![]() |
![]() |
|
| صفحه ای برای پیوند میان من و تو |
|
(نگاهی به مسئولیت مدیران و پیشگامان اجتماعی)
وقتی جامعه را در یک برش زمانی معین مطالعه کنیم، نشانهها و میزان تحولی را که شاهد شده است، میتوان به سادگی نشاندهی کرد. تحول جامعه در هیچ حالتی متوقف نمیشود. میزان تحول و تندی و کندی آن را میتوان مد نظر گرفت، اما نمیتوان حکم کرد که جامعهای در زمانی معین حالت ایستایی کامل داشته و هیچگونه تحولی در آن روی نداده است. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 22:14 توسط عزیز رویش |
|
|
عزیز دلم، مثل اینکه هر روز چیزی برای گفتن داریم. گاهی دلنشین و گاهی دلآزار. به هر حال، هر چه باشند، خوراک دل اند. دل، مثل ما، تنگ نیست. ظرفیت بزرگی دارد. میتواند شیرینی و تلخی را به یک نسبت در خود نگاه دارد. آنکه او را بخیل و کجخُلق میکند ماییم.... دیروز داشتم با خود کلنجار میرفتم که راستی این زندگی چه دارد که آدمها به آن به هر قیمتی دل میسپارند. پاسخی نیافتم. خود نیز در همین دسته ام. کسی اگر بگوید چرا این همه این سو و آن سو میتپی، هر چه بگویم هوس پنهانم برای زندگی را از آنها مخفی نمیتوانم. گاهی دلم تنگ میشود. برای تو، برای خیلیهای دیگر. اما باز هم لحظهای که میگذرد به خود میآیم و باز در این به خودآمدن، به زندگی میچسبم. کتاب میخوانم برای زندگی. مینویسم برای زندگی. حتی همین یادداشت را نیز برای زندگی مینویسم. این یادداشت میتواند مرا با زندگی بیشتر انس دهد. پیوند مرا با زندگی بیشتر کند. این زندگی عجیب جادویی دارد! خوبترینم، یادت هست که وقتی اینجا بودی میگفتم از نوشتن یادداشتهایت، ولو یک سطر باشد، دریغ نکن؟ ... هنوز بر این التماس تأکید دارم. یادداشتهای تو و هر عزیزی دیگر مرا وادار میکند که دست روی دکمههای کامپیوترم بگذارم و چیزهایی را از ذهن و دلم روی آن بریزم. به این ترتیب، سبکتر و فارغتر میشوم. من از آن کسانی نیستم که بنشینم تا همه چیز در آن درون پخته شود و بعد بیرون بیاید تا آبروریزی نشود. هر چه آمادهی بیرون آمدن شد، به درد میخورد. حد اقل از خیلی چیزهای بد دیگر بندتر نخواهند بود. من قصد بد کردن نداشته باشم، کافیست. کافیست دلهرهام این باشد که چیز خوبی در ذهنم جا دهم. وقتی بیرون آمد، ناقصتر خواهد بود، اما بدتر نخواهد بود. این است که با هر بهانهای که گیر میآورم مینویسم و با به هر بهانهای که گیر میآورم میگویم. معلمی هم این امکان را برایم بیشتر ساخته است. هر روز به بهانهی هر جمله و هر نکتهای تازه چیزی برای گفتن و یا نوشتن فراهم میشود.... امسال روی سه کتاب کار کردم: انسانشناسی سوم که شامل اومانیسم و حقوق بشر میشود و در 143 صفحه کتابی شد که حدس میزنم به چاپشدن میارزد. علوم سیاسی که آنهم در 142 صفحه است و مباحث سیاست و قانون و اتوریته در آن گنجانیده شده است. در این مورد میشود کتاب دوم را نیز آماده کرد. اما فکر میکنم مصروفیتهای امسال این فرصت را نخواهد داد. کتاب اخلاق را نیز که کار بزرگی از استاد آصف مهاجر است، دارم بازنویسی میکنم. این هم در حدود بیش از صد و ده صفحه خواهد شد و نکتههای ظریفی در خود دارد. از هیچکدام این کارها به اندازهی کار روی کتاب اخلاق حظ نبرده و چیز نیاموخته ام. اخلاق عزیزترین و گرانبهاترین گوهری است که آدمی در دامان روابط اجتماعی خود پرورده است. پیچیدگیهایی در اخلاق است که هم آن را قابل سوء استفاده ساخته است و هم شیرینی آن را در کام هر کسی ریخته است که نمیتواند از آن دل برکند. با هر جملهای در کتاب اخلاق به چیز تازهای متوجه میشوم. این برای من است. نمیگویم دیگران هم در حالت من قرار دارند. من یکی میآموزم و حتی برخی از نکتهها را تازه دارم متوجه میشوم... جالب است بگویم که قسمت اعظم کار روی کتابها را امسال در وقت تماشای سریال جومونگ که از تلویزیون راه فردا پخش میشود انجام داده ام. سریال جومونگ را چهار پنج بار است که میبینم و از دیدن آن هیچ خسته نشده ام. این هم درست مثل درسهای انسانشناسی و علوم سیاسی و اخلاق برایم هر روز چیز تازهای یاد میدهد. اما چون قسمتهای زیادی از آن در ذهنم حک شده است، میتوانم در ضمن تماشا کردن آن کلکهایم را روی کلیدهای کامپیوتر هم بچرخانم. به این ترتیب، زمستانی که میتوانست دراز و سرد و خستهکننده باشد، اندکی سرعت یافت و مالامال از سخن و فکر کردن و تمرین کردن شد. از دریغهایت بنویس. من آن را برای خودم نگه میدارم. اما وقتی خود برایت چیزی نوشتم، روی صفحهی یادداشتهایم میگذارم. این یکی برای تو خرجی نمیآرد. من این یادداشتها را سریعتر میتوانم مرور کنم. نکتههایی که در این یادداشتها به ذهنم میرسند در فرصتهای دیگر مرا کمک میکنند که روی آنها بیشتر تمرکز کنم و آنها را در مناسبتهای مختلف، به خصوص در کلاسهای درس، پرورش دهم. بچهها آنجا زیاد پرس و پال میکنند و برای شنیدن هیجان نشان میدهند. من هم آنجا میتوانم هر روز با همین نکتههایی که در ضمن این یادداشتها پیدا میکنم، چیز تازهای برای گفتن داشته باشم. بچهها هنوز هم با اندک چیزها راضی میشوند. این نکتهها برای شان نوعی درس است که ضمیمهی انسانشناسی میشود.... التماسم این است که از نوشتن، هر وقتی اندک فراغت یافتی، خودداری نکن. عطوفت نیز در هوا خلق نمیشود. در وسط کلام و دست و نگاه و آغوش و جیغ و داد خلق میشود. من و تو با عطوفت پیوند مییابیم و عطوفت با سخن و نوشتن و ارتباط. منتظرت هستم و وقتی اولین نکتههایت رسید، باز هم فرصتی مییابم تا با تو باشم... عزیز |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 6:57 توسط عزیز رویش |
|
|
به نام خداوند آگاهی، آزادی و برابری گزارش سفر به کویت 12 دلو، 1388
ساعت دو و نیم بجه نیمه شب به وقت بنگله دیش، من، حنین، دانشجوی اکسس آکادمی از فلسطین و آقای عمر شریف، مسئول امور اجرایی و مدیر منابع بشری دانشگاه آُسیایی برای زنان عازم میدان هوایی چیتاگونگ گشتیم. کوله بار سفری من شامل مجلات دانشگاه، زندگینامه بعضی از دانشجویان، جزوات درسی و امتحانی بود. هواپیمای خط هوایی کویت به چیتاگونگ به مدت دو ساعت تاخیر داشت و در این مدت من و حنین روی نیمکت های سالن انتظار نشسته بودیم. من برای جلوگیری از ضیاع وقت به سخنرانی داکتر سروش در باب تماشای جان، از طریق موبایل، گوش دادم. آرامش و اطمیمان نهفته در صدا و سخنان داکتر سروش به روح سرکش و نگران من آرامش بخشید. در قسمتی که او از ستبری تن صحبت می کرد و اینکه چگونه انسان ها با استفاده بیشتر از تن، روح را ضعیف می کنند؛ من تکان خوردم و جدی بر صندلی تکیه دادم، درحالیکه نگاهم را کنجکاو به انسانهای اطرافم دوخته بودم، به مقایسه آنها با همدیگر پرداختم. آقای عمر سه صندلی آنطرفتر غرق مطالعه کتابی با عنوان مدیریت- سیاست بود، نحوه کتاب خواندن او مرا یاد پدرم و بیدارخوابی شبانه اش برای مطالعه یک کتاب انداخت.کمی آن طرفتر، دو مادر با بچه های کوچک شان سرگرم صحبت بودند، ضمیر ناخودآگاهم مرا به یاد روزهای انداخت که شهربانو زن کاکایم مادرم را در خواندن یک متن از کتاب دری صنف سوم کمک می کرد، درحالیکه فرزاد و تهمینه آرام در کنار هم بازی می کردند. به هر حال، همینطور سایر مسافرین یا درحالت خواب آلود یا در حالت صحبت نجواگونه با همدیگر بودند. درست زمانی که آخرین سخنان داکتر سروش تمام شد، ما هم برای خروج از سالن خواسته شدیم. سروش می گفت: «بیشتر مردم خدا را در چهره قدرتمند واقعی اش دیده نمی توانند به همین خاطر به خود جرات می دهند تا در مورد او حرف بزنند.» نکته جالب اما بالاتر از قدرت درک من بود. به هر صورت، این نکته در ذهن من همانطور درخشان باقی ماند تا زمانی که هواپیمای ما در فراز آسمان آبی چیتاگونگ به پرواز آمد و در آن لحظه من درک کردم که از حالابه بعد ماموریت من به عنوان سفیر دانشجویان دانشگاه آسیایی برای زنان و نماینده افغانستان در کویت آغاز گردیده است. به چشم تازه وارد من، سرویس خدماتی در هواپیمای کویت عالی به نظر آمد. گذشته از همه، این دومین باری بود که من با هواپیما سفر می کردم. دفعه اول یادم هست، زمانی که هواپیمای آریانا از میدان هوایی کابل به هدف اسلام آباد حرکت کرد، من خوشحال بودم ازینکه برای اولین بار در زندگیم سفر با هواپیما را تجربه می کنم. اما این بار خوشحال بودم که سرویس خدمات هواپیمایی کویت تلویزیون های کوچک را در مقابل صندلی ها فراهم نموده است تا من بتوانم اخبار بی بی سی را تعقیب کنم. قسمتی از اخبار در مورد تونی بلر و دیدار او از کاخ سفید بود که من مفهومش را نفهمیدم .خواب بر من غلبه کرد؛ سرم را بر صندلی روبرو گذاشته و خوابیدم. بالاخره، بعد از شش ساعت پرواز به میدان هوایی کویت رسیدیم. در فرودگاه، ویزای حنین مشکلی پیدا کرد. همانطوری که از حرف مامور گمرک معلوم می شد، حکومت کویت ویزه فلسطین را به رسمیت نمی شناخت. بناءً به مدت یک ساعت وقت گرفت تا اینکه مامور با خانم لولا الملا رییس بنیاد حمایت از فلسطین در کویت و میزبان ما در کویت تماس گرفت و خانم الملا از طریق صدارت برای حنین صورت اختصاصی اجازه ورود را گرفت. بعد از اینکه خاطر ما از لحاظ اجازه ورود به کویت جمع شد به طرف دروازه خروجی فرودگاه حرکت کردیم؛ در آنجا دو کارمند هوتل ماریوت در فرودگاه منتظر ما بودند. آنها وسایل ما را داخل موتر گذاشته و همه با هم به سوی هتل حرکت کردیم. منظره کویت از پشت شیشه موتر زیبا اما دلگیر معلوم می شد. نمی دانم، شاید من خسته بودم یا اینکه از هوای حبس داخل موتر دلم گرفته بود. معماری شهر نمایندگی از استعداد مهندسین و ثروت کشور می نمود. در همان لحظه من تصویر کابل را در ذهنم مجسم کردم، لبخندی از امیدواری بر لبانم نشست. مطمین بودم که اگر همین معماری با اندکی تغییر در رنگ و دیزاین بیرونی ساختمان ها درکابل پیاده گردد، شهر کابل صد برابر زیباتر و چشمگیرتر از کویت می گردد. من به یاد آرزوی پروانه فیاض هم اتاقی و همسفر عزیز افغانی ام افتادم که در یک جلسه برای سفیر بنگله دیش گفته بود، من می خواهم مهندس ساختمانی شوم تا افغانستان را واقعا به قلب آسیا تبدل نمایم. در هر حالی که موتر به یک شاهراه می پیچید، من با خود گفتم، بلی ما در کنار هم می توانیم. به هر حال، ما به هوتل ماریوت رسیدیم. داکترکمال احمد موسس دانشگاه، ما را خوش آمدید گفت و برای ما آرزوی استراحت کامل تا زمان آغاز کنفرانس را نمود. من و حنین به محض اینکه کریدت کارت اتاق را گرفتیم با عجله شماره 4 را فشار داده و داخل آسانسور گردیدیم. به محض دیدن کلمات عربی حک شده بر سر دروازه سالن به من احساس عجیبی دست داد. درین مدت شش ماه این اولین باری بود که به استثنای صفحه کامپیوتر، من حروف الفبای شبیه فارسی را در محوطه بیرونی می دیدم. خسته تر از آن بودم تا بیاستم و به اطراف دقیق بنگرم. حنین کریدت کارت اتاق را داخل قفل کرد اما قفل باز نشد. به مدت پنج دقیقه کامل هر دو با کریدت کارت و قفل کلنجار رفتیم، هیچ یکی نمی دانستیم که چطور از آن استفاده کنیم. تصادفاً در باز شد و ما دوان دوان خود را روی تخت انداختیم. حدود ساعت شش و نیم عصر بود که از خواب برخواستیم و هر دو به مرور متن سخنرانی های خود پرداختیم. برای من بیشتر از دو ماه می شد که متن زندگینامه خودم را به زبان انگلیسی مرور می کردم اما برای حنین فقط یک هفته می شد. کسی در دانشگاه نبود که او را در ترتیب متن عربی سخنرانی کمک کند. اما او قبلاً یک کاپی متن را به مادرش که در وزارت خارجه در فلسطین کار می کند، فرستاده بود که بعداً مادرش در کنار اصلاح متن ، یک نامه راهنمایی گونه با نصایح سودمند برای سفر و نحوه ارائه سخنرانی را به من و حنین فرستاد. قبل از شروع کنفرانس، من و حنین با خانم شیری بلر در مورد دانشگاه و سفر اخیر او به هندوستان صحبت کردیم. برای این که من و حنین احساس آرامش کنیم، خانم بلر اول از طرح لباس محلی فلسطینی حنین و رنگ چادر من تعریف کرد. همانطوریکه در دانشگاه استادان ما از رنگ لباس گرفته تا رنگ قلم در دستان ما را مورد توجه قرار می دادند و حتا از دکان که لباس و قلم را تهیه کرده ایم، سوال می کردند؛ خانم بلر هم آدرس دکان که من و مادر بزرگم در دشت برچی چادر را از آنجا خریده بودیم، سوال کرد. در همان لحظه تونی بلر وارد سالن گردید و خانم شیری بلر ما را به او معرفی کرد. تونی بلر از اهمیت تحصیلات عالی در افغانستان در وضعیت کنونی نه تنها برای قشر جوان بلکه برای میانسالان و سالمندان صحبت نمود. در کنار آن او از سفراخیر خود به نیبلس، شهر و محل زیست حنین در فلسطین یاد نمود و اینکه کوشش خواهد نمود تا پناهندگان فلسطینی در انگلستان را حمایت نماید. دقیقا ساعت نه بجه شب برنامه رسما آغاز گردید. خانم واردا الخطیب خواهرزاده خانم لولا الملا در قسمت اول برنامه از تونی بلر دعوت نمود تا سخنان خود را برای حضار ارائه کند. او در آغاز سخنرانی از فعالیت ها و همکاری خانم خود با دانشگاه آسیایی برای زنان با افتخار یاد نمود و گفت که به طور حتم خانمش موفق خواهد شد تا در پروسه تربیه و آموزش رهبران آینده آسیا نقش خود را ایفا نماید. او گفت که مطمئین است چه او یا خانم بلر با دانشگاه و دانشجویانش در بنگله دیش همکاری کنند یا نکنند، ماموریت و هدف دانشگاه ثابت خواهد بود. دانشجویان فعلی دانشگاه آسیایی برای زنان نشان داده اند که در کنار اساتید و اعضای فاکولته خود به ثبات شخصیتی و شغلی دست خواهند یافت و قادر اند تا تغییرات مثبت را به سهم خود در جوامع آسیایی رقم زنند. بدین لحاظ چه بهتر که او و خانمش باهم در افتخار حمایت از نسل جدید رهبران آسیایی سهیم گردند. بعد از ختم سخنرانی اش تونی بلر کنفرانس را ترک گفت و بعدا به ترتیب خانم لولا الملا و آقای کمال احمد در مورد دانشگاه در بنگله دیش و بنیاد حمایت از دانشگاه در بوستون توضیح دادند. بعداز ختم یک وقفه کوتاه که در آن ویدیوی از طراحی و دیزاین محوطه جدید دانشگاه را به نمایش گذاشته بودند، نوبت من رسید تا داستان زندگیم را بیان کنم. همانطوری که در کلاس های فن آموزی سخنرانی و شنیداری از آقای جاردن وهمکلاسی هایم آموخته بودم، اول برای یک لحظه کوتاه در جایم ایستادم