم و هر دو به مرور متن سخنرانی های خود پرداختیم. برای من بیشتر از دو ماه می شد که متن زندگینامه خودم را به زبان انگلیسی مرور می کردم اما برای حنین فقط یک هفته می شد. کسی در دانشگاه نبود که او را در ترتیب متن عربی سخنرانی کمک کند. اما او قبلاً یک کاپی متن را به مادرش که در وزارت خارجه در فلسطین کار می کند، فرستاده بود که بعداً مادرش در کنار اصلاح متن ، یک نامه راهنمایی گونه با نصایح سودمند برای سفر و نحوه ارائه سخنرانی را به من و حنین  فرستاد.

قبل از شروع کنفرانس، من و حنین با خانم شیری بلر در مورد دانشگاه و سفر اخیر او به هندوستان صحبت کردیم. برای این که من و حنین احساس آرامش کنیم، خانم بلر اول از طرح لباس محلی فلسطینی حنین و رنگ چادر من تعریف کرد. همانطوریکه در دانشگاه استادان ما از رنگ لباس گرفته تا رنگ قلم در دستان ما را مورد توجه قرار می دادند و حتا از دکان که لباس و قلم را تهیه کرده ایم، سوال می کردند؛ خانم بلر هم آدرس دکان که من و مادر بزرگم در دشت برچی چادر را از آنجا خریده بودیم، سوال کرد. در همان لحظه تونی بلر وارد سالن گردید و خانم شیری بلر ما را به او معرفی کرد. تونی بلر از اهمیت تحصیلات عالی در افغانستان در وضعیت کنونی نه تنها برای قشر جوان بلکه برای میانسالان و سالمندان صحبت نمود. در کنار آن او از سفراخیر خود به نیبلس، شهر و محل زیست حنین در فلسطین یاد نمود  و اینکه کوشش خواهد نمود تا پناهندگان فلسطینی در انگلستان را حمایت نماید.

دقیقا ساعت نه بجه شب برنامه رسما آغاز گردید. خانم واردا الخطیب خواهرزاده خانم لولا الملا در قسمت اول برنامه از تونی بلر دعوت نمود تا سخنان خود را برای حضار ارائه کند. او در آغاز سخنرانی از فعالیت ها و همکاری خانم خود با دانشگاه آسیایی برای زنان با افتخار یاد نمود و گفت که به طور حتم خانمش موفق خواهد شد تا در پروسه تربیه و آموزش رهبران آینده آسیا نقش خود را ایفا نماید. او گفت که  مطمئین است چه او یا خانم بلر با دانشگاه و دانشجویانش در بنگله دیش همکاری کنند یا نکنند، ماموریت و هدف دانشگاه ثابت خواهد بود. دانشجویان فعلی دانشگاه آسیایی برای زنان نشان داده اند که در کنار اساتید و اعضای فاکولته خود به ثبات شخصیتی و شغلی دست خواهند یافت و قادر اند تا تغییرات مثبت را به سهم خود در جوامع آسیایی رقم زنند. بدین لحاظ چه بهتر که او و خانمش  باهم در افتخار حمایت از نسل جدید رهبران آسیایی سهیم گردند.

بعد از ختم سخنرانی اش تونی بلر کنفرانس را ترک گفت و بعدا به ترتیب خانم لولا الملا و آقای کمال احمد در مورد دانشگاه در بنگله دیش و بنیاد حمایت از دانشگاه در بوستون توضیح دادند. بعداز ختم یک وقفه کوتاه که در آن ویدیوی از طراحی و دیزاین محوطه جدید دانشگاه را به نمایش گذاشته بودند، نوبت من رسید تا داستان زندگیم را بیان کنم.

همانطوری که در کلاس های فن آموزی سخنرانی و شنیداری از آقای جاردن وهمکلاسی هایم آموخته بودم، اول برای یک لحظه کوتاه در جایم ایستادم و از آنجا به مهمانان که در چهاراطرافم بودند، لبخند زدم. همان طور لبخند بر لب از پله ها بالا رفته و  در مقابل میز سخنرانی ایستادم. برای چند لحظه کوتاه در حالی که فقط به تک تک چهره های حاضر در سالن می نگریستم به تنفسم توجه نمودم. احساس آرامش عجیبی داشتم، مثل اینکه من در جمع دوستانم در دانشگاه یا اعضای فامیلم هستم. آرام و شمرده از تولدم در غزنی، مهاجرت به پاکستان، شمولیت در لیسه عالی معرفت، از کلاسمان در آشپزخانه کوچک با هم کلاسی های زحمتکش و با جراتم، از دروس انسان شناسی، حقوق بشر، دیموکراسی و علوم سیاسی، از فراغتم، شمولیت در دانشكده اقتصاد دانشگاه کابل و شمولیت در دانشگاه آُسیایی برای زنان گفتم. شکل قصه گونه متن، که به همکاري خانم کتی شنایدر، مدیر آکادمیک اکسس آکادمی، تهیه شده بود، وقفه های کوتاه، تغییر تن صدا و تاکید بر کلمات و عبارات مثبت چون امید، تغییر مثبت، اصلاح، رهبریت، قدرت و ایمان کاملاً فضای کنفرانس را تحت کنترول من در آورده بود. به همین دلیل راحتتر از قسمت اول و مطمئن تر از همیشه در مورد مشکلات سفرمان در جریان آمدن به بنگله دیش، بعدا از استقبال گرم و خواهرانه دانشجویان ازکشورهای مختلف آسیایی، از بحث های دوستانه و آموزنده دینی، فرهنگی و سیاسی در داخل خوابگاه و سالن غذاخوری، تمرین های کاراته، آموزش و آزمایش های گروهی در داخل کلاس های درسی و اشتراک در برنامه های مختلف چون کلب نویسندگی خلاق، سخنرانی عامه، کلب صلح و تحقیقات اجتماعی مختصرا یاد نمودم. در اخیر از مسئولیت هایم در قبال باروری شخصیت خودم، تسریع روند توسعه در جامعه ام و در قبال دوستان جدیدم در دانشگاه آسیایی برای زنان یاد آوری نمودم. با بیان این که من به همکاری و دوستی خواهرانم در دانشگاه آُسیایی برای زنان باور دارم و مطمئین ام که در کنارهم آینده را رقم خواهیم زد.

بعداز من حنین سخنرانی خود را که به زبان عربی تهیه نموده بود ارائه نمود. سخنرانی وی با وجودی که کوتاه بود اما تمام عرب های کنفرانس را تحت تاثیر خود  قرار داد. دو عضو از پارلمان کویت که در کنار من بودند با دقت تمام هر حرف او را تعقیب می کردند و با خود می گفتند که الحق که از فلسطین است، جوانان فلسطین در هر گوشه دنیا که باشند، استعداد و جرات شان قابل تحسین می باشند.

بعداز حنین، خانم شیری بلر از حضور گسترده مهمانان در کنفرانس و از زحمات خانم لولا الملا برای میزبانی از کنفرانس سپاسگذاری نمود. او در مورد پروسه پذیرش د انشجویان در دانشگاه آسیایی برای زنان به عنوان همکاران آینده اش صحبت نمود و اینکه چگونه تلاش دانشجویان دانشگاه آسیایی برای زنان برای کسب تحصیلات عالی سرمایه گذاری مثمر شمرده می شود. در آخر او از مهمانان حاضر در کنفرانس خواستار سهگیری در بورد رهبری و حمایت از دانشگاه و پروسه جلب و جذب دانشجویان جدید از سایر کشورهای آسیایی گردید.

بعداز ختم کنفرانس من و حنین دوباره به اتاقمان برگشتیم و یک لبخند گرم از سر امیدواری و به عنوان قدردانی به همدیگر تحویل دادیم.

قبل از ظهر روز دوم من و حنین با خانم لولا الملا ودوستش خانم معصومه که رییس یک شرکت تجارتی در کویت است، برای بازدید از خلیج فارس و دریای عرب رفتیم. خیلی منظره دوست داشتنی بود، رنگ دریا با وجودی که به اندازه رنگ آب بند امیر زیبا نبود، اما آرامش دهنده بود و ماسه هایش خیلی شفاف و نرم بودند. من یک مشت ماسه را داخل یک قوطی انداختم تا به خانم ویکتوریا استاد  کلاس نویسندگی و مطالعه ام هدیه کنم. بعداز ظهر آن روز سه مصاحبه با ژورنالیستان کویت داشتیم که در مورد دانشگاه، بنگله دیش، نحوه آمدن به دانشگاه و رشد فکری و شخصیتی ما در جریان این شش ماه اخیر پرسیدند.

روز سوم مهمان خانم لولا الملا بودیم. در این مهمان یک پروفسور از فلسطین که در امور حمایت از پناهندگان فلسطین در کویت فعالیت می کند، خانمش، سه مدیر عامل شرکت های تجارتی در شهر کویت، کمال احمد، عمر شریف، خانم توماکو ساندرس، از جاپان و رییس بنیاد حمایت از دانشگاه در بوستون که تازه مادر شده بود، با همسرش که از آسترالیا بود و چهارتن از خانم های که با خانم لولا الملا در بنیادش برای حمایت از فلسطین و خانم های دانشجو در آُسیا همکاری می کردند، حضور داشتند.

همان شب ساعت دوازده بجه به سوی میدان هوایی کویت حرکت کردیم و بعد از دو ساعت انتظار، در حدود 2 و نیم شب هواپیما از میدان هوایی کویت به مقصد شهر داکا بنگله دیش حرکت كرد. در میان راه  من و حنین فقط خوابیدیم در حالیکه من رویای رسیدن به دانشگاه و دیدن چهره دلنشین و غافلگیر شده پروانه و نجیبه را در سر می پرورانیدم.

فریده

یادداشتی به یک عزیز

عزیزترینم،

آنچه گفتی، گل گفتی و دُر سفتی. خیلی عالی است. و این همان درسی است که میتوان از همدیگر آموخت. دیری بود از مولوی در مورد محبت چیزهایی شنیده بودم: از محبت خارها گل میشود... اما هر چه زمان میگذرد به جنبهی دیگری در کنار این سخن پی میبرم: محبت نیز آموختنی است. محبت همچون طفل ماست، فرزند ماست، در دامان ما به دنیا میآید، روی دستان ما جان میگیرد و بال میگیرد و بزرگ می شود. ما از لحظه لحظهی زندگی و وجود خود به طفل کوچک و ناز غذا میدهیم و ذرههای کوچک عمرش را با نفسهای خود میدمیم تا پررنگتر شود و به چشم و چشمانی جا گیرد.

