فلسفهي سياست: تأمين آسايش مردم
فريده جان، سلام.
ميخواهم در درس امروز علوم سياسي در صنف هشتم تو را هم شريك سازم. درس خوبي بود. برخي از اين دانش آموزان سهم خوبي ميگيرند و فرصتي خوبي است براي اينكه با هم بحث و مباحثهي آزاد داشته باشيم.
سوالي كه در ضمن درس طرح شده بود اين بود كه اساساً سياست چگونه در بين انسانها ايجاد شد و فلسفهي ايجاد آن چه بود تا بدانيم كه اكنون از سياست بايد چه انتظاري داشته باشيم. اين سوال را طبق معمول به بحث آزاد گرفتيم كه در نتيجهي آن نكتههاي روشنكنندهاي به دست آمد.
يادت هست كه از قول ارسطو اين حرف را داشتيم كه انسان يك موجود سياسي است و دليل او هم اين بود كه چون انسان طبيعتاً اجتماعي زندگي ميكند و در اين زندگي داراي رابطههاي گونهگون با هم ميشود، از ايجاد و تنظيم همين رابطه است كه مفهوم سياست شكل ميگيرد.
ارسطو تعريفي كلاسيك از سياست را نمايندگي ميكند كه در آن نفس رابطه و ايجاد و تنظيم رابطه و نفوذ و تأثيرگذاري آدمها بر همديگر را سياست ميگويد با اين تفاوت كه هر كسي كه بر تعداد بيشتري از آدمها تأثير و نفوذ داشته باشد و زندگي تعداد بيشتري از آدمها تحت نفوذ و تأثير او باشد، سياستمدارتر خطاب ميشود.
اما اين تعريف را امروز ميتوان در شمار تعريف كلاسيك حساب كرد. هيچ كسي امروز سياست را تنها در ابتداييترين شكل آن كه عبارت از تأثير گذاري و نفوذ بر ديگران باشد سياست نميگويد. مثلاً پدر بر خانواده يا رييس قبيله بر قبيله يا روحانيان بزرگ بر عدهي كثيري از مردم تأثير و نفوذ دارند اما در عرف معمول امروز كار هيچكدام آنها را سياست قلمداد نميكنند.
امروز سياست را به طور مشخص بر روابطي اطلاق ميكنند كه در ارتباط با قدرت سياسي قرار داشته باشد. در اين تعريف مراجعي كه به طور مشخص كار سياسي ميكنند، عبارت اند از :
1/ اعضاي پارلمان كه به نمايندگي از مردم در مجلس مقننه حضور دارند و بر اعمال و رفتار اراكين قواي مجريه نظارت دارند؛
2/ اعضاي رهبري قواي اجرائيه كه شامل رييس جمهور (و در نظامهاي پارلماني، صدراعظم) و اعضاي كابينه يا نزديكترين كساني كه در حلقهي رهبري و تصميمگيري شريك اند، ميباشد؛
3/ اراكين رهبري قواي قضائيه به اعتبار اينكه نزاع ميان بخشهاي مختلف دولت و همچنين نزاع ميان شهروندان و دولت و نزاع ميان خود شهروندان را حل و فصل ميكنند و بر مطابقت لوايح و قوانين فرعي كه در پارلمان وضع ميشوند با قانون اساسي نظارت ميكنند؛
4/ احزاب سياسي كه با حركت سازمانيافته براي كسب قدرت سياسي فعاليت ميكنند.
با اين حساب، مجريان بخش تخصصي حكومت را كه صرفاً تطبيقكنندهي طرحها و برنامهها هستند نميتوان سياستمدار گفت. قاضيان پايينرتبه و كارمندان اداري پارلمان را نميتوان سياستمدار گفت. اهالي مطبوعات و رسانهها را نميتوان سياستمدار گفت. رسانهها چشم ناظر و وجدان قضاوت مردم در برابر دولت اند. آنها خود با قدرت سياسي داد و گرفت و تعامل خاصي ندارند.
فلسفهي سياست چيست؟
در مورد اينكه اساساً فلسفهي سياست چيست؟ نتيجهي مباحث اين شد كه فلسفهي سياست ايجاد و تأمين آسايش و راحتي براي مردم است. زيرا، اصولاً رابطهي اجتماعي ميان انسانها به هدف اين است كه با همديگر كمك كنند و در حل مشكلات و رفع نيازمنديهاي همديگر دست به دست هم دهند. سياست همين رابطه را خلق ميكند و انتظام ميبخشد. يعني سياست در ايجاد آسايش و راحتي مردم نقش عمدهاي دارد.