و از آنجا به مهمانان که در چهاراطرافم بودند، لبخند زدم. همان طور لبخند بر لب از پله ها بالا رفته و در مقابل میز سخنرانی ایستادم. برای چند لحظه کوتاه در حالی که فقط به تک تک چهره های حاضر در سالن می نگریستم به تنفسم توجه نمودم. احساس آرامش عجیبی داشتم، مثل اینکه من در جمع دوستانم در دانشگاه یا اعضای فامیلم هستم. آرام و شمرده از تولدم در غزنی، مهاجرت به پاکستان، شمولیت در لیسه عالی معرفت، از کلاسمان در آشپزخانه کوچک با هم کلاسی های زحمتکش و با جراتم، از دروس انسان شناسی، حقوق بشر، دیموکراسی و علوم سیاسی، از فراغتم، شمولیت در دانشكده اقتصاد دانشگاه کابل و شمولیت در دانشگاه آُسیایی برای زنان گفتم. شکل قصه گونه متن، که به همکاري خانم کتی شنایدر، مدیر آکادمیک اکسس آکادمی، تهیه شده بود، وقفه های کوتاه، تغییر تن صدا و تاکید بر کلمات و عبارات مثبت چون امید، تغییر مثبت، اصلاح، رهبریت، قدرت و ایمان کاملاً فضای کنفرانس را تحت کنترول من در آورده بود. به همین دلیل راحتتر از قسمت اول و مطمئن تر از همیشه در مورد مشکلات سفرمان در جریان آمدن به بنگله دیش، بعدا از استقبال گرم و خواهرانه دانشجویان ازکشورهای مختلف آسیایی، از بحث های دوستانه و آموزنده دینی، فرهنگی و سیاسی در داخل خوابگاه و سالن غذاخوری، تمرین های کاراته، آموزش و آزمایش های گروهی در داخل کلاس های درسی و اشتراک در برنامه های مختلف چون کلب نویسندگی خلاق، سخنرانی عامه، کلب صلح و تحقیقات اجتماعی مختصرا یاد نمودم. در اخیر از مسئولیت هایم در قبال باروری شخصیت خودم، تسریع روند توسعه در جامعه ام و در قبال دوستان جدیدم در دانشگاه آسیایی برای زنان یاد آوری نمودم. با بیان این که من به همکاری و دوستی خواهرانم در دانشگاه آُسیایی برای زنان باور دارم و مطمئین ام که در کنارهم آینده را رقم خواهیم زد. بعداز من حنین سخنرانی خود را که به زبان عربی تهیه نموده بود ارائه نمود. سخنرانی وی با وجودی که کوتاه بود اما تمام عرب های کنفرانس را تحت تاثیر خود قرار داد. دو عضو از پارلمان کویت که در کنار من بودند با دقت تمام هر حرف او را تعقیب می کردند و با خود می گفتند که الحق که از فلسطین است، جوانان فلسطین در هر گوشه دنیا که باشند، استعداد و جرات شان قابل تحسین می باشند. بعداز حنین، خانم شیری بلر از حضور گسترده مهمانان در کنفرانس و از زحمات خانم لولا الملا برای میزبانی از کنفرانس سپاسگذاری نمود. او در مورد پروسه پذیرش د انشجویان در دانشگاه آسیایی برای زنان به عنوان همکاران آینده اش صحبت نمود و اینکه چگونه تلاش دانشجویان دانشگاه آسیایی برای زنان برای کسب تحصیلات عالی سرمایه گذاری مثمر شمرده می شود. در آخر او از مهمانان حاضر در کنفرانس خواستار سهگیری در بورد رهبری و حمایت از دانشگاه و پروسه جلب و جذب دانشجویان جدید از سایر کشورهای آسیایی گردید. بعداز ختم کنفرانس من و حنین دوباره به اتاقمان برگشتیم و یک لبخند گرم از سر امیدواری و به عنوان قدردانی به همدیگر تحویل دادیم. قبل از ظهر روز دوم من و حنین با خانم لولا الملا ودوستش خانم معصومه که رییس یک شرکت تجارتی در کویت است، برای بازدید از خلیج فارس و دریای عرب رفتیم. خیلی منظره دوست داشتنی بود، رنگ دریا با وجودی که به اندازه رنگ آب بند امیر زیبا نبود، اما آرامش دهنده بود و ماسه هایش خیلی شفاف و نرم بودند. من یک مشت ماسه را داخل یک قوطی انداختم تا به خانم ویکتوریا استاد کلاس نویسندگی و مطالعه ام هدیه کنم. بعداز ظهر آن روز سه مصاحبه با ژورنالیستان کویت داشتیم که در مورد دانشگاه، بنگله دیش، نحوه آمدن به دانشگاه و رشد فکری و شخصیتی ما در جریان این شش ماه اخیر پرسیدند. روز سوم مهمان خانم لولا الملا بودیم. در این مهمان یک پروفسور از فلسطین که در امور حمایت از پناهندگان فلسطین در کویت فعالیت می کند، خانمش، سه مدیر عامل شرکت های تجارتی در شهر کویت، کمال احمد، عمر شریف، خانم توماکو ساندرس، از جاپان و رییس بنیاد حمایت از دانشگاه در بوستون که تازه مادر شده بود، با همسرش که از آسترالیا بود و چهارتن از خانم های که با خانم لولا الملا در بنیادش برای حمایت از فلسطین و خانم های دانشجو در آُسیا همکاری می کردند، حضور داشتند. همان شب ساعت دوازده بجه به سوی میدان هوایی کویت حرکت کردیم و بعد از دو ساعت انتظار، در حدود 2 و نیم شب هواپیما از میدان هوایی کویت به مقصد شهر داکا بنگله دیش حرکت كرد. در میان راه من و حنین فقط خوابیدیم در حالیکه من رویای رسیدن به دانشگاه و دیدن چهره دلنشین و غافلگیر شده پروانه و نجیبه را در سر می پرورانیدم. فریده |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 6:23 توسط عزیز رویش |
|
|
عزیزترینم، آنچه گفتی، گل گفتی و دُر سفتی. خیلی عالی است. و این همان درسی است که میتوان از همدیگر آموخت. دیری بود از مولوی در مورد محبت چیزهایی شنیده بودم: از محبت خارها گل میشود... اما هر چه زمان میگذرد به جنبهی دیگری در کنار این سخن پی میبرم: محبت نیز آموختنی است. محبت همچون طفل ماست، فرزند ماست، در دامان ما به دنیا میآید، روی دستان ما جان میگیرد و بال میگیرد و بزرگ می شود. ما از لحظه لحظهی زندگی و وجود خود به طفل کوچک و ناز غذا میدهیم و ذرههای کوچک عمرش را با نفسهای خود میدمیم تا پررنگتر شود و به چشم و چشمانی جا گیرد. ما از محبت غفلت میکنیم. میدانی چه میگویم؟ .... ما از محبت آنچنان که باید، مراقبت نمیکنیم. فکر میکنیم محبت «حق» ماست، و همچون هر حق دیگر ما باید دیگری آن را برای ما بدهد. این است که به این «حق» خود نمیرسیم. آن سخن ساده را به تکرار روی زبان خود میرانیم که «حق گرفتنی است نه دادنی»، اما هیچگاهی فکر نمیکنیم که آنکه حق را باید بگیرد ماییم نه کسی دیگر. ما همچون هر خصوصیت قبیلوی دیگر خود در اینجا نیز قبیلوی برخورد میکنیم. حق را مال قبیلهی خود میدانیم و آنگاه فکر میکنیم قبیله باید حق را بگیرد و در قبیله نیز معلوم است که پیمانکارانی هستند که باید این مهم را به سر رسانند. فراموش میکنیم که حق مال «فرد» ماست نه مال قبیلهی ما. خداوند ما را فرد خلق کرد نه قبیله. خداوند از ما به عنوان فرد بازخواست میکند نه به عنوان قبیله. این فردگرایی در تعبیرات اسلام نیز انقلاب بزرگی بود. همه را در برابر خدا به عنوان فرد اهمیت میداد و فردیت و مسئولیت فردی و آنگاه حقوق فردی را گوشزد میکرد. محبت نیز حق ماست، اما حق فرد ماست و هر حقی برای ما مسئولیت نیز خلق میکند. فقط تصور کن که اگر من سهم خود نسبت به این حق را ادا کنم و تو سهم خود را ادا کنی و هر فردی دیگر ادا کند، این حق چقدر بارور میشود! عزیزم، بگذار این را هم علاوه کنم: محبت همزاد واژهای دیگر به نام «ایمان» است. هر دو مال قلب اند. مال آن پنهانیهای درون. آنکه محبت ندارد به ایمان نمیرسد و آنکه ایمان ندارد محبت را به دروغ لقلقهی زبان میکند. این هر دو همزاد اند. با هم به دنیا میآیند و با هم میبالند و بزرگ میشوند. ایمان، نه جزمیت و تعصب خشک و کوری که ملاعمر و امثال او به لجنش کشیده اند. ایمان! .... مرجعش مهم نیست. میتواند خدا باشد، میتواند هر چیزی دیگر باشد که تو خود را با او قرار و آرام و امن میبخشی. چهگوارای آرژانتینی به همان اندازه ایمان داشت که گاندی هندی. مولوی به همان اندازه ایمان داشت که پاسکال. انشتین به همان اندازه ایمان داشت که ابوسعید ابوالخیر و سنایی. خیلیهای دیگر را من در زندگی خود دیدم که وقتی فرصت شد در مورد شان برایت خیلی چیزها خواهم گفت. همه خدا، به آن معنایی که من و تو میدانیم، نمیگفتند. اما در ایمان شان حیرت میکنم. برخی ایمان خود را به مذهب پیوند میدادند و برخی به چیزی غیر از مذهب. برای من اینش مهم نیست. میدیدم که به تعبیر مولوی «چیزک»ی در آنسوی چشمانش گره خورده است و آن «چیزک» او را سخت زیبا دوستداشتنی و نیکو ساخته است. آنکه انسان میکشد و خدا میگوید دروغ میگوید. حد اقل برداشت من این است. شاید کاربرد تعبیر «دروغ» اندکی از محبت عاری باشد. اما لطافت محبت و ایمان مرا به اینجا میرساند که بگویم آن یکی دروغ است. آنکه نالهی انسان گوشش را نمیخراشد از ایمان و محبت به یکسان خالی است. ایمان و محبت با کینه و نفرت نمیسازند. یا این جفت باشد یا آن جفت. وقتی یکی آمد، دیگری باید جا خالی کند. ولو قبول کنیم که رابطهی حضور و غیاب این دو جفت نسبی است و مطلق نیست، باز هم میتوان گفت که به هر نسبت این یکی بیشتر جا بگیرد آن دیگری باید بیشتر جا خالی کند. سخنم برای تو، عزیز دلم، این است که از محبت و ایمان غفلت نکنی. بقیه همه چیز میآیند و برای تو سهولت خلق میکنند و میروند: غذا و لباس و تفریح و دانشگاه و دوست و همکلاس و استاد و هواپیما و کنفرانس و لندن و کتاب و سخنرانی و هر چیزی دیگر. آنچه همه باید برایش کار کنند ایمان است و محبت. ایمان را گوهری بدان که قیمت توست و محبت را زینتی بدان که تو در آن معنا مییابی. گاهی که فرصت کردی و خلوت کردی، چشمانت را فروبند و به آنچه گفتم با ایمان و محبت نگاه کن. تجربهی نیکی خواهی داشت. من همین حالا دارم این تصور را تجربه میکنم. یادت هست که در درسهای تفسیر میگفتم: خدا در قرآن چقدر لطیف و پرمهر است؟... تصور کن اگر به جای «بسمالله الرحمن الرحیم» که این همه در هر کار و هر سخن تکرار میکنیم، میداشتیم که «بسم رب الجبار القهار المنتقم»، چه حالی میداشتیم. این تکرار را با آن تکرار مقایسه کن و بعد ببین که خدا چه خواسته است برای ما بگوید و چه را خواسته است به طور غیرمستقیم هر روز روی زبان ما تکرار کند. برایت ایمان و محبت و زیبایی و نیکی آرزو میکنم. خدا یاورت باد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 6:21 توسط عزیز رویش |
|
|
افشار، وقتی که خورشید پلک هایش را بست و خون گریست ! نصرالله پیک
عصر چهارشنبه 21 دلو 1371 بود. درست هفده سال پیش از این روز. هوا آفتابی بود. خورشید به قلههای کوه نزدیک و نزدیکتر میشد. در این عصرِ خونینِ افشار نور خورشید با رنگِ خون و خاک آمیخته شد. ذرات نور با گوشت و پوست و خون مردم افشار تا ابد به فضا بخیه خورد. در آن عصر، قساوتپیشگان، بادهی فتح سر میکشیدند و با آتش توپ و تانک و هاوان برای گام گذاشتن به افشار رقص و پایکوبی میکردند. آری، آن روز، عصرِ خونین و فضایی آکنده از خاک و خاکستر داشت. فردایی در راه بود سیاه و کدر. لکهای در تاریخ بشریت رقم میخورد. من نیز در آن عصر در افشار بودم. به ساختمان شماره یک علوم اجتماعی در بخش واحد سمعی و بصری. ناگهان صدای انفجار بلند شد. هرچه زمان میگذشت، بر شدت آن افزوده میشد. طبق معمول به فکر ثبت تاریخ مصور و زندهی مردم خود بودم. کمرهی فلمبرداریام همیشه همراهم بود. رفتم پشت بام. از گوشهای شروع کردم به ثبت لحظههای انفجار.... آ ن روز عصر، هوا سرد، اما آفتابی بود. خانههای گلی مردم افشار در زورق نور غروب خورشید و انفجار نفرت و کینه، ذوب میشد و با خاک و خاکستر به هوا میرفت. در انفجار راکتها، توپها و سنگینترین سلاحهای آن روز خانهها یکی یکی فرود میریختند. آسمان افشار پر از خاک و دود بود. خانهها در میان گرد و خاک یکی یکی کم میشد. جای خانهها را دود و خاک میگرفت و به فضا پخش میشد تا آنجا که با چشم دوربین قدرت دیدن نبود. صحنهها را گم میکردم یا که از ترس مرمی راکت به خود می لرزیدم. شهر ناآرام و زمین در التهاب بود. لحظهها به آهستگی میگذشت. سرانجام خورشید نیز از شرم یا هراس پلکهای خونینش را به هم هشت. آسمان تاریک شد، اما آتش کینه و قساوت و دسیسه شعلهور ماند. شب شد. خاموشی سیاه و سنگین به پیش خزید. آرامش پیش از طوفان بر چشم و دل همه سایه انداخت. برخی از همکاران که از شدت آتش نتوانستند به خانههای خود بروند، با ما یکجا در علوم ماندند. داکتر محمد علی یکی از این همکاران بود که ناوقتهای شب به خانهی یکی از نزدیکان خود در افشار بالا رفت و فردایش، روز 22 دلو اسیر شد. سپیدهدم صبح عملیات با برنامه و شدت آتش آغاز شد. با مرور زمان حلقهی آتش نزدیک و نزدیکتر میشد اول صبح بود. وقتی فیلم در اول صبح تمام شد، فلم ثبت شده را آرشیف کردم. فلم بعدی را برای ثبت گرفتم. همو که پس از سالها تا به امروز، از افشار حکایت میکند. این درست از آن هنگامی است که کوه راهدار در آتش میسوزد و آفتاب بار دیگر قلهی کوه و پردههای دسیسه در عقب کوه را روشن و روشنتر میکرد. (1) آن روز خانههای گلی وجب وجب کوبیده میشد. از آن پیش، هر اتفاقی که میافتاد، علوم اجتماعی مملو از نفر میشد. اما این بار، از اول صبح که حمله شروع شد، از مردم خبری نبود. اولین گروپ مردمی که خود را رسانده بود و من دیدم، از مسجد سفید بود. یک تن آنان که پیراهن سفید به تن داشت، میگفت آن شب، شب زفافش بوده و او، صبح وقت، با آگاهی از حمله بر افشار، با لباس دامادیاش آمده بود تا به یاری مردمش بشتابد. اورا به سوی پوستهی سنگی سوق دادند. از سرنوشت آنان دیگر هیچ اثر و خبری نشنیدم. بعداً گفته میشد که تعدادی از آنها شهید و یا اسیر شدند. در آن روزها هر کس، بدون آنکه از کسی چیزی بپرسد، هر کاری را که میتوانست انجام میداد. من هم به عنوان یک تصویرگر صحنهها تلاش میکردم گوشهای از اتفاقات را مستند ثبت تاریخ کنم. در دهلیز همکف اپارتمان علوم اجتماعی، مرکز سوق و اداره بود. وقتی آنجا رفتم تا خبرها را بیشتر جویا شوم، به چیزهای مشکوکی پی بردم. گویی همه چیزی میدانستند که از یکدیگر پنهان میکردند. چهرهها از یک دگرگونی خبر میداد. اما کسی به کسی چیزی نمیگفت. من سریع به بلاکی رفتم که مقر اقامت بابه بود. ولی کسی راه نمیداد. بالاخره مرا راه دادند. وقتی بابه را دیدم در اتاقش نشسته و گزارشات را مرور میکرد. به بلاک دیگری رفتم که بخش صحی بود. آنجا زخمیهایی را از افشار آورده بودند و من از زخمیها و داکترهای موظف، مصاحبهی کوتاهی گرفتم. لحظهای بعد معلم آمد. او بابه را دیده و آمده بود تا برود و برای دعوت مردم به دفاع از افشار تبلیغ کند. بلندگوی زرد کمیسیون فرهنگی را گرفتیم و با موتر شهید قایمی رفتیم طرف کوته سنگی. او مسئول مالی حزب بود و موتر و رانندهاش را با ما یکجا کرد که برای