ما از محبت غفلت میکنیم. میدانی چه میگویم؟ .... ما از محبت آنچنان که باید، مراقبت نمیکنیم. فکر میکنیم محبت «حق» ماست، و همچون هر حق دیگر ما باید دیگری آن را برای ما بدهد. این است که به این «حق» خود نمیرسیم. آن سخن ساده را به تکرار روی زبان خود میرانیم که «حق گرفتنی است نه دادنی»، اما هیچگاهی فکر نمیکنیم که آنکه حق را باید بگیرد ماییم نه کسی دیگر. ما همچون هر خصوصیت قبیلوی دیگر خود در اینجا نیز قبیلوی برخورد میکنیم. حق را مال قبیلهی خود میدانیم و آنگاه فکر میکنیم قبیله باید حق را بگیرد و در قبیله نیز معلوم است که پیمانکارانی هستند که باید این مهم را به سر رسانند. فراموش میکنیم که حق مال «فرد» ماست نه مال قبیلهی ما. خداوند ما را فرد خلق کرد نه قبیله. خداوند از ما به عنوان فرد بازخواست میکند نه به عنوان قبیله. این فردگرایی در تعبیرات اسلام نیز انقلاب بزرگی بود. همه را در برابر خدا به عنوان فرد اهمیت میداد و فردیت و مسئولیت فردی و آنگاه حقوق فردی را گوشزد میکرد. محبت نیز حق ماست، اما حق فرد ماست و هر حقی برای ما مسئولیت نیز خلق میکند. فقط تصور کن که اگر من سهم خود نسبت به این حق را ادا کنم و تو سهم خود را ادا کنی و هر فردی دیگر ادا کند، این حق چقدر بارور میشود!

عزیزم،

بگذار این را هم علاوه کنم: محبت همزاد واژهای دیگر به نام «ایمان» است. هر دو مال قلب اند. مال آن پنهانیهای درون. آنکه محبت ندارد به ایمان نمیرسد و آنکه ایمان ندارد محبت را به دروغ لقلقهی زبان میکند. این هر دو همزاد اند. با هم به دنیا میآیند و با هم میبالند و بزرگ میشوند. ایمان، نه جزمیت و تعصب خشک و کوری که ملاعمر و امثال او به لجنش کشیده اند. ایمان! .... مرجعش مهم نیست. میتواند خدا باشد، میتواند هر چیزی دیگر باشد که تو خود را با او قرار و آرام و امن میبخشی. چهگوارای آرژانتینی به همان اندازه ایمان داشت که گاندی هندی. مولوی به همان اندازه ایمان داشت که پاسکال. انشتین به همان اندازه ایمان داشت که ابوسعید ابوالخیر و سنایی. خیلیهای دیگر را من در زندگی خود دیدم که وقتی فرصت شد در مورد شان برایت خیلی چیزها خواهم گفت. همه خدا، به آن معنایی که من و تو میدانیم، نمیگفتند. اما در ایمان شان حیرت میکنم. برخی ایمان خود را به مذهب پیوند میدادند و برخی به چیزی غیر از مذهب. برای من اینش مهم نیست. میدیدم که به تعبیر مولوی «چیزک»ی در آنسوی چشمانش گره خورده است و آن «چیزک» او را سخت زیبا  دوستداشتنی و نیکو ساخته است.

آنکه انسان میکشد و خدا میگوید دروغ میگوید. حد اقل برداشت من این است. شاید کاربرد تعبیر «دروغ» اندکی از محبت عاری باشد. اما لطافت محبت و ایمان مرا به اینجا میرساند که بگویم آن یکی دروغ است. آنکه نالهی انسان گوشش را نمیخراشد از ایمان و محبت به یکسان خالی است. ایمان و محبت با کینه و نفرت نمیسازند. یا این جفت باشد یا آن جفت. وقتی یکی آمد، دیگری باید جا خالی کند. ولو قبول کنیم که رابطهی حضور و غیاب این دو جفت نسبی است و مطلق نیست، باز هم میتوان گفت که به هر نسبت این یکی بیشتر جا بگیرد آن دیگری باید بیشتر جا خالی کند.

سخنم برای تو، عزیز دلم، این است که از محبت و ایمان غفلت نکنی. بقیه همه چیز میآیند و برای تو سهولت خلق میکنند و میروند: غذا و لباس و تفریح و دانشگاه و دوست و همکلاس و استاد و هواپیما و کنفرانس و لندن و کتاب و سخنرانی و هر چیزی دیگر. آنچه همه باید برایش کار کنند ایمان است و محبت. ایمان را گوهری بدان که قیمت توست و محبت را زینتی بدان که تو در آن معنا مییابی. گاهی که فرصت کردی و خلوت کردی، چشمانت را فروبند و به آنچه گفتم با ایمان و محبت نگاه کن. تجربهی نیکی خواهی داشت. من همین حالا دارم این تصور را تجربه میکنم.

یادت هست که در درسهای تفسیر میگفتم: خدا در قرآن چقدر لطیف و پرمهر است؟... تصور کن اگر به جای «بسمالله الرحمن الرحیم» که این همه در هر کار و هر سخن تکرار میکنیم، میداشتیم که «بسم رب الجبار القهار المنتقم»، چه حالی میداشتیم. این تکرار را با آن تکرار مقایسه کن و بعد ببین که خدا چه خواسته است برای ما بگوید و چه را خواسته است به طور غیرمستقیم هر روز روی زبان ما تکرار کند.

برایت ایمان و محبت و زیبایی و نیکی آرزو میکنم.

خدا یاورت باد

افشار، وقتی که خورشید...

افشار، وقتی که خورشید پلک هایش را بست و خون گریست !

نصرالله پیک

 

عصر چهارشنبه 21 دلو 1371 بود. درست هفده سال پیش از این روز. هوا آفتابی بود. خورشید به قلههای کوه نزدیک و نزدیکتر میشد. در این عصرِ خونینِ افشار نور خورشید با رنگِ خون و خاک آمیخته شد. ذرات نور با گوشت و پوست و خون مردم افشار تا ابد به فضا بخیه خورد. در آن عصر، قساوتپیشگان، بادهی فتح سر میکشیدند و با آتش توپ و تانک و هاوان برای گام گذاشتن به افشار رقص و پایکوبی میکردند.

آری، آن روز، عصرِ خونین و فضایی آکنده از خاک و خاکستر داشت. فردایی در راه بود سیاه و کدر. لکهای در تاریخ بشریت رقم میخورد. من نیز در آن عصر در افشار بودم. به ساختمان شماره یک علوم اجتماعی در بخش واحد سمعی و بصری. ناگهان صدای انفجار بلند شد. هرچه زمان میگذشت، بر شدت آن افزوده میشد. طبق معمول به فکر ثبت تاریخ مصور و زندهی مردم خود بودم. کمرهی فلمبرداریام همیشه همراهم بود. رفتم پشت بام. از گوشهای شروع کردم به ثبت لحظههای انفجار....

آ ن روز عصر، هوا سرد، اما آفتابی بود. خانههای گلی مردم افشار در زورق نور غروب خورشید و انفجار نفرت و کینه، ذوب میشد و با خاک و خاکستر به هوا میرفت. در انفجار راکتها، توپها و سنگینترین سلاحهای آن روز خانهها یکی یکی فرود میریختند. آسمان افشار پر از خاک و دود بود. خانهها در میان گرد و خاک یکی یکی کم میشد. جای خانهها را دود و خاک میگرفت و به فضا پخش میشد تا آنجا که با چشم دوربین قدرت دیدن نبود.

 صحنهها را گم میکردم یا که از ترس مرمی راکت به خود می لرزیدم. شهر ناآرام و زمین در التهاب بود. لحظهها به آهستگی میگذشت. سرانجام خورشید نیز از شرم یا هراس پلکهای خونینش را به هم هشت. آسمان تاریک شد، اما آتش کینه و قساوت و دسیسه شعلهور ماند.

شب شد. خاموشی سیاه و سنگین به پیش خزید. آرامش پیش از طوفان بر چشم و دل همه سایه انداخت. برخی از همکاران که از شدت آتش نتوانستند به خانههای خود بروند، با ما یکجا در علوم ماندند. داکتر محمد علی یکی از این همکاران بود که ناوقتهای شب به خانهی یکی از نزدیکان خود در افشار بالا رفت و فردایش، روز 22 دلو اسیر شد.

سپیدهدم صبح عملیات با برنامه و شدت آتش آغاز شد. با مرور زمان حلقهی آتش نزدیک و نزدیکتر میشد اول صبح بود. وقتی فیلم در اول صبح تمام شد، فلم ثبت شده را آرشیف کردم. فلم بعدی را برای ثبت گرفتم. همو که پس از سالها تا به امروز، از افشار حکایت میکند. این درست از آن هنگامی است که کوه راهدار در آتش میسوزد و آفتاب بار دیگر قلهی کوه و پردههای دسیسه در عقب کوه را روشن و روشنتر میکرد. (1)

آن روز خانههای گلی وجب وجب کوبیده میشد. از آن پیش، هر اتفاقی که میافتاد، علوم اجتماعی مملو از نفر میشد. اما این بار، از اول صبح که حمله شروع شد، از مردم خبری نبود. اولین گروپ مردمی که خود را رسانده بود و من دیدم، از مسجد سفید بود. یک تن آنان که پیراهن سفید به تن داشت، میگفت آن شب، شب زفافش بوده و او، صبح وقت، با آگاهی از حمله بر افشار، با لباس دامادیاش آمده بود تا به یاری مردمش بشتابد. اورا به سوی پوستهی سنگی سوق دادند. از سرنوشت آنان دیگر هیچ اثر و خبری نشنیدم. بعداً گفته میشد که تعدادی از آنها شهید و یا اسیر شدند. در آن روزها هر کس، بدون آنکه از کسی چیزی بپرسد، هر کاری را که میتوانست انجام میداد. من هم به عنوان یک تصویرگر صحنهها تلاش میکردم گوشهای از اتفاقات را مستند ثبت تاریخ کنم.

 در دهلیز همکف اپارتمان علوم اجتماعی، مرکز سوق و اداره بود. وقتی آنجا رفتم تا خبرها را بیشتر جویا شوم، به چیزهای مشکوکی پی بردم. گویی همه چیزی میدانستند که از یکدیگر پنهان میکردند. چهرهها از یک دگرگونی خبر میداد. اما کسی به کسی چیزی نمیگفت. من سریع به بلاکی رفتم که مقر اقامت بابه بود. ولی کسی راه نمیداد. بالاخره مرا راه دادند. وقتی بابه را دیدم در اتاقش نشسته و گزارشات را مرور میکرد. به بلاک دیگری رفتم که بخش صحی بود. آنجا زخمیهایی را از افشار آورده بودند و من از زخمیها و داکترهای موظف، مصاحبهی کوتاهی گرفتم.