اما چون سياست يك پديدهي اجتماعي است و اجتماع نيز مركب از افراد است و افراد نيز هر كدام خواستهها، نيازمنديها و تمايلات متفاوت و جداگانهاي دارند، سياست ميان اين خواستهها، نيازمنديها و تمايلات مختلف رابطهي متعادل خلق ميكند و با رسيدگي به آنها، زمينهي راحتي و آسايش مردم را فراهم ميسازد. اگر احياناً سياست به اين هدف خود نرسد و براي مردم راحتي و آسايش را تأمين نكند، درست برخلاف ماهيت و فلسفهي وجودي خود عمل كرده است.
چگونه ميشود ميان نيازها، خواستهها و تمايلات مختلف تعادل ايجاد كرد؟
اساساً اين حرف ناممكن است كه به نيازها، خواستههاو تمايلات همهي افرادي كه دخيل در يك جمع هستند، به طور كامل رسيدگي كرد. اما ميشود با گوشدادن و توجه كردن به تمام نيازها، خواستهها و تمايلات، ميان افراد مختلف به نوعي تعادل ايجاد نمود.
براي ايجاد تعادل، به طور طبيعي، به تدبير ضرورت داريم و تدبير در عرصهي سياسي همان طرح و برنامه و راهحل است. يعني هر چه تدبير بهتر و منطقيتر و اصوليتر ايجاد كنيم، به همان اندازه ميتوانيم به نيازها، خواستهها و تمايلات افراد مختلف رسيدگي و يا توجه كنيم.
نظامي كه ميتواند زمينه را براي تحقق اين تعادل ايجاد ميكند و براي ايجاد بهترين تدبيرها ضمانت خلق ميكند، نظام دموكراسي است. در نظام دموكراسي حد اقل مردم حق پيدا ميكنند كه يا به طور مستقيم و يا از طريق نمايندگان انتخابي خود در پروسهي وضع و تصويب برنامهها و طرحهاي مشخص سهم گيرند.
البته ميتوان در يك تمثيل براي نزديك ساختن ذهن براي درك اهميت و ضرورت تعادل بين نيازها، خواستهها و تمايلات افراد مختلف، از نقشي كه انسان در ايجاد تعادل ميان نيازهاي مختلف و متفاوت وجود خود بازي ميكند، درك كرد. انسان با نيازهاي متفاوت و گاه متضاد طرف است: انسان رحم و خشم، فداكاري و خودخواهي، بخل و سخاوت، و ... را به طور همزمان در وجود خويش دارد. انسان گرسنه ميشود به غذا نيازمند ميشود؛ احساس دلتنگي ميكند به نيايش مي پردازد؛ ... انسان ناگزير است بين اين نيازها و خواستههاي متفاوت و گاه متضاد وجود خود تعادل ايجاد كند.
انسان البته به تمام نيازها و غرايز خود نميتواند به طور عاجل تشفيگرانه برخورد كند. انسان نبايد هيچ يك از غرايز خود را سركوب كند. چون هر غريزهاي در وجود انسان از طبيعي بودن آن حكايت ميكند. اگر به غرايز طبيعي انسان توجه نشود، انسان تعادل خود را از دست ميدهد و احساس آرامش و آسايش پيدا نميكند. انسان نيازهاي خود را در قدم اول به نيازهاي اساسي و نيازهاي فرعي تقسيم ميكند و بعد متناسب با شرايط و امكانات و زمينههايي كه در اختيار دارد، به نيازهاي اساسي خود زودتر و به نيازهاي فرعي خود ديرتر پاسخ ميگويد.
انسان متعادل و آسوده انساني است كه هيچ يك از غرايز وجودش سركوب نشود. ايجاد تعادل بين نيازهاي متفاوت وجود به معناي اين است كه انسان هيچ غريزهاي در وجود خويش ندارد كه ناگزير از رسيدگي به آن نباشد. اما با اساسي و فرعي ساختن آنان، يك نوع رابطه نسبي و مقايسوي ميان همهي آنها برقرار ميكنيم و بعد ميبينيم كه به كدام آنها ضرورت داريم كه چقدر رسيدگي كنيم و چقدر آن را در حاشيه نگه داريم.
سياست نيز چنين است. در سياست خوب منظور اين نيست كه حتماً تمام نيازها، خواستهها و تمايلات افراد متفاوت برأورده شود. بلكه منظور اين است كه هيچ كسي فكر نكند كه در نظام زندگي جمعي به نيازها، خواستهها و تمايلات او توجه نشده و با او بيمهري و جفا صورت گرفته است. اگر اينگونه سياست ايجاد شود، حتماً من و تو نيز احساس راحتي و آسايش واقعي خواهيم كرد.