دعوت مردم برویم برچی. در راه هر کسی که میآمد، راهنمایی میکردیم. معلم به سوی برچی رفت و من رفتم به چار منزلهی کوتهی سنگی. افراد نظامی وحدت به نقاطی که از طریق مخابره کمک میخواستند، آتش می کردند. در همهی این حالات از آمدن مردم و نیروی کمکی خبری نبود. لحظاتی را همانجا ماندم و فلم گرفتم. برخی از فلمهایی که اکنون افشار را در میان خاک و انفجار تصویر میکنند از همان چارمنزله گرفته شده اند. وقتی معلم برگشت، خیلی مأیوس بود. گفت: مردم به کمک نمیآیند. هر دو دلشکسته و غمگین به علوم برگشتیم. عقربهی ساعت، حدود ده بجه را نشان میداد که مقابل علوم بودیم. مقابل تکیهخانه، مردم و نظامیهایی که از خطِ شکسته آمده بودند و یا برخی به کمک میرسیدند، ایستاده بودند. ما نیز از دل سرک، مانند کسانی که دل به دریا میزدند به طرف علوم رفتیم. لحظهای بعد رفتیم داخل. من به طرف خانهی بابه رفتم. آنجا شفیع آمد. کسی را به داخل راه نمیدادند. من همانجا، با قوماندان شفیع مصاحبهی کوتاهی انجام دادم و دلیل آمدنش را جویا شدم. شفیع، مثل همیشه باروحیه و استوار بود. نه اضطراب داشت و نه هراس. آمده بود تا از افشار و از «استاد» دفاع کند. در همین لحظه، از طرف اکادمی، کسی سراسمیه میآمد. وقت نزدیک شد، دیدم صداقت است. میگفت کوه سقوط کرده است. درست پیش خانهی بابه بود. او میگفت: باید به استاد خبر دهم. معلم رفت تا بابه را ببیند. اندکی بعد باز هم برگشت و گفت که بابه خواسته است باز برود و تبلیغ کند. او باز هم با همان بلندگوی دستی و موتر قایمی آماده شد تا برچی برود و از مردم کمک بخواهد. من رفتم طرف بلاکی که در طبقهی همکف آن بخش صحی قرار داشت. مقابل دروازهی آن بلاک ایستاده بودم و بیهدف اینجا و آنجا را نگاه میکردم. از آنچه در پشت دیوارها اتفاق میافتاد چیزی نمیدانستم. مدتی نگذشته بود که از سمت چپ صدایی را شنیدم. نگاه کردم که وکیل (یکی از محافظان بابه) دست صداقت را از پشت بسته و به طرف جایی میبرد که محبوسین را نگاهداری میکردند. اوضاع دیگرگون بود. از آنچه اتفاق میافتاد، کسی چیزی نمیدانست. جنگ همیشه فاجعه است، اما اینکه سقوط، شکست و فتح چگونه فاجعه میآفریند یا چگونه به فاجعهی بشری تبدیل میشود، جز طراحان فاجعه، کسی دیگر از آن چیزی نمیفهمد. همچون فاجعه را هیچ کسی جز بانیان فاجعه، قادر به تصور کردن نیست. آن وقت هرگز به فکرم نمیرسید که این فاجعه، هولناکترین فاجعهی انسانی باشد که در مقیاس این کشور طراحی شده است. شاید خود طراحان هم تا این حد تصورش را نمیکردند. طراحان فاجعه فاجعه میآفرینند و خود در دام فاجعه میغلطند.... اما چه فرق میکند که طراحان فاجعه بدانند یا ندانند که عمق جنایت شان چقدر خواهد بود؟ قربانیان اند که باید حساب دهند و قربانیان اند که باید اندازه و مقیاس جنایت فاجعهآفرینان را تعیین کنند. هزاره همین قربانی است. گویی تقدیرش قربانی شدن را روی پیشانیش نصب کرده است. این مُلک مُلک عجیبی است. هر حاکمی میآید تا تیغش را با خون هزاره و ازبک آب دهد و از محرومان این دو جامعه زهر چشم بگیرد: این یکی افشار میآفریند و آن دیگری قیصار... ... هر سو میتپیدم تا بفهمم که چه اتفاقی دارد به وقوع میپیوندد. با دوربین فلمبرداری رفتم پشت بام. هر سو سر میکشیدم. گاهی نقطهای را در کوه افشار ثبت میکردم که روزی حمید آنجا بود و مردم کابل او را به خاطر صدای اسلحهی مدافعش بلبل وحدت نامیده بودند. مدتها بود که از او آوازی به گوش نمیرسید. به جای او اینک کلاغها هجوم آورده بودند تا افشار و کوه زیارت را به لانهی خویش تبدیل کنند. ..دقیق به یادم نمانده است که ساعت چند بود؛ اما یک وقتی صدای معلم را شنیدم که داشت مرا صدا میزد: پیک پیک! کجایی؟ ... از منزل چهارم دوش کنان پایین آمدم. او را دیدم که از برچی برگشته بود، اما باز هم با دست خالی! وقتی نزدیکش رسیدم، گفت: بابه رفت! ... تنم لرزید. حس گنگی در درونم رخنه کرد. ندانستم او چه میگوید.... گفت: وقتی وارد علوم میشدم موتر بابه از علوم خارج شد و رفت. بهرامی هم میگوید که همه چیز پایان یافته است. زود شو که از اینجا برویم.... با هم یکجایی رفتیم به بلاک اول علوم اجتماعی. آنجا اتاق سمعی و بصری بود. فلمها را همانجا آرشیف کرده بودیم. رفتیم تا فلمها را برداریم و برویم.... صبح همان روز، کلید اتاق را برای معلم داده بودم. او آمد و کتابچهی خاطراتش را که صدورقهای روسی بود گذاشت و کتابچهی دیگری را داخل جیبش کرد. او همیشه کتابچهی خاطراتش را با خود داشت و از هر چیزی یادداشتبرداری میکرد. حالا وقتی خواست کلید را به من بدهد، از کلید اثری نبود. کلید را در دویدن دویدن اینجا و آنجا گم کرده بود. نمیدانست کجا افتیده است.... خیره خیره به همدیگر نگاه کردیم. او تفنگی روی شانهاش داشت. یک بار تصمیم گرفتیم قفل را با مرمی بپرانیم. اما از ترس اینکه صدای فیر حادثهی دیگری خلق کند، منصرف شدیم. وضعیت وخیم بود. همه جا را ترس اشغال کرده بود. حالا که کلید نبود و دروازه باز نمیشد ماندن هم کاری بیهوده بود... آهی کشیدیم و با دنیایی از حسرت آنجا را ترک کردیم. هرگز فکر نمیکردم که روزی به همچون سرنوشت گرفتار شوم. لحظهی تلخی بود. همه چیز رفته بود. ما هم رفتن را به ماندن ترجیح دادیم و از زینهپلههای منزل دوم پایین شدیم...... از علوم حدود ساعت یک بعد از ظهر بود که با یک حلقه فلم و یک عدد کمره خود را برون کشیدم. در بین راه فکر میکردم که بدنم با مرمی سوراخ سوراخ شده است. در بین کوچههای خوشحالخان، سیل مردم، زن و مرد، کودک و بزرگسال، همراه با فراریهای تفنگبدوش سیلآسا میگریختند. پیش سیلو که رسیدیم، زن جوانی که اشک در چشمانش خشک شده بود، التماس میکرد که کسی به او کمک کند، اما کسی نبود که او را یاری کند. پدر پیرش با هاوان تکه تکه شده و اکنون روی یک کراچی دستی بر روی سرک مانده بود. مادر پیرش نیز، خیس خون و ادرار، از ترس و وحشت انفجار و قربانی در کنار دیوار سیلو چون خشت و سنگ پهلو گرفته بود. از همان روز این ضربالمثل را به ذهنم میآورم که «روز بد بیرار نداره». اکنون این زن و مادر و پدرش به کدام سرنوشت دچار شده اند؟ با معلم ایستاد شدیم تا کمکش کنیم. معلم دست مادر را گرفت تا در برخاستن کمکش کند. دقیق نمیدانم چه مقدار از راه را با آنها آمدیم. در کوچهی نزدیک سیلو نیروهای قوماندان قیس ایستاده بود و از فرار نظامیها جلوگیری میکرد. معلم چون سلاح بر دوش داشت، با مانع رو به رو شد. تااینکه خود قیس پیدا شد و ما را شناخت و اجازه داد که برویم. احساس شکست و گریز ما را هم به اندازهی هر کسی دیگر تحقیر میکرد. در کوته سنگی در قرارگاهی که مربوط حرکت بود، آشنایی صلای چای زد، اما بیشتر به بهانه چای میخواست بداند که چه شد. او بسیار افسوس میخورد و ابراز همدلی میکرد. میگفت که دستور شرعی و نظامی بود که نباید کسی خودسرانه کاری کند، به خاطر همین ما نتوانستیم کاری کنیم. از آنجا به پل سوخته رفتیم. مسجد ابوذر غفاری. از بابه خبری نبود. اما موسی را که دیدیم، مطمین شدیم که بابه هم سالم است. او گفت که همه خوب اند اما از جواد و سفر خبری نبود. دیگر نخواستم بیشتر حرف بزنیم. در مسجد از هرگونه حرفی شنیده میشد. به این نظر شدیم که هیچ راهی نیست جز مقاومت. باید کاری کرد. با معلم یکجایی رفتیم شب را به قرار گاه شهید جویا در کارته سه، سرک شورا. وضع روحی ما آنقدر بد بود که بعدها مردی گفت با دیدن ما در آن شب، بعد از سی سال ترک سگرت، دوباره سگرت کشیده و شب را هرگز نخوابیده است. فردایش به پل سوخته برگشتیم. مدرسه پل سوخته مقر بابه شده بود. در زیر زمین آن، جلسه برگزار میشد. دو روز بعد از فاجعهی افشار مردم به دیدار و تجدید بیعت آمدند. بلندگو نبود. همان یک دانه بلندگویی که از علوم باقی مانده بود با ما بود. بابه با همان بلندگوی دستی شروع به صحبت کرد.... آرام آرام، لحنش تلخ میشد و بغض گلویش را میگرفت. وقتی گفت: مهم نیست در جنگ یک روز آدم شکست میخورد، روزی دیگر پیروز میشود... اما مهم ارادهی مردم است.... اگر اراده شما مردم زنده باشد، .... برای من صد نفر بدهید .... پنجاه نفر بدهید ... ده نفر.... سعی کردم آن صحبت و آن صحنه را بدون سکتگی ثبت کنم، اما صدای لرزان بابه هر دلی را میلرزاند. اشکهایی که از گوشهی چشمانم جاری بود، گاهی قدرت نگاه داشتن کمره را از من میگرفت. بیاختیار شانههایم تکان میخورد و با ریتم صدای بابه میلرزید. آهنگ تراژیدی، صحنهی تراژیدی را تصویر میکرد و همه تکرار تاریخ تراژیدی بود. من با نبود برق نهایت سعیم ثبت لحظههای ماندگار بود. در ثبت لحظهها به امانتی برای تاریخ میاندیشیدم و خود و نسل خود را مسئول و پاسخگوی فردای کشور و مردم خود میدانستم. بدون تردید و بدون اینکه ادعای گزاف داشته باشم، بیش از نود و نه در صد از سخنرانیها و مصاحبههای بابه را در کابل ثبت کرده ام، اما این سخنرانی با آن صدایی که تارهای گلویش در درازنای تاریخ میپیچید و عمق سرنوشت یک مردم را بازخوانی میکرد پردههای گوش هر شنوا را میلرزاند و هر کاسهی چشمی را پر از خون میکرد. من همچون سخنان را نه از او و نه از هیچ کسی دیگر، هیچگاهی ندیده و نشنیده ام.... اما در آن شام، شقشقهی سخن، حاشیههای بسیاری را بدون ثبت گذاشت. فردای آن روز، باز هم مطابق معمول به پل سوخته آمدم. وقتی آمدم مدرسه، از دوستی پرسیدم که آیا کسی نیامده تا سراغ مرا بگیرد؟ او گفت که چند لحظه پیش معلم آمد. سراغت را گرفت، نبودی، رفت. بعد از حسرت ماندن به تلاش رفتن بودم. چند ساعتی بود که این سو و آن سو میتپیدم. دلم آرام نداشت. گامهایم نیز آرام نداشت. نمیدانم چند ساعتی گذشت که یک بار چشمم به داکتر ابوذر افتید. او مرا در راه دیده و از موترش پیاده شد. لباسش پر از خون بود. پرسیدم: چرا، چه شده است؟ با اندوه گفت: آری، معلم زخمی شد و مرمی به سینهاش خورده به شفاخانه رساندم... دلم فرو ریخت. چشمانم تیره شد. این چه خبری بود؟ معلم کجا رفته بود که زخمی شده است؟ گفت: رفته بودیم سیلو. نزدیک سیلو زخمی شد، اما جای نگرانی نیست و بخیر گذشت. حالا در شفاخانه است و نیاز به خون دارد. بیمعطلی به شفاخانه رفتم. او را در اتاق عاجل انتقال داده بودند. کسی که او را آورده بود، خون هم داده و جانش را نجات داده بود. قلبش گرم میتپید. نزدیک عصر بود. بیآنکه بدانم گردنش را کشیدم تا صورتش را ببوسم. آخ کشید، اما با لبخند و گردش چشمان و گرمی دستانش به من گفت که خوبم. نفس راحتی کشیدم.... یک هفته بعد از 22 دلو هیأتی آماده شد که شهدای افشار تدفین شوند. مرحوم میر هاشم از سوی شورای نظار و رجب یورش از حزب وحدت تعین شده بودند که هماهنگی کنند تا شهدای افشار دفن شود. من نیز در آن روز برای تهیهی گزارش و ثبت حوادث فاجعهی افشار با هیأت از طریق دهمزنگ به وزیرآباد و تایمنی رفتم. در آنجا یک روز تمام در انتظار ماندم اما زمینهی رفتن به افشار هرگز فراهم نشد. داکتر عبدالرحمن وعده داده بود و هیأت صلح که قرار بود برای تدفین شهدا به افشار برود، به اثر کارشکنی و سرپوش گذاشتن روی جنایتهایی که اتفاق افتاده بود، هرگز اجازه ندادند که برای تدفین شهدا برویم. روز بعد میرهاشم در دهمزنگ کشته شد و این پروسه ناتمام ماند. تنها فلم مستندی که سر بریدهی یک زن را نشان میدهد و نظرات مردم افشار را نیز با خود دارد، از مجموعهی فاجعه باقی مانده است. کسانی هم به طور مخفی صحنههایی را ثبت کرده بودند بعدها انجنیر باقر که از همکاران انجمن محصلین بود قصههای بیشتری از آن روزها میگفت که متأسفانه هیچکدام شان ثبت نشده اند. بعدها یک فلمبردار غربی نیز فلم مستندی از تایمنی تهیه کرد که مهاجرین و مصیبت دیدگان افشار چشمدیدهای شان را شرح میدهند که همه فوقالعاده تکان دهنده اند... همین فلم بود که فاجعهی افشار را در دنیا انعکاس بخشید و پرده از روی دولت اسلامی برداشت. بعد از سقوط افشار، غرب کابل یک پارچه ماتم و نومیدی شده بود. اما ارادهی مردم در کنار بابه مزاری نمرد، گرچه ساحهی نفوس و فضای نظامی بینهایت اندک بود. با وجود آن همه قدرت آتش شبانهروزی، مردم با فداکاری همچنان در صحنهی مقاومت عدالتخواهانهی خود در کنار رهبر ماند. تقریباً دو ماه بعدتر از فاجعهی افشار، در هفتم ثور 1372، عوامل داخلی سقوط افشار را آورده بودند. روز بعد، به عنوان خاینین افشار، دو نفر از آنان در مقابل مسجد سفید به دار آویخته شد. اما کسانی دیگر که در اذهان مردم از مجرمان اصلی محسوب میشدند، همچنان زنده و در اریکه قدرت باقی ماندند. بار دیگر که به افشار رفتم 7 جوزای 1373 بود. این بار با خانوادههای داغدیدهی افشار و مردم غرب کابل و تایمنی بار دگر برای تدفین قربانیان افشار به آنجا رفتم. از چوک کوته سنگی تا افشار، محل گور دستهجمعی، شکافتن گورها، خاکبرداری آن، تدفین شهدا و تک تک جنازهها را با کدر دوربین همراهی میکردم، به امید آنکه روزی صدای این خفتگانِ به خاک و خون، به گوش و چشم وجدانهای بیدار برسد. به امید روزی که لادرکها و مفقودین نیز که هیچ یادی از آنان نیست با برکت این خونها روزی به آغوش خانوادههای خود که چشم انتظارشان اند، برسند. امروز که 21 دلو 1388 است، از آن روزی که 21 دلو 1371 بود، سالها، ماهها و روزها میگذرد، اما یاد و خاطرهی آن شهدای مظلوم که بدون گناه در خانههای خود نشسته بودند اما از شدت رگبار گلولهها، راکتها و انفجارها نتوانستند فرار کنند و یا توان رفتن به هیچ جایی نداشتند، هرگز از ذهنها محو نخواهد شد. آنجا تنها هزارهها نبودند که سلاخی شدند، کسانی که فکر میکردند هزاره نیستند، یا نظامی نیستند، در پناهگاههای خود مانده بودند، اما همه و همه در پیش چشم فرزندان، مادران و پدران شان تکه تکه کشته و تیرباران شدند، مُثله شدند، مورد تجاوز قرار گرفتند، حرمت انسانی شان شکست، سر زنان و کودکان بریده شد، اسیر شدند و مورد شکنجه و آزار قرار گرفتند،... این همه وقایع تنها در اولین سال حکومت اسلامی و به دست کسانی اتفاق افتاد که مدعیان نمایندگی بلاقید و شرط از خدا در زمین بودند. اینک هزاران شهید با هویت افشار و هزاره مدفون و صدها تن دیگر گمنام در دل چاهها و یا در عمق درهها غریبانه در خاک خفته اند. اما عاملان و معاملهگران، دلالان سیاست، همچنان بر اریکهی قدرت و بر خوان نعمت و قدرت به هم لبخند میزنند... بدون شک، آنانی که در خانههای خویش بیگناه به خون نشستند و با خون شان بر روی دیوار خانهی شان یادگاری نوشته شد، و آنانی که با سر بریده در دل چاهها افکنده شدند، اینک همهی آنها غریبانه نظارهگر و منتظر عدالت اند. اکنون از آن واقعهی هولناک، شانزده سال و اندی میگذرد، اما تنها 58 تن از شهیدان از دل خاک برون کشیده شده اند تا برای شناسایی و تسلی بازماندگان شان در دامنهی کوه افشار آرام ابدی گیرند. تابستان امسال آخرین باری بود که افشار رفته به قبور شهدا فاتحهای خواندم و آخرین عکس قبور شان را گرفتم. بر بلندی تپه که جای گور دستهجمعی بود، اکنون از طرف پرورشگاه خانهای ساخته شده است. به نظرمیرسد که این خانه بیشتر به خاطر محو آثار جنایت است تا یک ضروت آسایشگاهی. اما اینک آن شهدا همچنان گمنام خفته اند. از میان خانهها وگورهای بینام و نشان سخنها دارند. اینک چشم به راه سخنهای نسل دیگری دوخته اند. این بود که بار دیگر به یاد سخنان پدر شهیدی افتادم که میگفت: «مردم ما هرگز فاجعهی افشار را فراموش نمیکنند.» بابه مزاری: «قضیهی افشار، فاجعهای دردناک است؛ که تا مردم ما زنده اند، تا نسلهای آیندهی ما باشند، از آن رنج میبرند.» 21 دلو 88 فینلند