لحظهای بعد معلم آمد. او بابه را دیده و آمده بود تا برود و برای دعوت مردم به دفاع از افشار تبلیغ کند. بلندگوی زرد کمیسیون فرهنگی را گرفتیم و با موتر شهید قایمی رفتیم طرف کوته سنگی. او مسئول مالی حزب بود و موتر و رانندهاش را با ما یکجا کرد که برای دعوت مردم برویم برچی. در راه هر کسی که میآمد، راهنمایی میکردیم. معلم به سوی برچی رفت و من رفتم به چار منزلهی کوتهی سنگی. افراد نظامی وحدت به نقاطی که از طریق مخابره کمک میخواستند، آتش می کردند. در همهی این حالات از آمدن مردم و نیروی کمکی خبری نبود.

 لحظاتی را همانجا ماندم و فلم گرفتم. برخی از فلمهایی که اکنون افشار را در میان خاک و انفجار تصویر میکنند از همان چارمنزله گرفته شده اند. وقتی معلم برگشت، خیلی مأیوس بود. گفت: مردم به کمک نمیآیند. هر دو دلشکسته و غمگین به علوم برگشتیم. عقربهی ساعت، حدود ده بجه را نشان میداد که مقابل علوم بودیم. مقابل تکیهخانه، مردم و نظامیهایی که از خطِ شکسته آمده بودند و یا برخی به کمک میرسیدند، ایستاده بودند. ما نیز از دل سرک، مانند کسانی که دل به دریا میزدند به طرف علوم رفتیم. لحظهای بعد رفتیم داخل.

من به طرف خانهی بابه رفتم. آنجا شفیع آمد. کسی را به داخل راه نمیدادند. من همانجا، با قوماندان شفیع مصاحبهی کوتاهی انجام دادم و دلیل آمدنش را جویا شدم. شفیع، مثل همیشه باروحیه و استوار بود. نه اضطراب داشت و نه هراس. آمده بود تا از افشار و از «استاد» دفاع کند. در همین لحظه، از طرف اکادمی، کسی سراسمیه می‌آمد. وقت نزدیک شد، دیدم صداقت است. میگفت کوه سقوط کرده است. درست پیش خانهی بابه بود. او میگفت: باید به استاد خبر دهم.

معلم رفت تا بابه را ببیند. اندکی بعد باز هم برگشت و گفت که بابه خواسته است باز برود و تبلیغ کند. او باز هم با همان بلندگوی دستی و موتر قایمی آماده شد تا برچی برود و از مردم کمک بخواهد.

من رفتم طرف بلاکی که در طبقهی همکف آن بخش صحی قرار داشت. مقابل دروازهی آن بلاک ایستاده بودم و بیهدف اینجا و آنجا را نگاه میکردم. از آنچه در پشت دیوارها اتفاق میافتاد چیزی نمیدانستم. مدتی نگذشته بود که از سمت چپ صدایی را شنیدم. نگاه کردم که وکیل (یکی از محافظان بابه) دست صداقت را از پشت بسته و به طرف جایی میبرد که محبوسین را نگاهداری میکردند.

اوضاع دیگرگون بود. از آنچه اتفاق میافتاد، کسی چیزی نمیدانست. جنگ همیشه فاجعه است، اما اینکه سقوط، شکست و فتح چگونه فاجعه میآفریند یا چگونه به فاجعهی بشری تبدیل میشود، جز طراحان فاجعه، کسی دیگر از آن چیزی نمیفهمد. همچون فاجعه را هیچ کسی جز بانیان فاجعه، قادر به تصور کردن نیست. آن وقت هرگز به فکرم نمیرسید که این فاجعه، هولناکترین فاجعهی انسانی باشد که در مقیاس این کشور طراحی شده است. شاید خود طراحان هم تا این حد تصورش را نمیکردند. طراحان فاجعه فاجعه میآفرینند و خود در دام فاجعه میغلطند.... اما چه فرق میکند که طراحان فاجعه بدانند یا ندانند که عمق جنایت شان چقدر خواهد بود؟ قربانیان اند که باید حساب دهند و قربانیان اند که باید اندازه و مقیاس جنایت فاجعهآفرینان را تعیین کنند. هزاره همین قربانی است. گویی تقدیرش قربانی شدن را روی پیشانیش نصب کرده است. این مُلک مُلک عجیبی است. هر حاکمی میآید تا تیغش را با خون هزاره و ازبک آب دهد و از محرومان این دو جامعه زهر چشم بگیرد: این یکی افشار میآفریند و آن دیگری قیصار...

... هر سو میتپیدم تا بفهمم که چه اتفاقی دارد به وقوع میپیوندد. با دوربین فلمبرداری رفتم پشت بام. هر سو سر میکشیدم. گاهی نقطهای را در کوه افشار ثبت میکردم که روزی حمید آنجا بود و مردم کابل او را به خاطر صدای اسلحهی مدافعش بلبل وحدت نامیده بودند. مدتها بود که از او آوازی به گوش نمیرسید. به جای او اینک کلاغها هجوم آورده بودند تا افشار و کوه زیارت را به لانهی خویش تبدیل کنند.

..دقیق به یادم نمانده است که ساعت چند بود؛ اما یک وقتی صدای معلم را شنیدم که داشت مرا صدا میزد: پیک پیک! کجایی؟ ... از منزل چهارم دوش کنان پایین آمدم. او را دیدم که از برچی برگشته بود، اما باز هم با دست خالی! وقتی نزدیکش رسیدم، گفت: بابه رفت! ... تنم لرزید. حس گنگی در درونم رخنه کرد. ندانستم او چه میگوید.... گفت: وقتی وارد علوم میشدم موتر بابه از علوم خارج شد و رفت. بهرامی هم میگوید که همه چیز پایان یافته است. زود شو که از اینجا برویم....

با هم یکجایی رفتیم به بلاک اول علوم اجتماعی. آنجا اتاق سمعی و بصری بود. فلمها را همانجا آرشیف کرده بودیم. رفتیم تا فلمها را برداریم و برویم.... صبح همان روز، کلید اتاق را برای معلم داده بودم. او آمد و کتابچهی خاطراتش را که صدورقهای روسی بود گذاشت و کتابچهی دیگری را داخل جیبش کرد. او همیشه کتابچهی خاطراتش را با خود داشت و از هر چیزی یادداشتبرداری میکرد. حالا وقتی خواست کلید را به من بدهد، از کلید اثری نبود. کلید را در دویدن دویدن اینجا و آنجا گم کرده بود. نمیدانست کجا افتیده است.... خیره خیره به همدیگر نگاه کردیم. او تفنگی روی شانهاش داشت. یک بار تصمیم گرفتیم قفل را با مرمی بپرانیم. اما از ترس اینکه صدای فیر حادثهی دیگری خلق کند، منصرف شدیم. وضعیت وخیم بود. همه جا را ترس اشغال کرده بود. حالا که کلید نبود و دروازه باز نمیشد ماندن هم کاری بیهوده بود... آهی کشیدیم و با دنیایی از حسرت آنجا را ترک کردیم. هرگز فکر نمیکردم که روزی به همچون سرنوشت گرفتار شوم. لحظهی تلخی بود. همه چیز رفته بود. ما هم رفتن را به ماندن ترجیح دادیم و از زینهپلههای منزل دوم پایین شدیم......

از علوم حدود ساعت یک بعد از ظهر بود که با یک حلقه فلم و یک عدد کمره خود را برون کشیدم. در بین راه فکر میکردم که بدنم با مرمی سوراخ سوراخ شده است. در بین کوچههای خوشحالخان، سیل مردم، زن و مرد، کودک و بزرگسال، همراه با فراریهای تفنگبدوش سیلآسا میگریختند. پیش سیلو که رسیدیم، زن جوانی که اشک در چشمانش خشک شده بود، التماس میکرد که کسی به او کمک کند، اما کسی نبود که او را یاری کند. پدر پیرش با هاوان تکه تکه شده و اکنون روی یک کراچی دستی بر روی سرک مانده بود. مادر پیرش نیز، خیس خون و ادرار، از ترس و وحشت انفجار و قربانی در کنار دیوار سیلو چون خشت و سنگ پهلو گرفته بود. از همان روز این ضربالمثل را به ذهنم میآورم که «روز بد بیرار نداره». اکنون این زن و مادر و پدرش به کدام سرنوشت دچار شده اند؟

 با معلم ایستاد شدیم تا کمکش کنیم. معلم دست مادر را گرفت تا در برخاستن کمکش کند. دقیق نمیدانم چه مقدار از راه را با آنها آمدیم. در کوچهی نزدیک سیلو نیروهای قوماندان قیس ایستاده بود و از فرار نظامیها جلوگیری میکرد. معلم چون سلاح بر دوش داشت، با مانع رو به رو شد. تااینکه خود قیس پیدا شد و ما را شناخت و اجازه داد که برویم. احساس شکست و گریز ما را هم به اندازهی هر کسی دیگر تحقیر میکرد. در کوته سنگی در قرارگاهی که مربوط حرکت بود، آشنایی صلای چای زد، اما بیشتر به بهانه چای میخواست بداند که چه شد. او بسیار افسوس میخورد و ابراز همدلی میکرد. میگفت که دستور شرعی و نظامی بود که نباید کسی خودسرانه کاری کند، به خاطر همین ما نتوانستیم کاری کنیم.

از آنجا به پل سوخته رفتیم. مسجد ابوذر غفاری. از بابه خبری نبود. اما موسی را که دیدیم، مطمین شدیم که بابه هم سالم است. او گفت که همه خوب اند اما از جواد و سفر خبری نبود. دیگر نخواستم بیشتر حرف بزنیم. در مسجد از هرگونه حرفی شنیده میشد. به این نظر شدیم که هیچ راهی نیست جز مقاومت. باید کاری کرد. با معلم یکجایی رفتیم شب را به قرار گاه شهید جویا در کارته سه، سرک شورا. وضع روحی ما آنقدر بد بود که بعدها مردی گفت با دیدن ما در آن شب، بعد از سی سال ترک سگرت، دوباره سگرت کشیده و شب را هرگز نخوابیده است.

فردایش به پل سوخته برگشتیم. مدرسه پل سوخته مقر بابه شده بود. در زیر زمین آن، جلسه برگزار میشد. دو روز بعد از فاجعهی افشار مردم به دیدار و تجدید بیعت آمدند. بلندگو نبود. همان یک دانه بلندگویی که از علوم باقی مانده بود با ما بود. بابه با همان بلندگوی دستی شروع به صحبت کرد.... آرام آرام، لحنش تلخ میشد و بغض گلویش را میگرفت. وقتی گفت: مهم نیست در جنگ یک روز آدم شکست میخورد، روزی دیگر پیروز میشود... اما مهم ارادهی مردم است.... اگر اراده شما مردم زنده باشد، .... برای من صد نفر بدهید .... پنجاه نفر بدهید ... ده نفر....

سعی کردم آن صحبت و آن صحنه را بدون سکتگی ثبت کنم، اما صدای لرزان بابه هر دلی را میلرزاند. اشکهایی که از گوشهی چشمانم جاری بود، گاهی قدرت نگاه داشتن کمره را از من میگرفت. بیاختیار شانههایم تکان میخورد و با ریتم صدای بابه میلرزید. آهنگ تراژیدی، صحنهی تراژیدی را تصویر میکرد و همه تکرار تاریخ تراژیدی بود. من با نبود برق نهایت سعیم ثبت لحظههای ماندگار بود. در ثبت لحظهها به امانتی برای تاریخ میاندیشیدم و خود و نسل خود را مسئول و پاسخگوی فردای کشور و مردم خود میدانستم.

بدون تردید و بدون اینکه ادعای گزاف داشته باشم، بیش از نود و نه در صد از سخنرانیها و مصاحبههای بابه را در کابل ثبت کرده ام، اما این سخنرانی با آن صدایی که تارهای گلویش در درازنای تاریخ میپیچید و عمق سرنوشت یک مردم را بازخوانی میکرد پردههای گوش هر شنوا را میلرزاند و هر کاسهی چشمی را پر از خون میکرد. من همچون سخنان را نه از او و نه از هیچ کسی دیگر، هیچگاهی ندیده و نشنیده ام.... اما در آن شام، شقشقهی سخن، حاشیههای بسیاری را بدون ثبت گذاشت.

فردای آن روز، باز هم مطابق معمول به پل سوخته آمدم. وقتی آمدم مدرسه، از دوستی پرسیدم که آیا کسی نیامده تا سراغ مرا بگیرد؟ او گفت که چند لحظه پیش معلم آمد. سراغت را گرفت، نبودی، رفت. بعد از حسرت ماندن به تلاش رفتن بودم. چند ساعتی بود که این سو و آن سو میتپیدم. دلم آرام نداشت. گامهایم نیز آرام نداشت. نمیدانم چند ساعتی گذشت که یک بار چشمم به داکتر ابوذر افتید. او مرا در راه دیده و از موترش پیاده شد. لباسش پر از خون بود. پرسیدم: چرا، چه شده است؟ با اندوه گفت: آری، معلم زخمی شد و مرمی به سینهاش خورده به شفاخانه رساندم... دلم فرو ریخت. چشمانم تیره شد. این چه خبری بود؟ معلم کجا رفته بود که زخمی شده است؟ گفت: رفته بودیم سیلو. نزدیک سیلو زخمی شد، اما جای نگرانی نیست و بخیر گذشت. حالا در شفاخانه است و نیاز به خون دارد. بیمعطلی به شفاخانه رفتم. او را در اتاق عاجل انتقال داده بودند. کسی که او را آورده بود، خون هم داده و جانش را نجات داده بود. قلبش گرم میتپید. نزدیک عصر بود. بیآنکه بدانم گردنش را کشیدم تا صورتش را ببوسم. آخ کشید، اما با لبخند و گردش چشمان و گرمی دستانش به من گفت که خوبم. نفس راحتی کشیدم....

یک هفته بعد از 22 دلو هیأتی آماده شد که شهدای افشار تدفین شوند. مرحوم میر هاشم از سوی شورای نظار و رجب یورش از حزب وحدت تعین شده بودند که هماهنگی کنند تا شهدای افشار دفن شود. من نیز در آن روز برای تهیهی گزارش و ثبت حوادث فاجعهی افشار با هیأت از طریق دهمزنگ به وزیرآباد و تایمنی رفتم. در آنجا یک روز تمام در انتظار ماندم اما زمینهی رفتن به افشار هرگز فراهم نشد. داکتر عبدالرحمن وعده داده بود و هیأت صلح که قرار بود برای تدفین شهدا به افشار برود، به اثر کارشکنی و سرپوش گذاشتن روی جنایتهایی که اتفاق افتاده بود، هرگز اجازه ندادند که برای تدفین شهدا برویم. روز بعد میرهاشم در دهمزنگ کشته شد و این پروسه ناتمام ماند.

تنها فلم مستندی که سر بریدهی یک زن را نشان میدهد و نظرات مردم افشار را نیز با خود دارد، از مجموعهی فاجعه باقی مانده است. کسانی هم به طور مخفی صحنههایی را ثبت کرده بودند بعدها انجنیر باقر که از همکاران انجمن محصلین بود قصههای بیشتری از آن روزها میگفت که متأسفانه هیچکدام شان ثبت نشده اند. بعدها یک فلمبردار غربی نیز فلم مستندی از تایمنی تهیه کرد که مهاجرین و مصیبت دیدگان افشار چشمدیدهای شان را شرح میدهند که همه فوقالعاده تکان دهنده اند... همین فلم بود که فاجعهی افشار را در دنیا انعکاس بخشید و پرده از روی دولت اسلامی برداشت.

بعد از سقوط افشار، غرب کابل یک پارچه ماتم و نومیدی شده بود. اما ارادهی مردم در کنار بابه مزاری نمرد، گرچه ساحهی نفوس و فضای نظامی بینهایت اندک بود. با وجود آن همه قدرت آتش شبانهروزی، مردم با فداکاری همچنان در صحنهی مقاومت عدالتخواهانهی خود در کنار رهبر ماند.

تقریباً دو ماه بعدتر از فاجعهی افشار، در هفتم ثور 1372، عوامل داخلی سقوط افشار را آورده بودند. روز بعد، به عنوان خاینین افشار، دو نفر از آنان در مقابل مسجد سفید به دار آویخته شد. اما کسانی دیگر که در اذهان مردم از مجرمان اصلی محسوب میشدند، همچنان زنده و در اریکه قدرت باقی ماندند.

 بار دیگر که به افشار رفتم 7 جوزای 1373 بود. این بار با خانوادههای داغدیدهی افشار و مردم غرب کابل و تایمنی بار دگر برای تدفین قربانیان افشار به آنجا رفتم. از چوک کوته سنگی تا افشار، محل گور دستهجمعی، شکافتن گورها، خاکبرداری آن، تدفین شهدا و تک تک جنازهها را با کدر دوربین همراهی میکردم، به امید آنکه روزی صدای این خفتگانِ به خاک و خون، به گوش و چشم وجدانهای بیدار برسد. به امید روزی که لادرکها و مفقودین نیز که هیچ یادی از آنان نیست با برکت این خونها روزی به آغوش خانوادههای خود که چشم انتظارشان اند، برسند.

امروز که 21 دلو 1388 است، از آن روزی که 21 دلو 1371 بود، سالها، ماهها و روزها میگذرد، اما یاد و خاطرهی آن شهدای مظلوم که بدون گناه در خانههای خود نشسته بودند اما از شدت رگبار گلولهها، راکتها و انفجارها نتوانستند فرار کنند و یا توان رفتن به هیچ جایی نداشتند، هرگز از ذهنها محو نخواهد شد. آنجا تنها هزارهها نبودند که سلاخی شدند، کسانی که فکر میکردند هزاره نیستند، یا نظامی نیستند، در پناهگاههای خود مانده بودند، اما همه و همه در پیش چشم فرزندان، مادران و پدران شان تکه تکه کشته و تیرباران شدند، مُثله شدند، مورد تجاوز قرار گرفتند، حرمت انسانی شان شکست، سر زنان و کودکان بریده شد، اسیر شدند و مورد شکنجه و آزار قرار گرفتند،... این همه وقایع تنها در اولین سال حکومت اسلامی و به دست کسانی اتفاق افتاد که مدعیان نمایندگی بلاقید و شرط از خدا در زمین بودند.

 اینک هزاران شهید با هویت افشار و هزاره مدفون و صدها تن دیگر گمنام در دل چاهها و یا در عمق درهها غریبانه در خاک خفته اند. اما عاملان و معاملهگران، دلالان سیاست، همچنان بر اریکهی قدرت و بر خوان نعمت و قدرت به هم لبخند میزنند...

بدون شک، آنانی که در خانههای خویش بیگناه به خون نشستند و با خون شان بر روی دیوار خانهی شان یادگاری نوشته شد، و آنانی که با سر بریده در دل چاهها افکنده شدند، اینک همهی آنها غریبانه نظارهگر و منتظر عدالت اند. اکنون از آن واقعهی هولناک، شانزده سال و اندی می‌‌گذرد، اما تنها 58 تن از شهیدان از دل خاک برون کشیده شده اند تا برای شناسایی و تسلی بازماندگان شان در دامنهی کوه افشار آرام ابدی گیرند.

تابستان امسال آخرین باری بود که افشار رفته به قبور شهدا فاتحهای خواندم و آخرین عکس قبور شان را گرفتم. بر بلندی تپه که جای گور دستهجمعی بود، اکنون از طرف پرورشگاه خانهای ساخته شده است. به نظرمیرسد که این خانه بیشتر به خاطر محو آثار جنایت است تا یک ضروت آسایشگاهی.

اما اینک آن شهدا همچنان گمنام خفته اند. از میان خانهها وگورهای بینام و نشان سخنها دارند. اینک چشم به راه سخنهای نسل دیگری دوخته اند. این بود که بار دیگر به یاد سخنان پدر شهیدی افتادم که میگفت: «مردم ما هرگز فاجعهی افشار را فراموش نمیکنند.»

بابه مزاری: «قضیهی افشار، فاجعهای دردناک است؛ که تا مردم ما زنده اند، تا نسلهای آیندهی ما باشند، از آن رنج میبرند.»

21 دلو 88 فینلند

 

(1) فلم افشار با نزدیک صد حلقه فلم دیگر که از حوادث و تحولات روزمرهی سال 1371 کابل ثبت کرده بودم، در افشار ماند و توسط شورای نظار و اتحاد سیاف غارت شد.

از زخم افشار هنوز خون می‌چکد!

از زخم افشار هنوز خون میچکد!

عزیز رویش

 

امروز چهارشنبه است. فردا پنجشنبه، 22 دلو.