(1) فلم افشار با نزدیک صد حلقه فلم دیگر که از حوادث و تحولات روزمرهی سال 1371 کابل ثبت کرده بودم، در افشار ماند و توسط شورای نظار و اتحاد سیاف غارت شد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 6:50 توسط عزیز رویش |
|
|
از زخم افشار هنوز خون میچکد! عزیز رویش
امروز چهارشنبه است. فردا پنجشنبه، 22 دلو. از آن روز چند سال میگذرد؟... چند ماه؟... چند روز؟.... چند ساعت؟..... چند دقیقه؟.... چند ثانیه؟.... شمردن همهاش دشوار است. من همین مقدار ثانیهها را بعد از 22 دلو 1371 با خاطرهی افشار زیستهام. نمیدانم این چه حادثهای بود که اثرش بر روحم نازدودنی شد. نه قبل از آن با چنین حادثهای بیگانه بودم و نه بعد از آن بیگانه ماندم. 22 حوت، یک ماه بعد از 22 دلو، البته با فاصلهای دو سال زمان تکرار شد. از 22 دلو تا 22 حوت، فاصلهای کوتاه بود، اما حکایتش بلندتر از یک تاریخ است.... *** دو روز بعد از 22 دلو، روز شنبه، مسجد جامعهالاسلام در پل سوخته سرد سرد بود. آدمها یخ زده بودند. فقط چند لحظه قبلتر از آن، در زیرمنزل یکی از اتاقهای این مدرسه، جلسهی سردتر و عبوستری پایان یافته بود. کسانی نشسته بودند که همه عمامه بر سر داشتند و عمری به مردم گفته بودند که «غیر از خدا هیچ کسی لایق عبادت نیست»؛ «از غیر خدا نباید ترسید»؛ «بر غیر خدا نباید دست به التماس برد»؛ «هر کسی غیر از خدا پناهی بجوید مثل این است که به خانهی عنکبوت پناه برده است و چه سستبنیاد است خانهی عنکبوت»... اما اینک، همه، یا به زبان یا به سکوت، یا به نگاه یا به تهدید، یا به التماس یا به هوشدار ... بر «او» فشار میآوردند که باید تسلیم شود. در این میان، اما او، فقط او، ساکت ساکت بود. هیچ حرفی بر لب نداشت. سر را به زیر افگنده بود و گویی با خطی از گلیم نجوا میکرد. همه منتظر او بودند و همهی اصرارها برای همین بود که بالاخره یک حرف، فقط یک حرف از او بشنوند.... و سرانجام، او لب گشود، اما کوتاه و شمرده گفت: «هر کسی میرود و تسلیم میشود، مانعش نمیشوم. اما من تسلیم نمیشوم».... و از جا برخاست تا به مسجد بیاید. *** مسجد در ظرف چند لحظه پر شد، اما نه از آنگونه که قبلترها پر میشد. مردم پراکنده نشستند. همه نگاه میکردند. برخی سر به زیر افکنده بودند. برخی به چهرهی همدیگر نگاه میکردند. تا اینکه او آمد. آرام و موقر. کسی تکبیر نگفت. کسی هیاهو نکرد. برخی جدی بودند، برخی دلهره داشتند، برخی ماتمزده، و برخی وحشتزده... او با گامهای بلند از میان جمع عبور کرد و رفت، پشت تریبون چوبی، رو به روی جمعیت ایستاد. بلندگو، همان بلندگویی بود که از افشار با ما گریخته و به اینجا رسیده بود. همان بلندگویی که با آن فقط دو روز قبل هر چه فریاد زدیم، از پل سوخته تا پل خشک، چهار تا آدم صدایش را نشنید. کسی به صدایش لبیک نگفت و از جایش حرکت نکرد. اینک همان بلندگو در دست او قرار گرفته بود تا مگر معجزه ای کند.... *** امروز سخنش طولانی نبود. وقت سخنرانی نبود. افشار در زیر چکمههای دشمن خورد میشد. از عقب هر دیوار هنوز هم فریاد انسان بلند بود. افشار بعد از شکست، محاصره بود. کسی نمیتوانست از طاعونی که بر این دهکده سایه انداخته بود، فرار کند. هر کسی گوش داشت میتوانست نالههای افشار را بشنود. این نالهها در درون انسان میپیچید. مسلمان، شیعه، افغان، انسان، ... هیچ چیزی اینجا مطرح نبود. اینجا خشم بود، کینه بود، نفرت بود، انتقام بود، ... و افشار باید پاسخ همهی اینها را میداد. سیاف، محدث سنی بود؛ ربانی استاد الهیات بود؛ محسنی ملا و مجتهد شیعه بود؛ این سه چهره، کنار هم، چتری روی سر فرماندهان و سربازان خود کشیده بودند. کسی از خدا بیم نداشت. خدا در افشار شکست خورده بود. خدایی که نتواند کسی را از ارتکاب گناه و عصیانی باز دارد، خدای بیچاره و شکستخورده است. خدا در افشار نالههای انسان را میشنید و هیچ کاری نمیتوانست. آیهها و سایههای خدا روی زمین، موجودیت او را به تمسخر گرفته بودند.... او در این حال، چه میتوانست بگوید جز اینکه مردم را، و خود را، کمک کند تا تجربههای شان جمعبندی شود. چند تا حرف از تاریخ گفت و چند تا از آرزوها و آرمان های خود و مردمش. تا رسید به اینجا که بگوید در افشار چه گذشت و چه می گذرد. لحنش تلخ بود و بغض گلویش را هر دم پس میزد تا مگر بتواند یکی دو تا از حرفهایش را بدون لکنت بر زبان راند. آهسته آهسته به حرف اصلی رسید: صد نفر بدهید من می روم افشار را آزاد میسازم. پنجاه نفر بدهید.... ده نفر بدهید ..... و به اینجا که رسید تاب نیاورد و گلویش فشرده شد و به سختی گریست! *** دیوارها میلرزید. یا شاید حس من اینگونه بود. باور نمیکردم او هم گریه را بلد باشد. شاید گریه را بلد بود، اما اینگونه گریه را در او باور نمیکردم. شاید کسی دیگر هم تا آن زمان گریهی او را ندیده بود. گریهی او تلختر از شکست افشار بود. سنگینی تراژیدی افشار در گلوی او ریخته بود. گریهی یک مرد، گریهی رهبری که قرار بود تاریخی را از نو بنویسد، بار دیگری داشت. خیلی سنگین بود.... «... این مهم نیست. در جنگ یک روز آدم شکست میخورد، روزی دیگر پیروز میشود.... مهم اراده یک مردم برای سرنوشت شان است... اگر مردم ما ارادهاش را از دست داده باشد، این تباهیست...» *** از آن زمان، تا وقتی رفت، در هر سخن و حرکتش، این سوال را با خود داشتم که او چرا گریست؟.... چرا اینقدر تلخ گریست؟.... من خود تا آن زمان بارها گریسته بودم. من با گریه بیگانه نبودم. هر چیزی، هر حادثهای میتوانست مرا به گریه اندازد.... من با سخنان شریعتی گریسته بودم، با خاطرات چهگوارا گریسته بودم، با خواندن نهجالبلاغه، با خطبهی شقشقیه، گریسته بودم، با خطبهی زینب در کوفه گریسته بودم، با روضهی هر واعظ، حتی با شنیدن آهنگهای ظاهرهویدا گریسته بودم... اما او را باور نمیکردم بگرید و آنهم با این تلخی. نمیدانستم چه تفسیر کنم: آیا از شکست تکان خورده بود؟ ... آیا از آینده بیمناک بود؟ ... آیا از خشم و خشونت دشمن به وحشت افتاده بود؟... *** دو ماه و چند روز بعد، در هشتم ثور، به مناسبت پیروزی مجاهدین، دو تن از خاینین افشار اعدام شدند. اعدام در ملأ عام در پیش روی دروازهی مسجد سفید، در قلعهی وزیر، انجام شد. جمعیت به طور بیسابقهای گرد آمده بودند. زن و مرد، کودک و بزرگسال. کوچه، صحن حیاط مسجد، داخل مسجد. همه جا مملو از مردم بود. او باز هم سخن گفت. اما این بار، سخنان او عبرتناک بود. هوشدارهای سخنانش جدی بود. از سه باور تاریخی سخن گفت که همه غلط ثابت شده بودند.... در آخر گفت: خاینین را هر جا باشد گیر میآورم و اعدام میکنم.... *** افشار یک واژه را روی زبان او جاری کرده بود. واژهای که دیگر از میان سخنان او گم نشد. هر جا و هر وقت سخنی میگفت که به زعم خودش اعتباری داشت، حتماً باید ترکیبی از «خاین» و «خیانت» را با خود میداشت. هرگاه از تجربهی خود و مردمش سخن میگفت، هوشدار میداد که مراقب خاینین باشید. در صحبتهای رسمیتر کمی احتیاط میکرد و با خویشتنداری سخن میگفت. در صحبتهای غیررسمی و خودمانی، بیپردهتر هوشدار میداد و تلختر حرف میزد..... «خاین» کابوس ذهن او بود. از هیچ چیزی بیشتر از «خاین» نمیترسید. حتی در آخرین سخنانی که پیش از رفتنش گفت، باز مردم را از «خاینین» هوشدار داد و برحذر داشت: «مردم ما را در رویارو کسی شکست داده نمیتواند. خاین و مزدور تربیت میکند و شکست میدهد...» *** اما خاین کی بود؟ ... در افشار خاین کی بود؟ صداقت و دُرمحمدکربلایی در پیش دروازهی مسجد سفید اعدام شدند.... چرا تنها این دو؟ او در اعدام این دو درنگ زیادی نکرد. من از دُرمحمدکربلایی چیز خاصی نمیدانستم. اما صداقت را در روز افشار به یاد داشتم. وقتی ساعت هفت صبح سنگرش را رها کرده و داخل علوم اجتماعی هر طرف میدوید و فریاد میزد که همه جا سقوط کرده و دشمن رسید و..... او را آنجا گرفتند و در زیرزمینی علوم اجتماعی به طور موقت محبوس کردند. آن وقت کسی نمیدانست که او در خیانت و معامله دست دارد. جرم او تا آن زمان این بود که چرا سنگرش را رها کرده و به علوم اجتماعی آمده است. او در قلهی مشرف بر پوستهی زیارت سنگر داشت و اولین لحظات صبح آن سنگر به دست دشمن افتید و از همان نقطه بر پوستهی زیارت شلیک شد. اکنون صداقت در علوم اجتماعی چه کار میکرد؟ اما این دو به هر حال، همهی داستان افشار را نمیدانستند. همهی حکایت افشار هم زیر دست اینها نبود. بعدها «او» خود گفت که «سر نخ» این فاجعه در کجا و زیر دست کیها بود.... اما چرا با آنها سخت نگرفت؟... چند تای دیگر که در آخرین روزهای سقوط مقاومت کابل اعدام شدند، باز هیچ یک از این «سر نخ»داران را با خود نداشت... او بالاخره از «خاین» چه میدانست و کدام یک از خاینین را درشتتر میدانست؟.... حتی در آن سخنرانی آخرش، در 5 جدی 1373 که به عنوان مانیفیست مبارزه و مقاومتش برای تاریخ بود، باز هم با لحنی سخن میگفت که از آن «سرنخ»داران بیشتر به عنوان عبرت برای تاریخ یاد میکرد نه اینکه از آنها انتظاری غیر از آن داشته باشد و یا آنان را طرف گلایه و ملامتی خود حساب کند... *** جالب است به یاد داشته باشیم که او، برغم همهی حرفهایی که بود، حتی یک غیرهزاره را هم به جرم خیانت در افشار اعدام نکرد. نه اینکه از آنها کسی دستگیر نشد و یا به چنگ نیفتاد. اتفاقاً ماهیهای درشتی هم در بند بود. اما او با هیچکدام شان سخت نگرفت. آنها را نبخشید، اما آنقدر هم سخت نگرفت که بیانگر آزردگی شدیدش از آنها باشد.... اما از خاینین هزاره هیچگاهی به سادگی عبور نکرد. او از فرماندهان خود نیز تنها چیزی را که انتظار نداشت، خیانت بود. اگر میشنید کسی از فرماندهانش راه معامله و خیانت را پیش گرفته و در پی آن بوده است که سنگرش را به دشمن بسپارد، هرگز او را نمیبخشید، ولو مورد خشم قرار دهد یا قرار ندهد. *** افشار برای او خاطرهی تلخی بود که هرگز نتوانست آن را فراموش کند. از این خاطره به طور مداوم رنج میبرد. احمدشاه مسعود را نیز به خاطر افشار هرگز نبخشید. فکر میکرد آنکه باور تاریخی او را تغییر داده و نسبت به این باور تاریخی خیانت کرده است، مسعود بود. او سیاف را عامل جنایت در افشار میدانست، اما مسعود را طراح و فرمانده این جنایت قلمداد میکرد. او حس میکرد مسعود در افشار بر قلب و روان او زخم زده است. او حس میکرد مسعود مرز دشمنی خود با او و یا حزب او را در افشار عبور کرده و به آرمانهای تاریخی مردمش لگد زده است. او میگفت بعد از افشار مردم ما تا یک سال روی خود را آن سو نمیکردند. راست میگفت. تا لحظهی رفتنش از افشار رنج میبرد. گویی افشار برای او زخم خونچکانی بود که خونش هرگز بند نمیآمد.... از افشار با شرم یاد میکرد، با درد یاد میکرد، به عنوان عبرت یاد میکرد، و خیلی از حرفهای او به افشار گره خورده بود.... سال 1373، بعد از آنکه جنگهای پس از 23 سنبله اندکی فروکش کرد، از من خواست تا در مورد مقاومت کابل معلومات جمع کنم و در رأس خواستهاش تحقیق در مورد افشار بود. در یک ماه تحقیقی که داشتم، بیش از سی نفر را معرفی کرد که باید با وی مصاحبه میکردم و خودش هر چند روز یک بار برایم وقت میداد تا سوالاتم را از او بپرسم و معلوماتم را به هم بخیه زنم. از سید علی خواست که مجموعهی اسناد و دوسیههای افشار را در اختیارم قرار دهد و او نیز اجازه داد که در اتاق خودش تمام این دوسیهها را مرور کنم.... *** افشار برای او تنها یک حادثه و یا زنجیرهای از رویدادها نبود که در صبح روز پنجشنبه 22 دلو سر باز کرد. راستش این رویدادها از اهمیت کمتری برای او برخوردار بود. خودش فقط دو روز بعد از آن گفت: «این مهم نیست. در جنگ یک روز آدم شکست میخورد و روز دیگر پیروز میشود....» او از افشار، واژهی «خیانت» را تکرار میکرد و همیشه این واژه را روی زبان داشت. گویی با این واژه رازی را داشت مرور میکرد که تاریخ خود و مردمش با آن پیوند خورده بود. «خیانت» حدیث پنهان زندگی او و مردمش بود. آنکه به دام «خیانت» میافتد، پاداش اعتماد او را میبیند. هزاره همیشه از اعتماد خود خنجر خورده است. «خیانت» دشنهی خونینی است که از آستین دوست بر قلب و پهلوی او فرو رفته است. او نیز تیغهی این خنجر را لمس کرده بود. اکنون نه در پهلوی پدر و برادرش، بلکه در پهلوی خودش... بیهوده نبود که «خیانت» را تکرار میکرد و از این تکرار گویی پشت چیزی میگشت که باید پیدا کند. *** برای او افشار تنها تراژیدی جنایت سیاف و مسعود نبود. افشار تنها فاجعهی قتل عام و اسارت و آوارگی صدها و یا هزاران انسان هزاره نبود. افشار عبرتنامهی آگاهی و درک هزاره بود. آگاهی و درکی که صدها سال از مردمش بها گرفته بود و در افشار او خودش این بها را به تکرار پرداخت میکرد. برای او حکایت افشار درست از پس چنداول شروع میشد. دوست نداشت از آن جلوتر برود. او در افشار از مسعود