از آن روز چند سال میگذرد؟... چند ماه؟... چند روز؟.... چند ساعت؟..... چند دقیقه؟.... چند ثانیه؟.... شمردن همهاش دشوار است. من همین مقدار ثانیهها را بعد از 22 دلو 1371 با خاطرهی افشار زیستهام. نمیدانم این چه حادثهای بود که اثرش بر روحم نازدودنی شد. نه قبل از آن با چنین حادثهای بیگانه بودم و نه بعد از آن بیگانه ماندم. 22 حوت، یک ماه بعد از 22 دلو، البته با فاصلهای دو سال زمان تکرار شد. از 22 دلو تا 22 حوت، فاصلهای کوتاه بود، اما حکایتش بلندتر از یک تاریخ است....

***

دو روز بعد از 22 دلو، روز شنبه، مسجد جامعهالاسلام در پل سوخته سرد سرد بود. آدمها یخ زده بودند. فقط چند لحظه قبلتر از آن، در زیرمنزل یکی از اتاقهای این مدرسه، جلسهی سردتر و عبوستری پایان یافته بود. کسانی نشسته بودند که همه عمامه بر سر داشتند و عمری به مردم گفته بودند که «غیر از خدا هیچ کسی لایق عبادت نیست»؛ «از غیر خدا نباید ترسید»؛ «بر غیر خدا نباید دست به التماس برد»؛ «هر کسی غیر از خدا پناهی بجوید مثل این است که به خانهی عنکبوت پناه برده است و چه سستبنیاد است خانهی عنکبوت»... اما اینک، همه، یا به زبان یا به سکوت، یا به  نگاه یا به تهدید، یا به التماس یا به هوشدار ... بر «او» فشار میآوردند که باید تسلیم شود.

در این میان، اما او، فقط او، ساکت ساکت بود. هیچ حرفی بر لب نداشت. سر را به زیر افگنده بود  و گویی با خطی از گلیم نجوا میکرد. همه منتظر او بودند و همهی اصرارها برای همین بود که بالاخره یک حرف، فقط یک حرف از او بشنوند.... و سرانجام، او لب گشود، اما کوتاه و شمرده گفت: «هر کسی میرود و تسلیم میشود، مانعش نمیشوم. اما من تسلیم نمیشوم».... و از جا برخاست تا به مسجد بیاید.

***

مسجد در ظرف چند لحظه پر شد، اما نه از آنگونه که قبلترها پر میشد. مردم پراکنده نشستند. همه نگاه میکردند. برخی سر به زیر افکنده بودند. برخی به چهرهی همدیگر نگاه میکردند. تا اینکه او آمد. آرام و موقر. کسی تکبیر نگفت. کسی هیاهو نکرد. برخی جدی بودند، برخی دلهره داشتند، برخی ماتمزده، و برخی وحشتزده...

او با گامهای بلند از میان جمع عبور کرد و رفت، پشت تریبون چوبی، رو به روی جمعیت ایستاد. بلندگو، همان بلندگویی بود که از افشار با ما گریخته و به اینجا رسیده بود. همان بلندگویی که با آن فقط دو روز قبل هر چه فریاد زدیم، از پل سوخته تا پل خشک، چهار تا آدم صدایش را نشنید. کسی به صدایش لبیک نگفت و از جایش حرکت نکرد. اینک همان بلندگو در دست او قرار گرفته بود تا مگر معجزه ای کند....

***

امروز سخنش طولانی نبود. وقت سخنرانی نبود. افشار در زیر چکمههای دشمن خورد میشد. از عقب هر دیوار هنوز هم فریاد انسان بلند بود. افشار بعد از شکست، محاصره بود. کسی نمیتوانست از طاعونی که بر این دهکده سایه انداخته بود، فرار کند. هر کسی گوش داشت میتوانست نالههای افشار را بشنود. این نالهها در درون انسان میپیچید. مسلمان، شیعه، افغان، انسان، ... هیچ چیزی اینجا مطرح نبود. اینجا خشم بود، کینه بود، نفرت بود، انتقام بود، ... و افشار باید پاسخ همهی اینها را میداد. سیاف، محدث سنی بود؛ ربانی استاد الهیات بود؛ محسنی ملا و مجتهد شیعه بود؛ این سه چهره، کنار هم، چتری روی سر فرماندهان و سربازان خود کشیده بودند. کسی از خدا بیم نداشت. خدا در افشار شکست خورده بود. خدایی که نتواند کسی را از ارتکاب گناه و عصیانی باز دارد، خدای بیچاره و شکستخورده است. خدا در افشار نالههای انسان را میشنید و هیچ کاری نمیتوانست. آیهها و سایههای خدا روی زمین، موجودیت او را به تمسخر گرفته بودند....

او در این حال، چه میتوانست بگوید جز اینکه مردم را، و خود را، کمک کند تا تجربههای شان جمعبندی شود. چند تا حرف از تاریخ گفت و چند تا از آرزوها و آرمان های خود و مردمش. تا رسید به اینجا که بگوید در افشار چه گذشت و چه می گذرد. لحنش تلخ بود و بغض گلویش را هر دم پس میزد تا مگر بتواند یکی دو تا از حرفهایش را بدون لکنت بر زبان راند. آهسته آهسته به حرف اصلی رسید: صد نفر بدهید من می روم افشار را آزاد میسازم. پنجاه نفر بدهید.... ده نفر بدهید ..... و به اینجا که رسید تاب نیاورد و گلویش فشرده شد و به سختی گریست!

***

دیوارها میلرزید. یا شاید حس من اینگونه بود. باور نمیکردم او هم گریه را بلد باشد. شاید گریه را بلد بود، اما اینگونه گریه را در او باور نمیکردم. شاید کسی دیگر هم تا آن زمان گریهی او را ندیده بود. گریهی او تلختر از شکست افشار بود. سنگینی تراژیدی افشار در گلوی او ریخته بود. گریهی یک مرد، گریهی رهبری که قرار بود تاریخی را از نو بنویسد، بار دیگری داشت. خیلی سنگین بود.... «... این مهم نیست. در جنگ یک روز آدم شکست میخورد، روزی دیگر پیروز میشود.... مهم اراده یک مردم برای سرنوشت شان است... اگر مردم ما ارادهاش را از دست داده باشد، این تباهیست...»

***

از آن زمان، تا وقتی رفت، در هر سخن و حرکتش، این سوال را با خود داشتم که او چرا گریست؟.... چرا اینقدر تلخ گریست؟.... من خود تا آن زمان بارها گریسته بودم. من با گریه بیگانه نبودم. هر چیزی، هر حادثهای میتوانست مرا به گریه اندازد.... من با سخنان شریعتی گریسته بودم، با خاطرات چهگوارا گریسته بودم، با خواندن نهجالبلاغه، با خطبهی شقشقیه، گریسته بودم، با خطبهی زینب در کوفه گریسته بودم، با روضهی هر واعظ، حتی با شنیدن آهنگهای ظاهرهویدا گریسته بودم...

اما او را باور نمیکردم بگرید و آنهم با این تلخی. نمیدانستم چه تفسیر کنم: آیا از شکست تکان خورده بود؟ ... آیا از آینده بیمناک بود؟ ... آیا از خشم و خشونت دشمن به وحشت افتاده بود؟...

***

دو ماه و چند روز بعد، در هشتم ثور، به مناسبت پیروزی مجاهدین، دو تن از خاینین افشار اعدام شدند. اعدام در ملأ عام در پیش روی دروازهی مسجد سفید، در قلعهی وزیر، انجام شد. جمعیت به طور بیسابقهای گرد آمده بودند. زن و مرد، کودک و بزرگسال. کوچه، صحن حیاط مسجد، داخل مسجد. همه جا مملو از مردم بود. او باز هم سخن گفت. اما این بار، سخنان او عبرتناک بود. هوشدارهای سخنانش جدی بود. از سه باور تاریخی سخن گفت که همه غلط ثابت شده بودند.... در آخر گفت: خاینین را هر جا باشد گیر میآورم و اعدام میکنم....

***

افشار یک واژه را روی زبان او جاری کرده بود. واژهای که دیگر از میان سخنان او گم نشد. هر جا و هر وقت سخنی میگفت که به زعم خودش اعتباری داشت، حتماً باید ترکیبی از «خاین» و «خیانت» را با خود میداشت. هرگاه از تجربهی خود و مردمش سخن میگفت، هوشدار میداد که مراقب خاینین باشید. در صحبتهای رسمیتر کمی احتیاط میکرد و با خویشتنداری سخن میگفت. در صحبتهای غیررسمی و خودمانی، بیپردهتر هوشدار میداد و تلختر حرف میزد..... «خاین» کابوس ذهن او بود. از هیچ چیزی بیشتر از «خاین» نمیترسید. حتی در آخرین سخنانی که پیش از رفتنش گفت، باز مردم را از «خاینین» هوشدار داد و برحذر داشت: «مردم ما را در رویارو کسی شکست داده نمیتواند. خاین و مزدور تربیت میکند و شکست میدهد...»

***

اما خاین کی بود؟ ... در افشار خاین کی بود؟

صداقت و دُرمحمدکربلایی در پیش دروازهی مسجد سفید اعدام شدند.... چرا تنها این دو؟

او در اعدام این دو درنگ زیادی نکرد. من از دُرمحمدکربلایی چیز خاصی نمیدانستم. اما صداقت را در روز افشار به یاد داشتم. وقتی ساعت هفت صبح سنگرش را رها کرده و داخل علوم اجتماعی هر طرف میدوید و فریاد میزد که همه جا سقوط کرده و دشمن رسید و.....

او را آنجا گرفتند و در زیرزمینی علوم اجتماعی به طور موقت محبوس کردند. آن وقت کسی نمیدانست که او در خیانت و معامله دست دارد. جرم او تا آن زمان این بود که چرا سنگرش را رها کرده و به علوم اجتماعی آمده است. او در قلهی مشرف بر پوستهی زیارت سنگر داشت و اولین لحظات صبح آن سنگر به دست دشمن افتید و از همان نقطه بر پوستهی زیارت شلیک شد. اکنون صداقت در علوم اجتماعی چه کار میکرد؟

اما این دو به هر حال، همهی داستان افشار را نمیدانستند. همهی حکایت افشار هم زیر دست اینها نبود. بعدها «او» خود گفت که «سر نخ» این فاجعه در کجا و زیر دست کیها بود.... اما چرا با آنها سخت نگرفت؟... چند تای دیگر که در آخرین روزهای سقوط مقاومت کابل اعدام شدند، باز هیچ یک از این «سر نخ»داران را با خود نداشت... او بالاخره از «خاین» چه میدانست و کدام یک از خاینین را درشتتر میدانست؟.... حتی در آن سخنرانی آخرش، در 5 جدی 1373 که به عنوان مانیفیست مبارزه و مقاومتش برای تاریخ بود، باز هم با لحنی سخن میگفت که از آن «سرنخ»داران بیشتر به عنوان عبرت برای تاریخ یاد میکرد نه اینکه از آنها انتظاری غیر از آن داشته باشد و یا آنان را طرف گلایه و ملامتی خود حساب کند...