رنج بزرگی داشت. اما در این حادثه، به جای دیگری بیشتر از کارنامهی مسعود نگاه میکرد. برای او شدت حمله بر افشار هم حرف شگفتی نبود. جنایتهای سیاف هم تعجب او را برنینگیخته بود. سوال مهمتر برای او این بود که چرا در روز 22 دلو، هیچ کسی به حرف او گوش نمیکرد و چرا از هیچ نقطهی کابل کسی به حمایت او نیامد. شفیع اولین فرمانده بود که با عدهای از نفراتش آمد. بعد از او فقط چند تن معدودی دیگر هم آمدند. اما هیچکدام حمایت مردمی نبود. مردم همه جا تماشا میکردند که بر افشار چه میگذرد، اما این حرف از زبان هر رهبری که در میان مردم مجالی برای ظهور داشتند، گفته شده بود که مشکل اصلی «او» است. «او» است که با همه سر ستیز دارد. «او» است که خودخواه و مغرور است. «او» است که جنگطلب است. «او» است که از مردم برای قدرت خود سپر ساخته است. «او» است که کافران و ملحدان را به اطراف خود جا داده است. «او» است که با کمونیستها یکی شده است. «او» است که به هیچ حرفی گوش نمیدهد و از هیچ کسی مشورت نمیگیرد. «او» است که عامل تمام دشواریها و سختیهای مردم است.... و «او» است که بالاخره، باعث تباهی مردم خواهد شد.... این سخن، از هر زبانی گفته شده بود. هر کسی نفوذ بیشتری داشت، با قدرت بیشتری این حرف را گفته بود. در هر جا فتوا بود که پشت فتوا بر علیه «او» جاری میشد. این سخن شایعهای بود روی هر لب؛ حکایتی بود در هر محفل. مردم هم این فتوا و سخنان را چون خورهای در درون خود داشتند.... «خیانت» تنها آن نبود که سنگری فروخته شده بود. «خیانت» بزرگتر آن بود که سنگرها در درون ذهن و روان و خانههای مردم فرو ریخته بودند. کسی نبود از «او» حمایت کند. کسی نبود که بگوید حسادت و کینه و خودکمبینی، چگونه همه را به هم یکی کرده و در برابر «او» متحد ساخته است. او در حزب و گروه خود شکست خورده بود، قبل از اینکه در سنگر زیارت یا کوههای مشرف بر افشار شکست خورده باشد. او خنجر یاران خود را قبل از خنجر مسعود و سیاف بر جگر خویش احساس کرده بود. او در میان رهبران دست اول حزبی خود کسی نداشت که درکش کند. فرماندهان ردهاول حزبش هر کدام به یکی از این رهبران اقتدا داشتند و هر کدام به فتوای یکی از این رهبران عمل میکردند. اول صبح 22 دلو، او گفت که همهی فرماندهان را از حمله خبر داده است. او منتظر بود فرماندهان برای حمایت از افشار بیایند. اما به استثنای یکی دو تا، هیچ کسی نیامد. همه به فتوای رهبران خویش مانده بودند که «او» سزای خود را ببیند. همین رهبران کسانی بودند که روز 24 دلو، دست یکی کرده و بر او فشار میآوردند که باید تسلیم شود. این فشار نمک بر زخمی بود که آنان در افشار بر او زده بودند. او ساکت بود و درد و سوز زخم و نمک را به طور همزمان تحمل میکرد. او یاران نامرد داشت. یاران تسلیمطلب. یارانی که از رهبری امتیاز آقایی میدیدند. رهبرانی که به کابل آمده بودند تا به شکم و شهوت شان برسند. رهبرانی که از باد قدرت مست میشدند و در مستی خود به هر کاری تن میدادند.... باری، در ابتدای حکومت ربانی، همین رهبران «او» را ملامت کردند که چرا در ملاقات کانتینینتال، به پیشواز ربانی که رییس دولت بود، حرکت نکرده و به جلو نرفته است. «او» از همان زمان مرز خود با این رهبران را مشخص کرده و در چشم اینان خاری انداخته بود. در آن ملاقات، «او» با ربانی مناعت عجیبی نشان داد. وقتی در جلسهی حزبی ملامتش کردند که آخر ربانی ریشسفید است و رهبر حزب است و رییس دولت است، به شوخی و کنایه گفت: میدانم. اما به قصد این کار را کردم. چون میدانستم که اگر من در مقابل او به پا میایستادم، شما پیش پایش میدویدید. اگر من یک گام به سوی او میرفتم، شما پیش پایش به سجده میافتادید. من در جا نشستم که شما بایستید اما ندوید و به سجده نیفتید! *** این رهبران، یکی دو تا نبودند. همه برای خود کسی بودند و پیروانی داشتند. «او» همه را با «بودن» خود تحقیر کرده بود. کسی نمیتوانست «او» را نادیده بگیرد، اما کسی هم نبود که بتواند او را تحمل کند.... *** 22 دلو را باید روز افشار نام کرد. روز تلخ، اما پر از عبرت. این روز همیشه قابل تکرار است. از اینکه به خاطر افشار، سیاف و مسعود و ربانی و محسنی و سید انوری و سیدهادی را به دادگاه عدالت انتقالی نکشیده اند، ناراحت باشیم، اما آنانی که این دادگاه عدالت را برپا میکنند، در آنسوی اقیانوسها نیستند، همین جایند. کسانی که این دادگاه را برپا کنند، هنوز به این حق و این مسئولیت خود توجه ندارند. گویی «او» با زبان حال و قال میگفت: قبل از دست دراز کردن به «آن دیگران»، باید حساب «این خودیها» را داشته باشیم. وقتی افشار از درون پاشیده باشد، سیاف و مسعود و یاران دیگر شان همیشه هستند تا درون آن رخنه کنند.... افشار را فراموش نکنیم. از زخم افشار هنوز هم خون میچکد. این خون مادر و خواهر من است. این خواهر پدر و برادر من است.... این خون «او» است. افشار درسهایی دارد که نباید قربانی جنایتهایی شود که در آن اتفاق افتاده است....
کابل، پلخشک، 21 دلو 1388
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388ساعت 7:26 توسط عزیز رویش |
|
|
کنفرانس لندن آزمونی دیگر برای حکومت افغانستان (برگرفته از سایت رادیو بین المللی فرانسه)
قرار است به تاریخ 27 جنوری کنفرانس لندن به ابتکار دولت بریتانیا و با اشتراک نمایندگان باصلاحیت قدرتهای بینالمللی برگزار شود. این کنفرانس با انتظارات گونهگونی رو به روست که ظاهراً موفقیت آن نیز به تحقق نسبی این خواستها بستگی دارد. حکومت افغانستان طرح مصالحه با طالبان را در آجندای این کنفرانس پیشنهاد کرده و از آن به عنوان اولویت فوری افغانستان دفاع می کند. جامعهی مدنی افغانستان بیشتر بر ایجاد ضمانتهایی برای ایجاد حکومتداری خوب، تحقق ارزشهای دموکراتیک، اجرای برنامهی عدالت انتقالی، مبارزه با فساد اداری و محو تولید و قاچاق مواد مخدر تأکید دارد که طرح مذاکره و مصالحه با مخالفین مسلح دولت افغانستان نیز یکی از اجزای آن به شمار میرود. آنچه از اظهارات و مواضع رسمی دیپلوماتهای بینالمللی بر میآمد این بود که جامعهی جهانی نیز علاوه بر حمایت از انتظارات جامعهی مدنی افغانستان بر شفافیت مصرف کمکهای اقتصادی و برداشتن مسئولیت بیشتر نیروهای امنیتی افغانستان در امر تأمین امنیت و مقابله با شورشیان مسلح توجه داشته اند. اخیراً حکومت بریتانیا از واگذاری صلاحیتهای بیشتر به والیان سخن گفته است که شاید این نکته نیز در کنفرانس لندن به بحث جدی گرفته شود. حکومت افغانستان در واکنش اولیهی خود با این طرح شدیداً مخالفت نشان داده و آن را مایهی تضعیف حکومت مرکزی و سوق دادن افغانستان به نوعی ملوکالطوایفی قلمداد کرده است. قراین موجود نشان میدهد که حکومت افغانستان در مذاکرات لندن با فشارهای زیادی مواجه خواهد بود. این حکومت از مدتهایی بدینسو با انتقادات شدید جامعهی بینالمللی مواجه بوده و مخصوصاً مناسبات دیپلوماتیک آن با ایالات متحدهی امریکا و انگلیس تیره بوده است. شایبهی تقلب و تخلفات گسترده در انتخابات ریاست جمهوری هنوز بر کام حکومت افغانستان تلخی خود را حفظ کرده است. رد شدن وزرای پیشنهادی آقای کرزی توسط پارلمان نیز بر اعتبار ملی و بینالمللی این حکومت شدیداً آسیب رسانده است. هنوز هم نشانه ای وجود ندارد که این حکومت بتواند از اقدامات موثر خود در مبارزه با فساد اداری و یا مقابله با تولید و قاچاق مواد مخدر قاطعانه سخن بگوید. حملهی اخیر طالبان بر پایتخت کارایی نیروهای امنیتی این کشور را نیز به شدت زیر سوال برده است. همهی این موارد موقف حکومت افغانستان را در کنفرانس لندن تضعیف میکند و مدیریت سیاسی آقای کرزی را با چالش خطیری مواجه میسازد. به نظر میرسد اصرار حکومت افغانستان بر مصالحه با طالبان گوشهای از تلاش این حکومت برای تغییر دادن مسیر بحث و گفت و گو در لندن است. این حکومت میخواهد بگوید که مشکل اصلی این است که طالبان با دولت مخالفت دارند و مصروفیتهایی که این گروه برای دولت خلق میکنند فرصت برای انجام هر کار دیگر را سلب میکند. از جانبی دیگر دولت افغانستان تلاش میکند بگوید که ادامهی مخالفت طالبان باعث شده است که عملیات نیروهای بینالمللی نیز تشدید شود و این امر باعث نارضایتی بیشتر مردم و سوق دادن آنان به سوی حمایت از طالبان شده است. سوال عمده این است که آیا طرح مذاکره با طالبان از سوی حکومت افغانستان به خوبی تنظیم شده است؟ و آیا این طرح میتواند به سوالات بزرگی که در برابر آن قرار میگیرد پاسخ گوید؟ از اظهارات حکومت افغانستان بر می آید که طرح مصالحه با طالبان دو جزء عمده دارد: یکی حذف اسم رهبران طالبان از لست سیاه تروریسم و دیگری ایجاد زمینهی اشتغال برای طالبانی که دست از جنگ بر میدارند و به زندگی ملکی بر میگردند. آقای کرزی ادعا میکند که برای اجرای این طرح حمایت قدرتهای بینالمللی را نیز جلب کرده است. اما، آیا واقعاً این طرح حمایت بینالمللی را با خود دارد؟ مثلاً آیا ممکن است جامعهی بینالمللی کسانی را از لست سیاه تروریسم حذف کند که تا کنون به اتهام جنایات ضدبشری هدف عمدهی عملیاتهای بینالمللی بوده و تا کنون هیچ نشانهای از روگردانی آنان از اعمال و حرکات تروریستی نیز به ملاحظه نرسیده است؟ ظاهراً حملهی روز دوشنبه در صد متری ارگ ریاست جمهوری به طور تلویحی واکنش طالبان را به این درخواست حکومت آقای کرزی نشان داد. جزء دوم طرح آقای کرزی نیز با سوالات زیادی مواجه است. در این طرح اولاً گفته نشده است که مخاطب حکومت افغانستان کدام بخش از طالبان است و ثانیاً گفته نشده است که این طرح چگونه میتواند در یک پروسهی طولانی به ایجاد صلح و امنیت در افغانستان منجر شود. طالبان بدون شک یک گروه منسجم و سازمانیافته به معنای مرسوم کلمه نیستند. مخالفتهای این گروه نیز در ردههای مختلف دستهبندی میشود: یک دسته که بدنهی اصلی رهبری طالبان را تشکیل میدهند و در پیوند نزدیک با القاعده عمل میکنند، با حکومت افغانستان مخالفت ایدئولوژیک دارند. این دسته حکومت افغانستان را دستنشاندهی کفار دانسته و قانون اساسی افغانستان را ضد شریعت اعلام میکنند. خواست این دسته به طور آشکار تغییر قانون اساسی افغانستان و ایجاد حکومت مبتنی بر شریعت طالبانی در افغانستان است. اصرار این دستهی طالبان بر خروج نیروهای بینالمللی نیز به دلیل آن است که نیروهای بینالمللی را مانع رسیدن خود به این خواست تلقی میکنند. دستهی دوم طالبان که با انگیزههای قدرتطلبانه مخالفت میکنند، خواهان مشارکت و سهم بیشتر در حکومت اند. همین حالا نیز گروه کثیر این دسته در حکومت سهم دارند و از قدرت و نفوذ فوقالعادهای نیز در سیاست و حکومت برخوردارند. اگر احیاناً کسانی از این جمع بیرون باشند حد اقل در عملیاتهای شدید بر علیه حکومت و نیروهای بینالمللی نقش عمدهای ندارند و جلب و جذب شان در صف حکومت گرهی از کار باز نمیکند. دستهی سوم آن عده ماجراجویان و قطاعالطریقانی اند که همیشه و در هر حالت از زمینههای بیثباتی و ناامنی سود میجویند. این دسته به نظر نمیرسد که با ایجاد زمینهی کار و اشتغال که توسط حکومت افغانستان وعده داده میشود از حرکات و رفتارهای ماجراجویانهی خود دست بردارند. اینها به هر حال، به دنبال معیشت «حلال» و «مشروع» نیستند که حکومت افغانستان بتواند برای شان مددی خلق کند. دستهی چهارم آن عده کسانی اند که به دلیل نارضایتی از کارکرد ارگانهای حکومتی و ضعف و فساد اداری به مخالفت روی آورده اند. ظاهراً حکومت افغانستان بیشترین توجه خود را در طرح مصالحه به همین دسته معطوف داشته است. با توجه به ساختار قبیلوی افغانستان که به طور طبیعی مساعد فرهنگ و رویکردهای میلیتاریستی و جنگسالارانه است، و با توجه به ضعف و فساد ارگانهای حکومتی افغانستان، آیا ایجاد زمینهی اشتغال و یا تقسیم پول و سهولت های معیشتی برای افرادی خاص میتواند بر مخالفت و جنگ و ناامنی نقطهی پایان بگذارد؟ آیا جذب کردن ده هزار نفر از این دسته به معنای آن نیست که صد هزار دیگر باز هم تشویق شوند که از این مدرک برای خود در جستجوی معیشت و زندگی باشند؟ بنابراین، حکومت افغانستان نه تنها از طرح مصالحهی خود با قدرت و شفافیت قادر به دفاع نخواهد بود که سوالهای عمدهی جامعهی بینالمللی برای مسئولیتپذیریهای بیشتر را نیز بدون پاسخ خواهد گذاشت. نکتهی مهم دیگری نیز که حکومت افغانستان اکثراً بدان پاسخ نمیگوید این است که چرا هرگونه طرح مذاکره و مصالحه با طالبان از حلقهای خاص و آنهم به طور پنهانی تعقیب میشود؟ تا کنون هیچ یک از اقدامات صلحطلبانهی حکومت افغانستان به یک بحث شفاف و گستردهی ملی تبدیل نشده است. پارلمان افغانستان از این اقدامات بیخبر است. جامعهی مدنی افغانستان از این اقدامات هیچ چیزی نمیداند. با چنین رویکردی، آیا میشود انتظار داشت که مهمترین مسألهی ملی افغانستان بتواند از حمایت جدی ملی و بینالمللی برخوردار شود؟ کنفرانس لندن به هر حال شانس دیگری برای حکومت افغانستان فراهم ساخته است که بتواند وجهه و اعتبار شکستخورده و آسیبدیدهی خود را در انظار عمومی ترمیم و بازسازی کند. مدیریت سیاسی آقای کرزی نیز در این کنفرانس با آزمون جدی مواجه شده است. اگر حکومت افغانستان نتواند از کنفرانس لندن با دستی پر برگردد، به نظر نمیرسد که همچون فرصت برای آن تکرار نخواهد شد. شکست حکومت آقای کرزی در کنفرانس لندن، اعتبار و وجههی آن را هر چه بیشتر خدشهدار خواهد ساخت.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم بهمن 1388ساعت 13:40 توسط عزیز رویش |
|
|
رویکرد پارلمان: تمثیل دموکراسی یا تحکیم گرایشات قومی؟ (از سایت بی بی سی) از جمع هفده وزیر پیشنهادی آقای کرزی در لست دوم او، باز هم ده نفر حذف شده و هفت نفر رأی اعتماد را به دست آوردند. در جمع وزرای رد شده، تقریباً اکثریت قاطع را کسانی تشکیل میدهند که یا با هویت جامعهی مدنی در لست آقای کرزی جا گرفته بودند و یا از موتلفین سیاسی غیرپشتون آقای کرزی نمایندگی میکردند. در یک نگاه گذرا به نظر میرسد که رأی اکثریت پارلمانی بعد از تقریباً پنج سال، اکنون هم جامعهی مدنی افغانستان و هم مدافعین بینالمللی آن را با چالشهای خطیری مواجه ساخته است.
آیا رویکرد پارلمان دموکراتیک بود؟ اطرافیان آقای کرزی هنوز هم اصرار دارند که در تصمیم پارلمان معیار و گرایشات قومی و قبیلوی نقش نداشته و این یکی از الزامات دموکراسی است که باید همه نسبت به آن وفادار باشند. به تعبیر آنان رییس جمهور نیز با ابراز تأسف از این رویکرد، تصمیم پارلمان را احترام میگذارد و تلاش میکند تا لست سوم خود را به پارلمان معرفی کند. اما آیا واقعاً اکثریت پارلمانی به جز گرایشات قومی و قبیلوی معیار دیگری نیز برای تصمیم خود به رأی اعتماد و یا عدم اعتماد به وزرای پیشنهادی داشته است؟ مثلاً تفاوت میان سرور دانش و خانم ثریا و سلطان حسین حصاری و عصمتاللهی و غلام محمد اییلاقی و حمید و اوراز و پلوشه حسن با غالب و ارغندیوال و نیازی و زلمی رسول و دیگران در چه بوده است؟
رویکرد پارلمان با کنفرانس لندن چه ارتباط دارد؟ به نظر میرسد رویکرد پارلمان با کنفرانس لندن که به تاریخ 28 جنوری برگزار میشود نیز بیارتباط نبوده است. این رویکرد خاص میتواند نقش و آجندای «سیاستمداران افغانی» در کنفرانس لندن را نیز به گونهای توجیه کند. سیاستمداران افغانی در کنفرانس لندن، بیشتر از همه بر راه حلهای مذاکره با طالبان تأکید داشته و مذاکره با طالبان را یکی از اولویتهای مهم در این کنفرانس تلقی میکنند. تا کنون تصور میشد که موضوع اصلی در کنفرانس لندن با دو نگرش متفاوت میان «سیاستمداران افغانی» و «جامعهی بینالمللی» نوسان دارد. سوال عمده این بود که آیا رفتارهای سیاسی در افغانستان بر رشد دموکراسی و جامعهی مدنی و حکومتداری خوب و حقوق بشر و رعایت کنوانسیونهای بینالمللی اتکا داشته باشد یا بر رعایت سنتهای افغانی و خواستههای طالبان و کنار آمدن با تمام پیشنهاداتی که از طرف این گروه مطرح میشود؟ همزمان با تصمیم پارلمان، آقای کرزی اعلام کرد که طرح مذاکره با طالبان را برای پیشکش کردن در کنفرانس لندن آماده ساخته است. تأکید و اولویت یافتن طرح مذاکره با طالبان به جای طرحی بزرگتر که آجندای حکومتداری خوب و حرکت دموکراسی و جامعهی مدنی در افغانستان را مشخص میکرد، به گونهای میتواند خط حرکت «سیاست افغانی» را نیز نشاندهی کند. طبق این دیدگاه، مشکل اصلی در سیاست افغانستان انطباق یاقتن با نورمها و اساسات جامعهی مدنی و حکومتداری خوب و تحقق ارزشهای حقوق بشری نیست. مشکل اصلی جلب رضایت گرایشات قبیلوی در این کشور است که در قالب جنگجویی و رفتارهای میلیتاریستی و خشونتطلبانهی طالبان تبارز یافته است. به نظر میرسد ترکیبی که اکنون در کابینهی آقای کرزی راه یافته و رویکردی که از سوی «اکثریت پارلمانی» ابراز شده است، موقف و استدلال «سیاستمداران افغانی» را در کنفرانس لندن از موقف بهتری برخوردار ساخته است.
رویکرد پارلمان و جایگاه اقلیتها در افغانستان رویکرد پارلمان موقف و جایگاه اقلیتها را نیز در «سیاست افغانی» مشخص ساخت. وقتی «اقلیت» گفته میشود تنها اقلیت قومی یا مذهبی هدف نیست. اقلیتهای دموکراتیک در برابر اکثریت غیردموکراتیک. در انتخابات ریاست جمهوری، آقای اشرف غنی احمدزی، به عنوان شخصیتی متعلق به جامعهی مدنی، کمترین رأی قومی را از آن خود ساخت. در لست اول پیشنهادی آقای کرزی، آقایان امیرزی سنگین و احدی و یوسف پشتون کنار رفتند تا جا برای آقایان غالب و ارغندیوال و نیازی و مقبل باز شود. زنان و اقلیتهای قومی پارلمان نیز پاسخ خویش را دریافت کردند. خانم ثریا دلیل و پلوشه حسن و انجنیر حصاری و دانش و حمیدی و عصمتاللهی به خاطر تعلقات قومی و جناحبندیهای داخل پارلمان با پاسخ منفی اکثریت پارلمانی مواجه شدند.
«افغانیزه ساختن» سیاست یعنی چه؟ به نظر میرسد «سیاستمداران افغانی» تلاش دارند که پس از تکمیل استخوانبندی اصلی کابینهی آقای کرزی و مشخص شدن سیمای حاکم بر «خانهی ملت»، نگرش و طرحهای خود برای «افغانیزه ساختن» سیاست را با قدرت بیشتری توجیه کنند. طبق این طرح، مشکل اصلی باید از کنفرانس بن تعقیب شود. در این کنفرانس، استخوانی لای چرخ سیاسی نظام افغانستان گذاشته شد که به موجب آن، هم اعتراض و مقاومت طالبان ادامه و گسترش یافت و هم حکومت افغانستان با سلیقهها، خواستهها و تمایلات گونهگون درگیر شد. کنفرانس بن تأکید بر هویت چندقومی افغانستان از یکسو و رعایت اصول و اساسات دموکراسی و جامعهی مدنی و حقوق بشر از سوی دیگر داشت. برخی از این نکتهها در قانون اساسی افغانستان نیز بازتاب یافتند. اما طالبان و مخالفین مسلح افغانستان یکی از شرایط اصلی خود برای مذاکره و دست کشیدن از جنگ و سیاست براندازی را تغییر قانون اساسی و خروج نیروهای بینالمللی به عنوان ضمانت اجرایی این قانون اعلام کردند. «سیاستمداران افغانی» نیز از هیچ فرصتی برای توجیه کردن این خواستهی طالبان دریغ نکرده و اکنون در کنفرانس لندن نیز بر این نکته پافشاری خواهند داشت. به نظر میرسد رویکرد اخیر پارلمان چرخ «سیاست افغانی» را با صلابت و قدرت دیرینهی آن به حرکت انداخته است. اکنون تقریباً واضح شده است که تأکید بر «سنتهای افغانی» در زبان «سیاستمداران افغانی» نه به معنای رعایت الزامات فرهنگی و محیطی برای تطبیق روشمند دموکراسی و جامعهی مدنی، بلکه برای انطباق دادن دموکراسی و جامعهی مدنی با «سنتهای افغانی» بوده است. به عبارتی دیگر، اصطلاح «افغانیزه ساختن» سیاست، به معنای «اافغانیزه ساختن» دموکراسی و ارزشهای مدنی بر مبنای سنتهای قبیلوی افغانستان بوده، نه اینکه این سنتها به تدریج و گام به گام اصلاح شده و «دموکراتیزه» شوند.
رویکرد پارلمان برای جامعهی مدنی چه پیام داشت؟ به نظر میرسد رویکرد پارلمان برای جامعهی مدنی افغانستان به اندازهی اقلیتهای قومی در این کشور پیامدهنده بود. ذایقهی سیاسی جامعهی مدنی و اقلیتهای قومی در افغانستان از این تصمیم طعم شراب کهنهای را حس کرد که نشئهی چندین قرنه را در کام شان چکانده است. این شراب برای برخیها به طور آشکار مستی میآورد، ولی برای جامعهی مدنی باید تکاندهنده باشد. با افشای رویکرد «اکثریت پارلمانی»، آیا باز هم کسانی از جامعهی مدنی و اقلیتهای قومی جرأت خواهند کرد که بخت و مناعت و تخصص و شایستگی خود را در پنجههای این اکثریت آزمایش کنند؟ اگر لست سوم آقای کرزی با افرادی که همچون جرأت را داشته باشند به پارلمان معرفی شوند و رأی اعتماد را نیز به دست آرند، آیا این رأی اعتماد همان لطف «برادر بزرگتر» نخواهد بود که از «دامن پراخ» خود به منتظران مشتاق هدیه میکنند؟ به نظر میرسد افغانستان پس از پنج سال حرکت شبه دموکراتیک، در دوراههی خطرناکی قرار گرفته است. آقای کرزی و سایر سیاستمداران افغانی با مسئولیت سنگینی رو به رو شده اند. نهال «اکثریت پارلمان» بعد از پنج سال به بار نشسته است. افغانستان با همین رویکرد باید سیمای تاریخی خود را تصویر کند. سیاستمداران افغانی دیگر مجال نخواهند داشت که از عقب لاک خود با تاریخ سخن بگویند. «اکثریت پارلمان» مشتها را باز کرده است. فقط چشمهای عبرتبین ضرورت است تا از این حادثه عبرت بگیرند.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم بهمن 1388ساعت 6:34 توسط عزیز رویش |
|
|
آیا کابینهی جدید باز هم تکرار تجربهی آقای کرزی خواهد بود؟
رد شدن کابینهی پیشنهادی آقای کرزی باید بیشتر از هر کسی دیگر برای شخص او عبرتناک و آموزنده بوده باشد. به نظر میرسد «تغییر در سیاست»، مهمترین درس این حادثه بود. زمامدار دیروز در چوکات نظام ارباب – رعیتی عمل میکرد. وی تنها با افکار عامهی داخل کشورش طرف بود و سیاستها و روابط بیرونیاش نیز با معیار افکار عامهی داخل کشور اندازهگیری میشد. به همین دلیل، حفظ و رعایت افکار عامهی داخل کشور برای زمامدار دیروز فوقالعاده اهمیت داشت. نیروهایی که افکار عامه را تمثیل و جهتدهی میکردند نیز مشخص بود: ملک و ارباب و ملا و سرمایهدار و امثال آن. نیروهایی که در سیاست دیروز نقش داشتند، حد واسطه میان حکومت و مردم بودند. این نیروها از نفوذ و موقعیت اجتماعی خود برای جلب توجه زمامداران استفاده میکردند و از اعتبار و موقعیت خود نزد زمامداران برای مانور دادن در عرصهی روابط اجتماعی بهره میگرفتند. امروز، اما سیاست تغییر کرده است. سیاست بیشتر از افکار عامهی داخل کشور، بر روابط و مناسبات بیرونی تکیه دارد. حد اقل سیاست بیارتباط با روابط و مناسبات بیرونی حرکت نمیتواند. افکار عامهی داخل کشور نیز تا حدی زیاد از همین روابط و مناسبات تأثیر میپذیرد. نیروهایی که دیروز در سیاست نقش داشتند، امروز از اهمیت افتیده اند. سیاست امروز با اصول ارباب – رعیتی نمیچرخد. سیاست چنبرهی گستردهی بینالمللی یافته است و نیروهایی نیز که در سیاست دیروز نقش بازی میکردند، نقش موثر خود را در روابط و مناسبات گستردهتر بینالمللی به گونهای آشکار از دست داده اند. به همین دلیل است که میتوان گفت سیاست امروز را نباید با نیروهای دیروز و با روش دیروزی اداره کرد. سیاست امروز سیاست مدرن است و این سیاست با نیروها و روش دیروزی عقیم میماند. سیاست مدرن به نیروها و روش مدرن ضرورت دارد. به طور مثال، سیاست جدید نه به اتکای افراد، بلکه به اتکای سیستم و نهادها به پیش میرود. به همین ترتیب، سیاست جدید به تدبیرها و راهحلهای جدید ضرورت دارد. سیاست جدید در هر گام انعطافپذیری، تطابق و سازگاری نشان میدهد. پویایی اصل عمده در سیاست امروز است. شاید برای حادثهای که در جریان رأی عدم اعتماد پارلمان به کابینهی پیشنهادی آقای کرزی اتفاق افتاد، دلایل و تعبیرات مختلفی در نظر گرفت. اما این حادثه، به هر حال، درسهایی به همراه داشت که آقای کرزی باید بیشتر از دیگران آن را جدی بگیرد. کسانی که آقای کرزی آنها را پایههای قدرت خود در سیاست افغانستان تصور میکرد، نشان دادند که چقدر از زمان و الزامات آن دور افتاده اند. این افراد نه تنها در جریان انتخابات ریاست جمهوری اعتماد عامهی مردم را به نفع آقای کرزی جلب نکردند، بلکه در میان قوماندانها و نیروهای اصلی قدرت خود در درون پارلمان نیز جایگاهی را حفظ نکردند. رأی عدم اعتماد به کابینهی پیشنهادی آقای کرزی، در واقع رأی عدم اعتماد و عدم اعتنا به این متکاهای آقای کرزی نیز بود. آقای کرزی باید متوجه شده باشد که این افراد چقدر از موقعیت پوشالی خود برای باجگیریهای سیاسی بهره گرفته اند. از سویی دیگر، وزرایی که رأی اعتماد پارلمان را گرفتند، هیچکدام از وزنه و اعتبار و پشتوانهی خاصی در میان اعضای پارلمان برخوردار نبودند. این افراد به ندرت صاحب حزب و امکانات و دسته و پارتی به شمار میرفتند. اگر گفته شود که این وزرا مورد اعتماد جامعهی بینالمللی بوده اند، باید رأی آوردن شان در پارلمان آقای کرزی را به تجدید نظرهای دیگری نیز دعوت کند. یعنی اعتماد جامعهی بینالمللی برای پارلمان، برخلاف آنچه در ظاهر حرکات و حرفهای برخی از اعضای پارلمان صورت منفی میگیرد، در واقع، یکی از معیارها برای اعتماد کردن به وزرا نیز محسوب میشود. شاید آقای کرزی تمایل داشته باشد که یک بار دیگر بخت خود را با پیشنهاد مجدد برخی از وزرای رد شده آزمایش کند. شاید هم برخی از این وزرا با شگردهای خاصی به کسب آرای پارلمان نیز نایل شوند. اما آنچه را آقای کرزی در وسط این بازیها از دست خواهد داد، زمان و فرصتهایی است که برای افغانستان و حکومت آن به سادگی گیر نمیآید. به نظر میرسد برای آقای کرزی اعتماد کردن به نیروهایی که بتوانند خود توجیهگر خود باشند، باصرفهتر از کسانی است که آقای کرزی در هر گام و هر مرحله، از حساب ریاست جمهوری خود برای توجیه آنها مایه بگذارد. متکاهای آقای کرزی، همه بارهای گردن اویند، نه اینکه او را در برداشتن بارهای سنگین اداره و سیاستش یاری کنند. شاید وقت آن رسیده باشد که آقای کرزی در این امر با جرأت و شهامت بیشتری عمل کند.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم دی 1388ساعت 19:42 توسط عزیز رویش |
|
|
آقای کرزی در باریکراه خطرناکی قرار گرفته است (برگرفته از سایت بی بی سی) رأی عدم اعتماد پارلمان به هفده وزیر پیشنهادی آقای کرزی، حادثهای جالب، امیدبخش، اما تا حدی زیاد غیرمنتظره بود. یکی از اعضای دفتر آقای کرزی از این رویکرد پارلمان اظهار تأسف کرد، اما سخنگوی ریاست جمهوری گفت که رییس جمهور به تصمیم پارلمان احترام میگذارد. نمایندهی سازمان ملل از تصمیم پارلمان به عنوان یک عقبگرد سیاسی یاد کرد و اظهار داشت که با این حرکت، حکومت افغانستان دچار ضعف بیشتر خواهد شد. رأی عدم اعتماد به شماری از اعضای کابینههای پیشنهادی، در تاریخ پارلمانهای دنیا بیسابقه نیست، اما شکافی به این حد گسترده نیز در تاریخ پارلمانها از اتفاقات نادر محسوب میشود. پس از شایبههایی که در دور اول انتخابات ریاست جمهوری بر آرای آقای کرزی سایه انداخت و انتخابات را به دور دوم کشاند، رد شدن بیش از دو سوم اعضای کابینهی پیشنهادی او، ضربهی خوردکنندهای به حیثیت و اعتبار حکومتش محسوب میشود. آقای کرزی معرفی کابینهاش را به طور حسابشدهای عقب انداخت تا فرصت بیشتری برای جلب اعتماد اعضای پارلمان به دست آورد. قبل از رأیگیری پارلمان، جلسات و تلاشهای مستمری از سوی مقامات حکومتی و وزرای پیشنهادی صورت گرفت تا میزان مخالفت در پارلمان به حد اقل کاهش یابد. اما اعلام نتایج آرا، نه تنها مقامات حکومتی و ناظران بیرونی، بلکه اکثریت اعضای پارلمان را نیز بهتزده ساخت. روشن است که در پارلمان افغانستان هیچگونه سخنیت روشنی میان نمایندگان وجود ندارد که بتوان موضعگیریهای آنان را با معیارهای معین مورد ارزیابی قرار داد. ادعای طرفداران جبههی ملی مبنی بر نقش این جبهه در تصمیم پارلمان و نامگذاری آن به نوعی انتقامگیری از آقای کرزی نیز مقبولیت و توجیه زیادی ندارد. آنچه میان اکثریت اعضای پارلمان نقطهی مشترک حساب میشد، نارضایتی مفرط آنان از برخورد قوای اجرائیه در طول چهار و نیم سال گذشته بود. به نظر میرسید اکثریت نمایندگان از برخورد تحقیرگرانهی قوای اجرائیه نسبت به نهاد پارلمانی در کشور، شدیداً آزرده بودند. رأی عدم اعتماد به وزرای پیشنهادی حکومت، در کنار تمام محرکهای دیگر، در واقع فرصتی برای تبارز این آزردگی و نارضایتی به شمار میرفت. اکنون، گذشته از هر تحلیل دیگر، تأثیرات این حادثه بر سرنوشت حکومت آقای کرزی سوال مهمی است که باید به آن پرداخته شود. آقای کرزی در انتخاب کابینهی خود شدیداً تحت تأثیر فشارهای گونهگون قرار داشت. موتلفین انتخاباتی او بر امتیازات ویژهی خود تأکید داشتند. جامعهی بینالمللی نیز بر کابینهی متخصص و کارامد اصرار میکرد. افکار عامهی داخل و بیرون کشور نیز بر تصمیم آقای کرزی تأثیرات معین خود را داشت. جامعهی بینالمللی، در اولین واکنشهای خود، از ترکیب کابینهی پیشنهادی آقای کرزی با احتیاط اظهار خوشبینی کرده بود. اکنون آقای کرزی با چالشهای بزرگی رو به رو شده است که شاید پاسخ مقبول به همهی آنها توان و تدبیر مدیریتی وی را با آزمون تازهای مواجه سازد. در حادثهی اخیر، پستهای کلیدی با تقرر وزرایی اعتبار یافت که از مهرههای اصلی حاکمیت کنونی به حساب میروند: وزارت دفاع و داخله و مالیه و معارف. چهرههایی که در این وزارتخانهها رأی گرفته اند، ستونهای حکومت را استوار نگه میدارند. این چهرهها مقبولیت بینالمللی نیز دارند. بااینهم، آقای کرزی برای توجیه پیروزی این چهرهها تنها بر دلایلی که برای پارلمان و یا جامعهی جهانی قابل قبول بوده است، اتکا نخواهد توانست. حد اقل موتلفین سیاسی آقای کرزی سوالهای دشوارتری را در این زمینه پیش روی او خواهند نهاد که آقای کرزی باید برای اقناع آنها پاسخ مناسب فراهم کند. نکتهی جالب این است که در حادثهی اخیر، تقریباً همهی موتلفین سیاسی آقای کرزی به حاشیه رفتند. رأی عدم اعتماد پارلمان تنها به وزرای پیشنهادی نبود، بلکه به چهرههای قدرتمند اطراف آقای کرزی نیز بود. نمایندگان پارلمان از آدرس ملت افغانستان و میلیونها رأیدهندهی سراسر کشور، اعتبار سیاسی و اجتماعی این رهبران را زیر سوال بردند. این رهبران در جریان انتخابات، بیشتر از آقای کرزی تلاش کرده و هواداران خویش را به رأی دادن به آقای کرزی تشویق نمودند. بسیاری از این رهبران از امتیازات