***

جالب است به یاد داشته باشیم که او، برغم همهی حرفهایی که بود، حتی یک غیرهزاره را هم به جرم خیانت در افشار اعدام نکرد. نه اینکه از آنها کسی دستگیر نشد و یا به چنگ نیفتاد. اتفاقاً ماهیهای درشتی هم در بند بود. اما او با هیچکدام شان سخت نگرفت. آنها را نبخشید، اما آنقدر هم سخت نگرفت که بیانگر آزردگی شدیدش از آنها باشد.... اما از خاینین هزاره هیچگاهی به سادگی عبور نکرد. او از فرماندهان خود نیز تنها چیزی را که انتظار نداشت، خیانت بود. اگر میشنید کسی از فرماندهانش راه معامله و خیانت را پیش گرفته و در پی آن بوده است که سنگرش را به دشمن بسپارد، هرگز او را نمیبخشید، ولو مورد خشم قرار دهد یا قرار ندهد.

***

افشار برای او خاطرهی تلخی بود که هرگز نتوانست آن را فراموش کند. از این خاطره به طور مداوم رنج میبرد. احمدشاه مسعود را نیز به خاطر افشار هرگز نبخشید. فکر میکرد آنکه باور تاریخی او را تغییر داده و نسبت به این باور تاریخی خیانت کرده است، مسعود بود. او سیاف را عامل جنایت در افشار میدانست، اما مسعود را طراح و فرمانده این جنایت قلمداد میکرد. او حس میکرد مسعود در افشار بر قلب و روان او زخم زده است. او حس میکرد مسعود مرز دشمنی خود با او و یا حزب او را در افشار عبور کرده و به آرمانهای تاریخی مردمش لگد زده است. او میگفت بعد از افشار مردم ما تا یک سال روی خود را آن سو نمیکردند. راست میگفت. تا لحظهی رفتنش از افشار رنج میبرد. گویی افشار برای او زخم خونچکانی بود که خونش هرگز بند نمیآمد.... از افشار با شرم یاد میکرد، با درد یاد میکرد، به عنوان عبرت یاد میکرد، و خیلی از حرفهای او به افشار گره خورده بود....

سال 1373، بعد از آنکه جنگهای پس از 23 سنبله اندکی فروکش کرد، از من خواست تا در مورد مقاومت کابل معلومات جمع کنم و در رأس خواستهاش تحقیق در مورد افشار بود. در یک ماه تحقیقی که داشتم، بیش از سی نفر را معرفی کرد که باید با وی مصاحبه میکردم و خودش هر چند روز یک بار برایم وقت میداد تا سوالاتم را از او بپرسم و معلوماتم را به هم بخیه زنم. از سید علی خواست که مجموعهی اسناد و دوسیههای افشار را در اختیارم قرار دهد و او نیز اجازه داد که در اتاق خودش تمام این دوسیهها را مرور کنم....  

***

افشار برای او تنها یک حادثه و یا زنجیرهای از رویدادها نبود که در صبح روز پنجشنبه 22 دلو سر باز کرد. راستش این رویدادها از اهمیت کمتری برای او برخوردار بود. خودش فقط دو روز بعد از آن گفت: «این مهم نیست. در جنگ یک روز آدم شکست میخورد و روز دیگر پیروز میشود....»

او از افشار، واژهی «خیانت» را تکرار میکرد و همیشه این واژه را روی زبان داشت. گویی با این واژه رازی را داشت مرور میکرد که تاریخ خود و مردمش با آن پیوند خورده بود. «خیانت» حدیث پنهان زندگی او و مردمش بود. آنکه به دام «خیانت» میافتد، پاداش اعتماد او را میبیند. هزاره همیشه از اعتماد خود خنجر خورده است. «خیانت» دشنهی خونینی است که از آستین دوست بر قلب و پهلوی او فرو رفته است. او نیز تیغهی این خنجر را لمس کرده بود. اکنون نه در پهلوی پدر و برادرش، بلکه در پهلوی خودش... بیهوده نبود که «خیانت» را تکرار میکرد و از این تکرار گویی پشت چیزی میگشت که باید پیدا کند.

***

برای او افشار تنها تراژیدی جنایت سیاف و مسعود نبود. افشار تنها فاجعهی قتل عام و اسارت و آوارگی صدها و یا هزاران انسان هزاره نبود. افشار عبرتنامهی آگاهی و درک هزاره بود. آگاهی و درکی که صدها سال از مردمش بها گرفته بود و در افشار او خودش این بها را به تکرار پرداخت میکرد.

برای او حکایت افشار درست از پس چنداول شروع میشد. دوست نداشت از آن جلوتر برود. او در افشار از مسعود رنج بزرگی داشت. اما در این حادثه، به جای دیگری بیشتر از کارنامهی مسعود نگاه میکرد. برای او شدت حمله بر افشار هم حرف شگفتی نبود. جنایتهای سیاف هم تعجب او را برنینگیخته بود. سوال مهمتر برای او این بود که چرا در روز 22 دلو، هیچ کسی به حرف او گوش نمیکرد و چرا از هیچ نقطهی کابل کسی به حمایت او نیامد. شفیع اولین فرمانده بود که با عدهای از نفراتش آمد. بعد از او فقط چند تن معدودی دیگر هم آمدند. اما هیچکدام حمایت مردمی نبود. مردم همه جا تماشا میکردند که بر افشار چه میگذرد، اما این حرف از زبان هر رهبری که در میان مردم مجالی برای ظهور داشتند، گفته شده بود که مشکل اصلی «او» است. «او» است که با همه سر ستیز دارد. «او» است که خودخواه و مغرور است. «او» است که جنگطلب است. «او» است که از مردم برای قدرت خود سپر ساخته است. «او» است که کافران و ملحدان را به اطراف خود جا داده است. «او» است که با کمونیستها یکی شده است. «او» است که به هیچ حرفی گوش نمیدهد و از هیچ کسی مشورت نمیگیرد. «او» است که عامل تمام دشواریها و سختیهای مردم است.... و «او» است که بالاخره، باعث تباهی مردم خواهد شد....

این سخن، از هر زبانی گفته شده بود. هر کسی نفوذ بیشتری داشت، با قدرت بیشتری این حرف را گفته بود. در هر جا فتوا بود که پشت فتوا بر علیه «او» جاری میشد. این سخن شایعهای بود روی هر لب؛ حکایتی بود در هر محفل. مردم هم این فتوا و سخنان را چون خورهای در درون خود داشتند....

«خیانت» تنها آن نبود که سنگری فروخته شده بود. «خیانت» بزرگتر آن بود که سنگرها در درون ذهن و روان و خانههای مردم فرو ریخته بودند. کسی نبود از «او» حمایت کند. کسی نبود که بگوید حسادت و کینه و خودکمبینی، چگونه همه را به هم یکی کرده و در برابر «او» متحد ساخته است.

او در حزب و گروه خود شکست خورده بود، قبل از اینکه در سنگر زیارت یا کوههای مشرف بر افشار شکست خورده باشد. او خنجر یاران خود را قبل از خنجر مسعود و سیاف بر جگر خویش احساس کرده بود. او در میان رهبران دست اول حزبی خود کسی نداشت که درکش کند. فرماندهان ردهاول حزبش هر کدام به یکی از این رهبران اقتدا داشتند و هر کدام به فتوای یکی از این رهبران عمل میکردند. اول صبح 22 دلو، او گفت که همهی فرماندهان را از حمله خبر داده است. او منتظر بود فرماندهان برای حمایت از افشار بیایند. اما به استثنای یکی دو تا، هیچ کسی نیامد. همه به فتوای رهبران خویش مانده بودند که «او» سزای خود را ببیند.

همین رهبران کسانی بودند که روز 24 دلو، دست یکی کرده و بر او فشار میآوردند که باید تسلیم شود. این فشار نمک بر زخمی بود که آنان در افشار بر او زده بودند. او ساکت بود و درد و سوز زخم و نمک را به طور همزمان تحمل میکرد. او یاران نامرد داشت. یاران تسلیمطلب. یارانی که از رهبری امتیاز آقایی میدیدند. رهبرانی که به کابل آمده بودند تا به شکم و شهوت شان برسند. رهبرانی که از باد قدرت مست میشدند و در مستی خود به هر کاری تن میدادند....

باری، در ابتدای حکومت ربانی، همین رهبران «او» را ملامت کردند که چرا در ملاقات کانتینینتال، به پیشواز ربانی که رییس دولت بود، حرکت نکرده و به جلو نرفته است. «او» از همان زمان مرز خود با این رهبران را مشخص کرده و در چشم اینان خاری انداخته بود. در آن ملاقات، «او» با ربانی مناعت عجیبی نشان داد. وقتی در جلسهی حزبی ملامتش کردند که آخر ربانی ریشسفید است و رهبر حزب است و رییس دولت است، به شوخی و کنایه گفت: میدانم. اما به قصد این کار را کردم. چون میدانستم که اگر من در مقابل او به پا میایستادم، شما پیش پایش میدویدید. اگر من یک گام به سوی او میرفتم، شما پیش پایش به سجده میافتادید. من در جا نشستم که شما بایستید اما ندوید و به سجده نیفتید!

***

این رهبران، یکی دو تا نبودند. همه برای خود کسی بودند و پیروانی داشتند. «او» همه را با «بودن» خود تحقیر کرده بود. کسی نمیتوانست «او» را نادیده بگیرد، اما کسی هم نبود که بتواند او را تحمل کند....

***

22 دلو را باید روز افشار نام کرد. روز تلخ، اما پر از عبرت. این روز همیشه قابل تکرار است. از اینکه به خاطر افشار، سیاف و مسعود و ربانی و محسنی و سید انوری و سیدهادی را به دادگاه عدالت انتقالی نکشیده اند، ناراحت باشیم، اما آنانی که این دادگاه عدالت را برپا میکنند، در آنسوی اقیانوسها نیستند، همین جایند. کسانی که این دادگاه را برپا کنند، هنوز به این حق و این مسئولیت خود توجه ندارند. گویی «او» با زبان حال و قال میگفت: قبل از دست دراز کردن به «آن دیگران»، باید حساب «این خودیها» را داشته باشیم. وقتی افشار از درون پاشیده باشد، سیاف و مسعود و یاران دیگر شان همیشه هستند تا درون آن رخنه کنند....