ویژهای که آقای کرزی در حکومت بعدی خود به آنان خواهد داد نیز سخن گفتند. اکنون با رویکردی که از پارلمان دیده شد، این رهبران به خشم و ناراحتی شدیدی گرفتار شده اند. لحن برخی از بیانیههایی که در چند روز اخیر صادر شده و واکنشهایی که به اشکال مختلف بروز کرده است، به خوبی نشان میدهد که موتلفین سیاسی و اجتماعی آقای کرزی تا چه حد ناراحت و خشمگین شده اند. با توجه به پیشینهی سیاسی و مدیریتی آقای کرزی، به نظر میرسد که چشمپوشی از نارضایتی رهبران قدرتمند سیاسی و اجتماعی، برای آقای کرزی دشوار خواهد بود. آقایان محقق، خلیلی، فهیم و جنرال دوستم مدعیان پایههای اصلی قدرت آقای کرزی در میان اقوام غیر پشتون اند. همچنانکه پیرسیداحمد گیلانی و حضرت مجددی پوشههای مذهبی سیاست آقای کرزی در میان اکثریت قبایل پشتون به شمار میروند. به همین ترتیب، آقای احدی به عنوان رهبر یکی از احزاب سیاسی با گرایشات مشخص قومی، و اسمعیل خان به عنوان یک مهرهی قدرتمند در غرب افغانستان، هر کدام به نحوی برای حکومت آقای کرزی چالشبرانگیز اند. آقای کرزی باید این سوال را برای همهی این موتلفین خود پاسخ گوید که سهم آنان در قدرتی که باز هم به آزمون پارلمان خواهد رفت، چیست. هفده وزیر در کشوری مثل افغانستان شمار اندکی نیست که آقای کرزی بتواند به سادگی آنها را گرد آورده و تا یک و نیم ماه دیگر به پارلمان معرفی کند. اگر آقای کرزی رو شدن وزنهی موتلفین سیاسی خود در پارلمان را نشانهی ضعف پایگاه اجتماعی آنان تعبیر کند، شاید بتواند خلای حضور آنان را با تکیه کردن به جامعهی مدنی افغانستان پر کند. این چرخش، بدون شک ریسک عظیمی میطلبد که آقای کرزی باید برای قبولی آن نه تنها جرأت سیاسی بزرگ، بلکه جرأت و دقت فکری خارقالعادهای نیز فراهم کند. خط سیاست گاهی از باریکراههای خطرناکی عبور میکند. سیاستمداران زیرک و باتدبیر، همچون باریکراهها را به فرصتهای استثنایی غرض تعدیل و تنظیم سیاستهای خویش تبدیل میکنند. این باریکراه، اینک در برابر آقای کرزی قرار گرفته است. سرنوشت سیاسی آقای کرزی به تصمیم و انتخاب او تعلق یافته است. اگر آقای کرزی باری دیگر با مصلحت سیاسی دیروز به استقبال آزمونهای سیاسی فردا برود، دوباره سرشکسته و مأیوس برخواهد گشت، اما اگر دیدگاه و نگرش و رفتار تازهای را در سیاستهای خود انتخاب کند، باید هزینههای احتمالی آن را نیز در ابتدای حرکت خود محاسبه کند و از پرداخت آن دچار هیجان و اضطراب نشود. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 13:22 توسط عزیز رویش |
|
|
سه دهه خشونت
کودتا، ضربهای ناگهانی بر دولت است. خشونت کودتا را در سیمای یونیفورمپوشان مسلح که کودتا را عملی میسازند، میتوان ملاحظه کرد. کودتای کمونیستی در افغانستان با فیر تانک اسلم وطنجار و سید محمد گلاب زوی آغاز شد، با پرواز هواپیماهای متعلق به دگروال قادر به اوج خود رسید، با رگبار امام الدین بر پیکر داودخان پیروز شد و با تهاجم روسها در ششم جدی «مرحلهی تکاملی» خود را ثبت تاریخ کرد. خشونت جریانی رو به تزاید است. خشونت مرز نمیشناسد و در هیچ حدی متوقف نمیشود. شب کودتا، صدای جنرال اسلم وطنجار و ایجاد «شورای انقلابی» با آهنگهای نظامی آرامش شهر را به هم زد. روز دیگر، فضا تغییر کرد و مردم برای اولین بار جدیت و خشونت را به طور همزمان در زندگی خویش لمس کردند. تعبیرات و اصطلاحات جدی اما خشن بود: «رژیم غدار»، «خاندان سفاک آل یحیی»، «زبالهدان تاریخ»، «نیروهای انقلابی»، «عناصر ضد انقلاب»، «فرزندان غیور و قهرمان»، «سربازان قوای مسلح»، «ارتجاع کور»، «امپریالیسم جهانخوار»، «قهر انقلابی» ... روزهای بعد تعبیرات از نفرت و خشونت بیشتر لبریز شد: «اخوانالشیاطین»، «اشرار کوردل»، «عناصر ارتجاعی و ضد انقلاب»... تا اینکه چرخهی انتقام به حرکت افتاد و موج دستگیری و زندان و شکنجه هر چهرهی مشکوکی را در کام خود فرو برد. ملایان به نام ارتجاع، سرمایهداران و زمینداران به نام استثمارگران، روشنفکران به نام ضد انقلاب، و خلاصه هر کسی که با «رژیم انقلابی» نبود، «مهرهی تخریبگر ضد انقلاب» محسوب شده و مصئونیت خویش را از دست میداد. قیام بالاحصار سرکوب شد و به تعقیب آن در قیام چنداول هزاران انسان در یک شباروز دستگیر شده و به کام نیستی رفتند. داستانهای هولناک پلچرخی و پولیگونهای مرگ در اطراف آن اشباح مرگ را تا درون هر خانه انتقال داد. خشونت و بدبینی «خلقی» دامن همرزمان «پرچمی» را نیز گرفت و موج تصفیه، حزب دموکراتیک خلق را به میدان انتقامجویی درونحزبی تبدیل کرد. خشونت در برابر رهبران پرچمی دست کمی از خشونت در برابر دشمنان واقعی و فرضی حزب دموکراتیک نداشت. اسم حفیظ الله امین و اسدالله سروری همزمان از امواج رادیو و تلویزیون تا صفحات جراید و تا شایعات روی زبان مردم پخش میشد. مردم از همه چیز میترسیدند. از شنیدن رادیو تا خواندن اخبار. از صحبت در حضور کودکان تا ایستادن روی پا در کنار جاده. خشونت چهرهی مخوفی داشت و هیچ کسی از دام آن بیرون نمیرفت. وقتی روسها به افغانستان داخل شدند، خشونت خویش را با شلیکهای پیهم در قصر دارالامان و حرکت دادن تانکها در چهارراهیهای شهر نشان دادند. آسمان شهر پر از هواپیماهای جت و هیلیکوپتر بود و صدای غرش تانکهای چیندار آرامش شب و روز مردم را از بین برده بود. صدای نفرت و کینه از میلههای تفنگ بیرون آمد. مردم صدای گلوله را رساتر از صدای افراد یافتند. قریه پشت قریه به هوا رفت و میلیونها انسان یا زندگی خویش را فراموش کردند یا امکانات زندگی در کشور خویش را از دست دادند. آوارگی شروع شد و خشونت، از میلهی تفنگ تا قهر طبیعت گسترش یافت. جنگ از هدف معین به بلوای عام تکامل کرد. مجاهدین با دولت و روسها میجنگیدند و در فاصلههای اندک که فراغت مییافتند حلقوم همدیگر را میدریدند: گروههای هفتگانه و هشتگانه تنها بخشی از جنگ داخلی را تمثیل میکردند. هر قوماندان سردستهی افرادی بود که خشونت و قتل و غارت را در هر لحظه و هر فرصتی که دست شان میرسید تمرین میکردند. خشونت، از شعار تا رفتار را در بر میگرفت. کسی انتحار نمیکرد، اما از کشتن و کشتهشدن نیز پروایی نبود. جسد روی دوش مردم حرکت میکرد و سرود «شهیدم من شهیدم من، به کام خود رسیدم من» روی زبان تشییعکنندگان فریاد میشد. مادران فرصت نمییافتند در فضای خشن بر فرزندان خود بگریند. عواطف هر روز بیشتر میخشکید و هر روز صورتهای تازهای از خشونت در زندگی و رفتار مردم ظاهر میشد. خشونت با فیر تانک اسلم وطنجار و سید محمد گلابزوی آغاز شد و با ورود مجاهدین در کابل شدت یافت و با حملات و قتل عامها و انسانستیزیهای طالبان به نقطهی عطف تاریخ افغانستان تبدیل شد. جنگ پشت جنگ، خشونت پشت خشونت بود. زنان و کودکان بیرحمانه سلاخی شدند. همسایه به خون همسایه تشنه شد. شهر، به تعبیر داکتر نجیب الله، «حمام خون» شد. تفنگداران شکار انسان را به بازی روزمرهی خود تبدیل کردند. زنان در ملأ عام شلاق خوردند و استدیومهای ورزشی با کشتن و سنگسار و دست بریدن صحنهی نمایش شد.... امروز وقتی میبینیم که عملیاتهای انتحاری به سادگی اجرا میشوند و کشتارهای دستهجمعی در مسجد و مکتب و محلات تجمع مایهی افتخار شریعتمداران قرن اعلام میشود، میتوانیم بگوییم که «مرحلهی تکاملی انقلاب ثور» تا کجا امتداد یافته است. از عیسی مسیح نقل شده بود که «با دست پر خون نمیتوان خون شست». پاسخ خشونت با خشونت، تداوم خشونت است، ولو هر توجیهی داشته باشد. امروز کسانی هستند که برای فصل دیگری از خشونت آمادگی میگیرند. هر روز ملیشه میسازند و اسلحه پخش میکنند و با صد زبان بر تداوم و توجیه خشونت اصرار میکنند. شاید خشونتطلبان در نهایت به هدف خود برسند. شاید این بار با خشونت، زمینهای را که در هوس آن میسوزند، فراهم سازند. اما تجربهی تکرار و تداوم خشونت در سه دههی گذشته شاید این عبرت را داشته باشد که با تأکید بر خشونت، راهی برای صلح و امنیت نمیتوان پیدا کرد. اکنون میتوان درک کرد که خشونت در رفتار چگونه از خشونت در تفکر و ایدئولوژی بار میگیرد. تیوریسینهای خشونت در رژیم کودتا، نتوانستند بر رفتارهای خشونتآمیز خود مهار زنند. «نان و لباس و مسکن» از زبان پرخشونت امین و ترکی، به کنایهی تلخ «گلوله و کفن و گور» در زبان داکتر نجیب الله تعویض شد. داکتر نجیب الله آخرین قربانی خشونتی بود که بذر آن را خود و یاران کمونیستش افشانده بودند. برای بارورشدن این بذر، کمتر از دو دهه سپری شد. برای تأمین صلح، تیوری خشونت باید از ذهنها برچیده شود. تفکر استبداد و انحصار و خودکامگی دشمن صلح است. این تفکر باید جایش را به دموکراسی و پلورالیسم و مشارکت خالی کند. این درس را پس از سه دهه، نباید فراموش کرد.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 14:37 توسط عزیز رویش |
|
|
سه دهه پر از مفهوم و تغییر
کودتای کمونیستی و «مرحلهی تکاملی آن» در افغانستان نه تنها اصطلاحات و تعبیرات تازهای را وارد ادبیات سیاسی افغانستان کرد، بلکه مفاهیم تازهای را نیز مطرح ساخت. استثمار و بهرهکشی و محرومیت و استبداد و اختناق و انحصار قدرت و امثال این مفاهیم با کودتای هفتم ثور و به تعقیب آن با تهاجم روسها به افغانستان به طور گسترده و جدی شامل مباحث سیاسی شد. تعداد تحصیلکردگان افغانستان در زمان کودتای کمونیستی به هیچ صورت چشمگیر نبود. افغانستان تنها دانشگاه کابل را داشت و یکی دو تا دانشکدهای که صرفاً چند دروهای فارغالتحصیل داشتند. تعداد تحصیلکردگانی که خارج از کشور رفته بودند به حدی بودند که میشد برای آنها لستی تهیه کرد و معلومات گونهگونی را در مورد آنها جمعآوری کرد. عامهی مردم در افغانستان زندگی بدوی داشتند. چشم و گوش مردم چند ارباب و یا ملایی بود که احیاناً نوشتن و خواندن میدانستند یا با حاکم و مقامات دولتی تماس داشتند. دنیا، محدود میشد به حوزهای که مردم به طور مستقیم و یا غیرمستقیم از آن خبری شنیده بودند: ولسوالی، ولایت، شهر، پایتخت و ... خارج. کودتای کمونیستی و «مرحلهی تکاملی آن» مردم را با سواد اجباری مواجه ساخت. یکی از فرمانهای جنجالبرانگیز رژیم انقلابی به خانوادهها حکم میکرد که از هفت ساله تا هفتادساله سواد بیاموزند و به خصوص، دختران و زنان را به کورسهای سوادآموزی بفرستند. این فرمان تجاوز آشکار به حریم خانوادهها بود. وقتی دختر یا زن از مرز خانه دورتر شود، چشم و دست بیگانه به آن نزدیک می شود. این بود که مردم حتی سوادآموزی را نوعی اهانت به ناموس و عزت خانوادگی خود تلقی کردند. فرمان دیگر زمینها را از ارباب میگرفت و به دست کسی میسپرد که «بالای آن کار میکرد». دولت سند زمین را به دست دهقان میداد و برای حفاظت از آن اسلحهای نیز روی دستش میگذاشت. اما دهقان با مفهوم استثمار خود توسط ارباب بیگانه بود. او نمیدانست که ارباب از دسترنج او زندگی طفیلی دارد. دهقان خدا را بالای سر خویش میدید و در تاریکی شب، مخفیانه راه خانهی ارباب را میگرفت و سند او را به او میداد و اسلحه را نیز نگه میداشت تا وقتی قیام عمومی بر علیه حکومت ضد دین و ضد خدا برپا میشد، «دهقان» به «مجاهد» تبدیل شود. کودتای کمونیستی و «مرحلهی تکاملی آن» همه چیز را تغییر نداد، اما مفاهیمی را با خود آورد که به زودی اسلامیزه شدند و در قالب جدید با توجیه دینی و مذهبی زندگی مردم را در سراسر کشور متأثر ساختند. «مستضعف»، «مستکبر»، «طاغوت»، «قارون»، «فرعون»، «بلعم باعور»، «قاضی شریح»، «یزید»، «عبدالرحمن عوف»، «ابوذر»، «امام حسین» پوشههایی مقدس و مذهبی برای مفاهیمی چون «پرولتاریا»، «ارباب»، «مستبد»، «سرمایهدار»، «شاه»، «افیون تودهها»، «تحمیق مذهبی»، «سلطان»، «چهگوارا»، «اسپارتاکوس» و امثال آن شدند. زمانی بود که سخن گفتن از محرومیت قومی با اتهام «ستمیگری» و «شعلهای گری» و «کمونیست بودن» تکفیر میشد، اما زمانی همین سخنان با تندی و صراحت از زبان ملایان و پیشوایان مذهبی شنیده میشد و هرگونه مخالفت با آن جرمی در حد کفر و ارتداد تلقی میشد. مفاهیم، زادهی تفکر اند، اما میزان و نحوهی کاربرد مفاهیم، سطح رشد مدنی و فرهنگی یا همان «شعور جمعی» مردم را انعکاس میبخشند. مفاهیم جدید، الگوهای رفتاری مردم را به سرعت متحول ساختند. سواد حکم خدا و رسول شد و بیسوادی کوری لقب گرفت. از قول پیامبر تبلیغ شد که «طلب علم بر زن و مرد مسلمان فرض است» و «علم را بجویید هرچند در دست کافران باشد» و یا «هرچند در چین باشد». مردم دریافتند که محرومیت آنان خواستهی ازلی خدا نیست، محصول نظام و مناسبات اجتماعی است که در ماحول آنان شکل گرفته است. مردم قدرت را از آن خود دانستند و در ادارهی قدرت خواهان مشارکت و سهمگیری شدند. مردم ستم قومی و زبانی و مذهبی را «نقض حقوق بشری» خویش تلقی کردند و «آزادی» را بنیادیترین حق طبیعی خود اعلام کردند. مردم درک کردند که خشونت میراث ستمگران نیست، ستمدیدگان نیز میتوانند خشونت را تجربه کنند و کارد خویش را روی گلوی ستمگران آب دهند. مردم درک کردند که هر کسی تفنگ داشته باشد، میتواند قاتل شود، پس قاتل بودن هم تنها سهم حاکمان نیست. مردم دانستند که فریب، میتواند از حلقوم یک روشنفکر بیرون شود، همانگونه که میتواند رنگ ملایی و مذهبی داشته باشد. مردم استبداد و جنایت و بیرحمی را از باسواد تا بیسواد به یک گونه شاهد شدند. مردم دانستند که محرومیت آنان میتواند دامی برای اسارت شان باشد، همانگونه که دعوای نجات از محرومیت میتواند دستاویزی برای اسارت باشد. مردم فاجعه را لمس کردند: هم از دشمنان قومی و هم از دوستان قومی خود. هم از عناصر ضد خدا و مذهب و هم از متولیان دین و شریعت. مردم، فریب را تجربه کردند: هم از انقلابیون کمونیست، هم از مجاهدان خداپرست و هم از مدعیان دموکراسی و حقوق بشر. کودتای کمونیستی و «مرحلهی تکاملی آن»، فقط یک آغاز بود، هر چند آغازی خشن و تکان دهنده. این کودتا دیوارها را فرو ریخت و فصل شکستن تابوها را در کشور آغاز کرد. تابوها همان تصورات مقدس و حرمتانگیزی بودند که از هیبت شان مردم نه میتوانستند فرار کنند و نه آرام بخوابند. نسل امروز، نسل پس از سه دهه تابوشکنی است. رهبر و قهرمان و منجی و مقدس و جلاد و شهید و دموکرات و مستبد و خودکامه و روحانی و جادوگر و ارباب و روشنفکر و هر چیزی دیگر از این گونه صورتکها دیگر هویت تابویی ندارند. شاید هنوز این مفاهیم هنوز در ذهن مردم روشن نشده اند، اما مردم از آنها بیگانه نیز نیستند. افغانستان باید تاریخ جدید خویش را آغاز کند، اما باید ویرانههای پس از کودتای کمونیستی و «مرحلهی تکاملی آن» را نیز با حوصلهمندی و بردباری بروبد و پاکسازی کند. افغانستان را با برلین و یا هیروشیمای پس از جنگ مقایسه کنیم اما در این مقایسه نباید کلیشهای برخورد کنیم. وقتی خاکروبههای برلین و هیروشیما را پس زدند جادههای هموار و مسطح را در زیر آن یافتند که میتوانست بنای جدید را به سادگی روی خود آباد کند. وقتی خاکروبههای کابل را بروبیم، شاید نتوانیم به سادگی تصمیم بگیریم که آیا این شهر میتواند بنای جدید را روی خود جا دهد یا باید از هویت باتلاقی و مردابی بستر آن نیز غفلت نکنیم. و در آخر، به یاد داشته باشیم که برلین و هیروشیما یادگار بیسمارک و هیروهیتو را با خود داشت، اما کابل یادگار امیرعبدالرحمن و ظاهرشاه و ملاعمر را.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 14:31 توسط عزیز رویش |
|
|
ششم جدی: بازخوانی یک عبرت در تاریخ
ششم جدی 1358 را جناح پرچم حزب دموکراتیک خلق افغانستان «مرحلهی تکاملی انقلاب ثور» لقب داد. این تعبیر با وجود اینکه بار معنایی زیادی با خود دارد، در شدت حوادثی که پس از این مرحله اتفاق افتاد، تا حدی زیاد بدون تفسیر باقی ماند. پرچمیها نتوانستند منظور خویش از این تعبیر را به درستی باز کنند و بگویند که «انقلاب ثور» چه حادثهای در تاریخ سیاسی افغانستان بوده و «مرحلهی تکاملی» آن، کشور را به کدام سو رهبری کرده است. مخالفان رژیم کمونیستی نیز تنها به این بسنده کردند که بگویند ششم جدی، تکاملی از پروسهی «وطن فروشی» و «دین ستیزی» و «بیگانه پروری» و «فاجعه» و «جنایت» و این حرفها بود.