افشار را فراموش نکنیم. از زخم افشار هنوز هم خون میچکد. این خون مادر و خواهر من است. این خواهر پدر و برادر من است.... این خون «او» است. افشار درسهایی دارد که نباید قربانی جنایتهایی شود که در آن اتفاق افتاده است....

 

کابل، پلخشک، 21 دلو 1388

                   

کنفرانس لندن...

کنفرانس لندن آزمونی دیگر برای حکومت افغانستان

(برگرفته از سایت رادیو بین المللی فرانسه)

 

قرار است به تاریخ 27 جنوری کنفرانس لندن به ابتکار دولت بریتانیا و با اشتراک نمایندگان باصلاحیت قدرتهای بینالمللی برگزار شود. این کنفرانس با انتظارات گونهگونی رو به روست که ظاهراً موفقیت آن نیز به تحقق نسبی این خواستها بستگی دارد.

حکومت افغانستان طرح مصالحه با طالبان را در آجندای این کنفرانس پیشنهاد کرده و از آن به عنوان اولویت فوری افغانستان دفاع می کند.

جامعهی مدنی افغانستان بیشتر بر ایجاد ضمانتهایی برای ایجاد حکومتداری خوب، تحقق ارزشهای دموکراتیک، اجرای برنامهی عدالت انتقالی، مبارزه با فساد اداری و محو تولید و قاچاق مواد مخدر تأکید دارد که طرح مذاکره و مصالحه با مخالفین مسلح دولت افغانستان نیز یکی از اجزای آن به شمار میرود.

آنچه از اظهارات و مواضع رسمی دیپلوماتهای بینالمللی بر میآمد این بود که جامعهی جهانی نیز علاوه بر حمایت از انتظارات جامعهی مدنی افغانستان بر شفافیت مصرف کمکهای اقتصادی و برداشتن مسئولیت بیشتر نیروهای امنیتی افغانستان در امر تأمین امنیت و مقابله با شورشیان مسلح توجه داشته اند.

اخیراً حکومت بریتانیا از واگذاری صلاحیتهای بیشتر به والیان سخن گفته است که شاید این نکته نیز در کنفرانس لندن به بحث جدی گرفته شود. حکومت افغانستان در واکنش اولیهی خود با این طرح شدیداً مخالفت نشان داده و آن را مایهی تضعیف حکومت مرکزی و سوق دادن افغانستان به نوعی ملوکالطوایفی قلمداد کرده است.

قراین موجود نشان میدهد که حکومت افغانستان در مذاکرات لندن با فشارهای زیادی مواجه خواهد بود. این حکومت از مدتهایی بدینسو با انتقادات شدید جامعهی بینالمللی مواجه بوده و مخصوصاً مناسبات دیپلوماتیک آن با ایالات متحدهی امریکا و انگلیس تیره بوده است. شایبهی تقلب و تخلفات گسترده در انتخابات ریاست جمهوری هنوز بر کام حکومت افغانستان تلخی خود را حفظ کرده است. رد شدن وزرای پیشنهادی آقای کرزی توسط پارلمان نیز بر اعتبار ملی و بینالمللی این حکومت شدیداً آسیب رسانده است. هنوز هم نشانه ای وجود ندارد که این حکومت بتواند از اقدامات موثر خود در مبارزه با فساد اداری و یا مقابله با تولید و قاچاق مواد مخدر قاطعانه سخن بگوید. حملهی اخیر طالبان بر پایتخت کارایی نیروهای امنیتی این کشور را نیز به شدت زیر سوال برده است. همهی این موارد موقف حکومت افغانستان را در کنفرانس لندن تضعیف میکند و مدیریت سیاسی آقای کرزی را با چالش خطیری مواجه میسازد.

به نظر میرسد اصرار حکومت افغانستان بر مصالحه با طالبان گوشهای از تلاش این حکومت برای تغییر دادن مسیر بحث و گفت و گو در لندن است. این حکومت میخواهد بگوید که مشکل اصلی این است که طالبان با دولت مخالفت دارند و مصروفیتهایی که این گروه برای دولت خلق میکنند فرصت برای انجام هر کار دیگر را سلب میکند. از جانبی دیگر دولت افغانستان تلاش میکند بگوید که ادامهی مخالفت طالبان باعث شده است که عملیات نیروهای بینالمللی نیز تشدید شود و این امر باعث نارضایتی بیشتر مردم و سوق دادن آنان به سوی حمایت از طالبان شده است.

سوال عمده این است که آیا طرح مذاکره با طالبان از سوی حکومت افغانستان به خوبی تنظیم شده است؟ و آیا این طرح میتواند به سوالات بزرگی که در برابر آن قرار میگیرد پاسخ گوید؟

از اظهارات حکومت افغانستان بر می آید که طرح مصالحه با طالبان دو جزء عمده دارد: یکی حذف اسم رهبران طالبان از لست سیاه تروریسم و دیگری ایجاد زمینهی اشتغال برای طالبانی که دست از جنگ بر میدارند و به زندگی ملکی بر میگردند. آقای کرزی ادعا میکند که برای اجرای این طرح حمایت قدرتهای بینالمللی را نیز جلب کرده است.

اما، آیا واقعاً این طرح حمایت بینالمللی را با خود دارد؟ مثلاً آیا ممکن است جامعهی بینالمللی کسانی را از لست سیاه تروریسم حذف کند که تا کنون به اتهام جنایات ضدبشری هدف عمدهی عملیاتهای بینالمللی بوده و تا کنون هیچ نشانهای از روگردانی آنان از اعمال و حرکات تروریستی نیز به ملاحظه نرسیده است؟ ظاهراً حملهی روز دوشنبه در صد متری ارگ ریاست جمهوری به طور تلویحی واکنش طالبان را به این درخواست حکومت آقای کرزی نشان داد.

جزء دوم طرح آقای کرزی نیز با سوالات زیادی مواجه است. در این طرح اولاً گفته نشده است که مخاطب حکومت افغانستان کدام بخش از طالبان است و ثانیاً گفته نشده است که این طرح چگونه میتواند در یک پروسهی طولانی به ایجاد صلح و امنیت در افغانستان منجر شود.

طالبان بدون شک یک گروه منسجم و سازمانیافته به معنای مرسوم کلمه نیستند. مخالفتهای این گروه نیز در ردههای مختلف دستهبندی میشود:

یک دسته که بدنهی اصلی رهبری طالبان را تشکیل میدهند و در پیوند نزدیک با القاعده عمل میکنند، با حکومت افغانستان مخالفت ایدئولوژیک دارند. این دسته حکومت افغانستان را دستنشاندهی کفار دانسته و قانون اساسی افغانستان را ضد شریعت اعلام میکنند. خواست این دسته به طور آشکار تغییر قانون اساسی افغانستان و ایجاد حکومت مبتنی بر شریعت طالبانی در افغانستان است. اصرار این دستهی طالبان بر خروج نیروهای بینالمللی نیز به دلیل آن است که نیروهای بینالمللی را مانع رسیدن خود به این خواست تلقی میکنند.

دستهی دوم طالبان که با انگیزههای قدرتطلبانه مخالفت میکنند، خواهان مشارکت و سهم بیشتر در حکومت اند. همین حالا نیز گروه کثیر این دسته در حکومت سهم دارند و از قدرت و نفوذ فوقالعادهای نیز در سیاست و حکومت برخوردارند. اگر احیاناً کسانی از این جمع بیرون باشند حد اقل در عملیاتهای شدید بر علیه حکومت و نیروهای بینالمللی نقش عمدهای ندارند و جلب و جذب شان در صف حکومت گرهی از کار باز نمیکند.

دستهی سوم آن عده ماجراجویان و قطاعالطریقانی اند که همیشه و در هر حالت از زمینههای بیثباتی و ناامنی سود میجویند. این دسته به نظر نمیرسد که با ایجاد زمینهی کار و اشتغال که توسط حکومت افغانستان وعده داده میشود از حرکات و رفتارهای ماجراجویانهی خود دست بردارند. اینها به هر حال، به دنبال معیشت «حلال» و «مشروع» نیستند که حکومت افغانستان بتواند برای شان مددی خلق کند.

دستهی چهارم آن عده کسانی اند که به دلیل نارضایتی از کارکرد ارگانهای حکومتی و ضعف و فساد اداری به مخالفت روی آورده اند. ظاهراً حکومت افغانستان بیشترین توجه خود را در طرح مصالحه به همین دسته معطوف داشته است. با توجه به ساختار قبیلوی افغانستان که به طور طبیعی مساعد فرهنگ و رویکردهای میلیتاریستی و جنگسالارانه است، و با توجه به ضعف و فساد ارگانهای حکومتی افغانستان، آیا ایجاد زمینهی اشتغال و یا تقسیم پول و سهولت های معیشتی برای افرادی خاص میتواند بر مخالفت و جنگ و ناامنی نقطهی پایان بگذارد؟ آیا جذب کردن ده هزار نفر از این دسته به معنای آن نیست که صد هزار دیگر باز هم تشویق شوند که از این مدرک برای خود در جستجوی معیشت و زندگی باشند؟

بنابراین، حکومت افغانستان نه تنها از طرح مصالحهی خود با قدرت و شفافیت قادر به دفاع نخواهد بود که سوالهای عمدهی جامعهی بینالمللی برای مسئولیتپذیریهای بیشتر را نیز بدون پاسخ خواهد گذاشت.

نکتهی مهم دیگری نیز که حکومت افغانستان اکثراً بدان پاسخ نمیگوید این است که چرا هرگونه طرح مذاکره و مصالحه با طالبان از حلقهای خاص و آنهم به طور پنهانی تعقیب میشود؟ تا کنون هیچ یک از اقدامات صلحطلبانهی حکومت افغانستان به یک بحث شفاف و گستردهی ملی تبدیل نشده است. پارلمان افغانستان از این اقدامات بیخبر است. جامعهی مدنی افغانستان از این اقدامات هیچ چیزی نمیداند. با چنین رویکردی، آیا میشود انتظار داشت که مهمترین مسألهی ملی افغانستان بتواند از حمایت جدی ملی و بینالمللی برخوردار شود؟

کنفرانس لندن به هر حال شانس دیگری برای حکومت افغانستان فراهم ساخته است که بتواند وجهه و اعتبار شکستخورده و آسیبدیدهی خود را در انظار عمومی ترمیم و بازسازی کند. مدیریت سیاسی آقای کرزی نیز در این کنفرانس با آزمون جدی مواجه شده است. اگر حکومت افغانستان نتواند از کنفرانس لندن با دستی پر برگردد، به نظر نمیرسد که همچون فرصت برای آن تکرار نخواهد شد. شکست حکومت آقای کرزی در کنفرانس لندن، اعتبار و وجههی آن را هر چه بیشتر خدشهدار خواهد ساخت.

 

 

رویکرد پارلمان: تمثیل دموکراسی یا تحکیم گرایشات قومی؟

رویکرد پارلمان: تمثیل دموکراسی یا تحکیم گرایشات قومی؟

(از سایت بی بی سی)


از جمع هفده وزیر پیشنهادی آقای کرزی در لست دوم او، باز هم ده نفر حذف شده و هفت نفر رأی اعتماد را به دست آوردند. در جمع وزرای رد شده، تقریباً اکثریت قاطع را کسانی تشکیل میدهند که یا با هویت جامعهی مدنی در لست آقای کرزی جا گرفته بودند و یا از موتلفین سیاسی غیرپشتون آقای کرزی نمایندگی میکردند. در یک نگاه گذرا به نظر میرسد که رأی اکثریت پارلمانی بعد از تقریباً پنج سال، اکنون هم جامعهی مدنی افغانستان و هم مدافعین بینالمللی آن را با چالشهای خطیری مواجه ساخته است.

 

آیا رویکرد پارلمان دموکراتیک بود؟

اطرافیان آقای کرزی هنوز هم اصرار دارند که در تصمیم پارلمان معیار و گرایشات قومی و قبیلوی نقش نداشته و این یکی از الزامات دموکراسی است که باید همه نسبت به آن وفادار باشند. به تعبیر آنان رییس جمهور نیز با ابراز تأسف از این رویکرد، تصمیم پارلمان را احترام میگذارد و تلاش میکند تا لست سوم خود را به پارلمان معرفی کند. اما آیا واقعاً اکثریت پارلمانی به جز گرایشات قومی و قبیلوی معیار دیگری نیز برای تصمیم خود به رأی اعتماد و یا عدم اعتماد به وزرای پیشنهادی داشته است؟ مثلاً تفاوت میان سرور دانش و خانم ثریا و سلطان حسین حصاری و عصمتاللهی و غلام محمد اییلاقی و حمید و اوراز و پلوشه حسن با غالب و ارغندیوال و نیازی و زلمی رسول و دیگران در چه بوده است؟

 

رویکرد پارلمان با کنفرانس لندن چه ارتباط دارد؟

به نظر میرسد رویکرد پارلمان با کنفرانس لندن که به تاریخ 28 جنوری برگزار میشود نیز بیارتباط نبوده است. این رویکرد خاص میتواند نقش و آجندای «سیاستمداران افغانی» در کنفرانس لندن را نیز به گونهای توجیه کند. سیاستمداران افغانی در کنفرانس لندن، بیشتر از همه بر راه حلهای مذاکره با طالبان تأکید داشته و مذاکره با طالبان را یکی از اولویتهای مهم در این کنفرانس تلقی میکنند.

تا کنون تصور میشد که موضوع اصلی در کنفرانس لندن با دو نگرش متفاوت میان «سیاستمداران افغانی» و «جامعهی بینالمللی» نوسان دارد. سوال عمده این بود که آیا رفتارهای سیاسی در افغانستان بر رشد دموکراسی و جامعهی مدنی و حکومتداری خوب و حقوق بشر و رعایت کنوانسیونهای بینالمللی اتکا داشته باشد یا بر رعایت سنتهای افغانی و خواستههای طالبان و کنار آمدن با تمام پیشنهاداتی که از طرف این گروه مطرح میشود؟

همزمان با تصمیم پارلمان، آقای کرزی اعلام کرد که طرح مذاکره با طالبان را برای پیشکش کردن در کنفرانس لندن آماده  ساخته است. تأکید و اولویت یافتن طرح مذاکره با طالبان به جای طرحی بزرگتر که آجندای حکومتداری خوب و حرکت دموکراسی و جامعهی مدنی در افغانستان را مشخص میکرد، به گونهای میتواند خط حرکت «سیاست افغانی» را نیز نشاندهی کند. طبق این دیدگاه، مشکل اصلی در سیاست افغانستان انطباق یاقتن با نورمها و اساسات جامعهی مدنی و حکومتداری خوب و تحقق ارزشهای حقوق بشری نیست. مشکل اصلی جلب رضایت گرایشات قبیلوی در این کشور است که در قالب جنگجویی و رفتارهای میلیتاریستی و خشونتطلبانهی طالبان تبارز یافته است. به نظر میرسد ترکیبی که اکنون در کابینهی آقای کرزی راه یافته و رویکردی که از سوی «اکثریت پارلمانی» ابراز شده  است، موقف و استدلال «سیاستمداران افغانی» را در کنفرانس لندن از موقف بهتری برخوردار ساخته است.

 

رویکرد پارلمان و جایگاه اقلیتها در افغانستان

رویکرد پارلمان موقف و جایگاه اقلیتها را نیز در «سیاست افغانی» مشخص ساخت. وقتی «اقلیت» گفته میشود تنها اقلیت قومی یا مذهبی هدف نیست. اقلیتهای دموکراتیک در برابر اکثریت غیردموکراتیک.  در انتخابات ریاست جمهوری، آقای اشرف غنی احمدزی، به عنوان شخصیتی متعلق به جامعهی مدنی، کمترین رأی قومی را از آن خود ساخت. در لست اول پیشنهادی آقای کرزی، آقایان امیرزی سنگین و احدی و یوسف پشتون کنار رفتند تا جا برای آقایان غالب و ارغندیوال و نیازی و مقبل باز شود.

زنان و اقلیتهای قومی پارلمان نیز پاسخ خویش را دریافت کردند. خانم ثریا دلیل و پلوشه حسن و انجنیر حصاری و دانش و حمیدی و عصمتاللهی به خاطر تعلقات قومی و جناحبندیهای داخل پارلمان با پاسخ منفی اکثریت پارلمانی مواجه شدند.

 

«افغانیزه ساختن» سیاست یعنی چه؟

به نظر میرسد «سیاستمداران افغانی» تلاش دارند که پس از تکمیل استخوانبندی اصلی کابینهی آقای کرزی و مشخص شدن سیمای حاکم بر «خانهی ملت»، نگرش و طرحهای خود برای «افغانیزه ساختن» سیاست را با قدرت بیشتری توجیه کنند. طبق این طرح، مشکل اصلی باید از کنفرانس بن تعقیب شود. در این کنفرانس، استخوانی لای چرخ سیاسی نظام افغانستان گذاشته شد که به موجب آن، هم اعتراض و مقاومت طالبان ادامه و گسترش یافت و هم حکومت  افغانستان با سلیقهها، خواستهها و تمایلات گونهگون درگیر شد. کنفرانس بن تأکید بر هویت چندقومی افغانستان از یکسو و رعایت اصول و اساسات دموکراسی و جامعهی مدنی و حقوق بشر از سوی دیگر داشت. برخی از این نکتهها در قانون اساسی افغانستان نیز بازتاب یافتند. اما طالبان و مخالفین مسلح افغانستان یکی از شرایط اصلی خود برای مذاکره و دست کشیدن از جنگ و سیاست براندازی را تغییر قانون اساسی و خروج نیروهای بینالمللی به عنوان ضمانت اجرایی این قانون اعلام کردند. «سیاستمداران افغانی» نیز از هیچ فرصتی برای توجیه کردن این خواستهی طالبان دریغ نکرده و اکنون در کنفرانس لندن نیز بر این نکته پافشاری خواهند داشت.

به نظر میرسد رویکرد اخیر پارلمان چرخ «سیاست افغانی» را با صلابت و قدرت دیرینهی آن به حرکت انداخته است. اکنون تقریباً واضح شده است که تأکید بر «سنتهای افغانی» در زبان «سیاستمداران افغانی» نه به معنای رعایت الزامات فرهنگی و محیطی برای تطبیق روشمند دموکراسی و جامعهی مدنی، بلکه برای انطباق دادن دموکراسی و جامعهی مدنی با «سنتهای افغانی» بوده است. به عبارتی دیگر، اصطلاح «افغانیزه ساختن» سیاست، به معنای «اافغانیزه ساختن» دموکراسی و ارزشهای مدنی بر مبنای سنتهای قبیلوی افغانستان بوده، نه اینکه این سنتها به تدریج و گام به گام اصلاح شده و «دموکراتیزه» شوند.

 

رویکرد پارلمان برای جامعهی مدنی چه پیام داشت؟

به نظر میرسد رویکرد پارلمان برای جامعهی مدنی افغانستان به اندازهی اقلیتهای قومی در این کشور پیامدهنده بود. ذایقهی سیاسی جامعهی مدنی و اقلیتهای قومی در افغانستان از این تصمیم طعم شراب کهنهای را حس کرد که نشئهی چندین قرنه را در کام شان چکانده  است. این شراب برای برخیها به طور آشکار مستی میآورد، ولی برای جامعهی مدنی باید تکاندهنده باشد.

با افشای رویکرد «اکثریت پارلمانی»، آیا باز هم کسانی از جامعهی مدنی و اقلیتهای قومی جرأت خواهند کرد که بخت و مناعت و تخصص و شایستگی خود را در پنجههای این اکثریت آزمایش کنند؟ اگر لست سوم آقای کرزی با افرادی که همچون جرأت را داشته باشند به پارلمان معرفی شوند و رأی اعتماد را نیز به دست آرند، آیا این رأی اعتماد همان لطف «برادر بزرگتر» نخواهد بود که از «دامن پراخ» خود به منتظران مشتاق هدیه میکنند؟

به نظر میرسد افغانستان پس از پنج سال حرکت شبه دموکراتیک، در دوراههی خطرناکی قرار گرفته است. آقای کرزی و سایر سیاستمداران افغانی با مسئولیت سنگینی رو به رو شده اند. نهال «اکثریت پارلمان» بعد از پنج سال به بار نشسته است. افغانستان با همین رویکرد باید سیمای تاریخی خود را تصویر کند. سیاستمداران افغانی دیگر مجال نخواهند داشت که از عقب لاک خود با تاریخ سخن بگویند. «اکثریت پارلمان» مشتها را باز کرده است. فقط چشمهای عبرتبین ضرورت است تا از این حادثه عبرت بگیرند.