ششم جدی: نقطهای برای تغییر اکنون سه دهه از ششم جدی 1358 میگذرد. در این سه دهه سیاستهای زیادی عریان شده و مشتهای زیادی باز گشته اند. ناگفته پیداست که بهای بیشتر این تحولات را مردم افغانستان پرداخت کرده اند، اما سهم بلند سایر کشورهای منطقه و قدرتهای بینالمللی را نیز در این میان نمیتوان نادیده گرفت: اتحاد شوروی میدان جنگ سرد را به نفع ایالات متحدهی امریکا رها کرد و جنبشهای کمونیستی را در سراسر جهان با پرتگاه سقوط مواجه ساخت. به همین ترتیب، بنیادگرایی اسلامی با چاشنی قدرت و سیاست عجین شد و چهرهی کاملاً ناشناختهای از اسلام و مسلمانان در قالب القاعده و حزب الله و حماس و جمهوری اسلامی ایران به صحنه آمد. در سه دههی اخیر، افغانستان نیز کورهی داغ حوادث بوده و صفحات تاریخ کشور با سرعت سرسامآوری ورق خورده است: نظام کهنسال شاهی با ساختارهای ارباب-رعیتی و پشتوانهی عناصر سنتی از میان رفت و «دیکتاتوری پرولتاریا» از چهرهی جناح های مختلف خلق و پرچم تا شاخههای گونهگون چینی و آلبانی و کوبایی، برخی با ایفای نقش و برخی بدون ایفای نقش، آمدند و رفتند. بنیادگرایی اسلامی در بستر خیزش همگانی مردم نسج گرفت، اما در فرجام، رهبری این خیزش را به دست گرفت و با سقوط حاکمیت کمونیستی و فرو رفتن در منجلاب جنگهای داخلی تومار خود را افشا کرد. طالبان، با ترکیب اهداف استخباراتی و انگیزه های قومی و مذهبی و گرایشات قبیلوی نیز در ظرف یک دهه وارد صحنه شدند و نمونههایی از فرهنگ، سنتها و باورهای دینی مسلط بر افغانستان را نمایش دادند.
آیا تجربهی روسها در افغانستان تکرار میشود؟ افغانستان اکنون نیز شاهد حضور نیروهای بیگانه در خاک خویش است. جنگ همچنان ادامه دارد و باز هم باورهای مذهبی و سنتهای فرهنگی جنگجویان به مثابهی پشتوانهی ایدئولوژیک این جنگ به شمار میرود. احتمال اینکه باز هم نیروهای ناتو از افغانستان بیرون شوند روی زبانها میچرخد و کم نیستند کسانی که برای مرحلهی پس از خروج نیروهای ناتو و حتی پیش انداختن موعد آن، لحظهشماری میکنند. پخش اسلحه و ترویج فرهنگ خشونت بخشی از سیاستها را در درون حلقات معین حکومت تشکیل میدهد. برای ریشهیابی جنگ و ناامنی کاری صورت نگرفته و نمیگیرد، اما به بهانهی تداوم جنگ و ناامنی ماشینهای جنگی با گرایشات قبیلوی روغن زده میشوند و به مانور میپردازند. روس ها در اواخر دوران حضور خویش در افغانستان، به سیاست ملیشهسازی و پخش سلاح در مناطق مختلف افغانستان روی آوردند. هنوز به درستی معلوم نیست که هدف روسها از این سیاست چه بود. گفته میشود که روسها با این سیاست تخم جنگهای داخلی را در افغانستان کاشتند و به این وسیله از شکست خویش در افغانستان انتقام گرفتند. این تحلیل نیز وجود دارد که روسها با پخش اسلحه و ایجاد ملیشههای قومی، خواستند با ایجاد توازن نظامی در میان گروههای قبیلوی، مرزهای جنوبی خویش را در امان نگه دارند. این هم گفته میشود که روسها متوازن ساختن قدرت قومی را به عنوان بخشی از اهداف ناکام ایدئولوژیک خود روی دست گرفتند تا حد اقل در لحظات خروج، خاطرات آرمانهای ایدئولوژیک خود را باقی بگذارند. برگشت به سیاست ملیشهسازی باز هم از جانب حلقاتی معین در حاکمیت کنونی تعقیب میشود. شاید این حلقات بوی خروج نیروهای ناتو از افغانستان را زودتر از دیگران احساس کرده اند. برخی سیاستهای حکومت کنونی نشان میدهد که طراحان برگشت به سیاست ملیشهسازی عبرت تلخ خویش از سیاست ملیشهسازی روسها را به خاطر دارند. این دسته میکوشند تا طرح ملیشهسازی خویش را از خلایی که آگاهانه یا ناآگاهانه در طرح روسها وجود داشت، مصئون سازند. طرح دوگانهی ملیشه سازی در یک سو و خلع سلاح در سوی دیگر این هراس را مطرح ساخته که گویا تمایل به تکرار تجربهی روسها هوسهایی را در کشور برانگیخته است.
آیا با طرح کهنه میتوان سیاست جدید را رهبری کرد؟ تکرار تجارب تاریخی، ولو با احتراز از کاستیها و اشتباهات گذشته نیز توأم باشد، هیچگاهی نمیتواند نتیجهی مطلوب خلق کند. طرح ملیشهسازی قومی، با هر توجیه و یا پوششی که روی کار آید، طرحی تکراری است و تعقیب کردن طرحهای تکراری، تنها میتواند فرصت برای اصلاح و حرکت به سوی ارزشهای مدنی و دموکراتیک را در کشور نابود سازد. اگر سیاستمداران کنونی از تجربهی خروج روسها عبرت نگرفته باشند و باز هم بخواهند با زمینه سازی و یا فشار برای خروج نیروهای ناتو، فصل اختناق و استبداد و قتل عام و غارت و آشوب را برگشت دهند، شاید در مقایسهی وضع کنونی با دوران خروج روسها دچار اشتباه شده باشند. به نظر میرسد تجارب ششم جدی و پیامدهای آن هنوز به درستی مرور نشده است. حد اقل کار زیادی در این عرصه صورت نگرفته که بتواند مایهی عبرت و پند برای سیاستگذاران کنونی به شمار آید. بر خروج نیروهای خارجی تأکید می شود بدون اینکه گفته شود که بعد از خروج نیروهای روسی از کشور، چه کارهایی بود که نکردیم و در نتیجه، با فاجعهای سهمناکتر از حضور نیروهای سرخ رو به رو شدیم. پیامدهای اشغال افغانستان توسط روسها تنها در ختم جنگ سرد یا شکست کمونیسم و حرفهایی از اینگونه خلاصه نمیشود. افغانستان از ششم جدی تا کنون به طور مستمر در صدر اخبار جهان قرار داشته است. بنیادگرایی افغانستان از مرزهای این کشور بیرون میرود و به همین گونه از بیرون مرزهایش تغذیه میکند.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 14:18 توسط عزیز رویش |
|
|
ششم جدی: نقطهی عبرت در تاریخ سال 1357، وقتی کودتای کمونیستی در افغانستان اتفاق افتاد، من حدود هشت یا نه سال داشتم. کودتا، اولین واژهای بود که حوالی ساعت 1 بعد از ظهر، درست وقتی از مکتب به خانه برگشته بودم، به گوشم خورد. مردم را میدیدم که سراسیمه و نگران این طرف و آن طرف میدویدند و گویی همه چیزی را میدانستند که باید از یکدیگر پنهان کنند. لحظاتی بعد، غرش هواپیماها که در آسمان ظاهر شدند و صدای انفجارهایی از مرکز شهر، چهرهی واقعیتی را باز کردند که تا کنون، یعنی بیش از سه دهه، من و همهی مردم کشورم با آن دست و پنجه نرم میکنیم: واقعیت زندگی در یک بخش حادثهساز جهان. من با کودتا خوابهای کودکیم را فراموش کردم. به همین گونه، مردم افغانستان با کودتا از خواب گرانی که تاریخ استبداد قبیلوی بر این کشور تحمیل کرده بود، بیدار شد. کودتا در واقع شلاقی بر گردهی تاریخ این ملت بود. یا به تعبیری، کودتا همان صور اسرافیل بود که مردگان را از گورهای شان برانگیخت و صحرای محشر را در کشور برپا کرد. صدای اسلم وطنجار، قوماندان کودتا، و متعاقب آن، صدای دگروال قادر، همتای قهرمان او در نیروی هوایی، و سپس تکرار صداها و چهرههای دیگر در مارش و آهنگهای نظامی، همه تالی کودتا شدند. یک سال پر از هول و هراس، کودتا پشت کودتا، تصفیه پشت تصفیه، قتل عام پشت قتل عام، زندان و شکنجه و گم شدن در گودالهای مرگ یا سیاهچالهای صدارت و وزارت داخله و هر دخمهای دیگر، واقعهنگاران را به هیجان انداخته بود. نورمحمد ترکی، چهرهای گمنام و لاغراندام، «پدر انقلاب»، «نابغهی شرق»، و «رهبر خردمند و فرزانه» لقب گرفت و چهره سرخ کرد و غبغب انداخت و بالاخره صدایش در ارگ خفه شد. حفیظالله امین، «قوماندان و قهرمان انقلاب ثور»، «پیشگام تاریخ نوین افغانستان» و «بنیانگذار سوسیالیسم» در کشوری عنوان شد که به مشکل مرحلهی بدویت و مناسبات ماقبل تاریخی خود را پشت سر گذاشته بود. همین قهرمان بود که جاده را برای ورود هزاران نفر از سربازان ارتش سرخ به افغانستان هموار کرد و بالاخره خود نیز فدیهی این طرح بزرگ شد. ارتش سرخ ده سال در افغانستان ماند. میلیونها انسان کشته و آواره شدند. شهرها ویران و خانهها به خاکروبه تبدیل شد. نظام و حاکمیت فرو ریخت و بیگانگی با قانون و حکومت جزء زندگی مردم شد. خشونت به عنوان الگوی رفتاری عام، حرمت انسان و انسانیت را تباه کرد. لولهی تفنگ مجرای عبور عقدههایی شد که در طول صدها سال انبار شده بود.... و در فرجام، چهار سال بعد از خروج روسها، داکتر نجیب الله، آخرین زمامدار رژیم کمونیستی، با ورود فاتحانهی مجاهدان اسلامگرا از قدرت افتاد و پنج سال بعد، با دست طالبان در چهارراهی عام حلقآویز شد. اکنون سه دهه از ششم جدی میگذرد. در این سه دهه، تاریخ افغانستان از افراطیت کمونیستی تا افراطیت اسلامیستی، فاصلهای را میان خون و آتش و باروت سپری کرد. بااینهم، به نظر میرسد درسها و عبرتهای ششم جدی و پیامدهای آن، هنوز به درستی مرور نشده است. نشانههای زیادی است که از تکرار تجربهی تاریخی در افغانستان بیم میدهد. ارتش سرخ با شکست و سرافکندگی بیرون رفت، اما حالا تلاش میشود تا ارتش ناتو، گام به گام خط گامهای آن را تعقیب کند. حلقات خاصی در ردهی سیاستمداران کشور وجود دارند که گویی نه از سرنوشت حاکمان رژیم کمونیستی عبرت گرفته اند و نه از زمامداران دولت و امارت اسلامی. تمایل به تکرار طرحهای ناکام هنوز به وضاحت دیده میشود. هنوز از دماغهایی بوی خون میآید و هنوز در ذهنهایی هوس جنگ و قتل و غارت و استبداد خانه دارد. در جانبی دیگر، آمار سربازان خارجی نیز از مرز صد هزار میگذرد. جنگ و تمایل به زندگی خشن باز هم آرمانها را طعمهی وحشت میسازد و ارزشها همچون دامی بر پای امیدواریهای مردم میپیچد. «دموکراسی» و «جامعهی مدنی» و «حقوق بشر» با تهدیدی رو به روست که سرنوشت «کمونیسم» و «جامعهی پیشتاز» و «دیکتاتوری پرولتاریا» را در این کشور رقم زد. به نظر میرسد افغانستان باز هم بر حفظ هویت مرگبار خود اصرار ورزیده و با دندانهای هیولا، از تمام دفینههای تاریخ قبیلوی و استبدادی خود حفاظت میکند. از ششم جدی سه دهه میگذرد. سه دهه، زمان اندکی نیست. به خصوص سه دههای که با هزاران حادثهی تکاندهنده توأم بوده است. این حوادث و تجارب آن باید بازنگری و بازگویی شوند. نسل جدید، نسل بیگانه با ششم جدی و تمام حوادث مرتبط با آن است. به نظر میرسد ششم جدی بدون شک نقطهی عبرت در تاریخ است. اما این عبرت اگر از تجربه مردم به شعور آنان تبدیل نشود، تکرار آن در تاریخ اجتنابناپذیر خواهد بود.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 14:9 توسط عزیز رویش |
|
|
آیا «نادرخان» به افغانستان برخواهد گشت؟ به نظر میرسد تصور غالب در میان اکثر تحلیلگران امور افغانستان این است که نیروهای غربی برای مدتی نامعلوم در افغانستان باقی میمانند. اما ظاهراً تا کنون برای اثبات این تصور استدلال موجهی ارایه نشده است. باید پرسید که چه چیزی باعث میشود تا نیروهای غربی بدون قید و شرط در افغانستان بمانند و هزینههای هنگفت جانی و مالی و اعتبار خویش را متحمل شوند؟ اخیراً نشانههایی در اظهارات مقامات غربی دیده شده که حاکی از نوعی چرخش در دیدگاهها و مواضع غرب در مورد افغانستان است. امریکا تأکید میکند که تعهد این کشور نسبت به افغانستان بیپایان نیست. گوردن براون حضور نیروهای انگلیسی در افغانستان را نامشروط نمیداند. وی در واکنش به سخنان آقای کرزی در مراسم تحلیف گفت که اساسیترین مسئولیت حکومتها تأمین امنیت شهروندان شان است و حکومتها نمیتوانند امنیت شهروندان خود را از دیگران تقاضا کنند. حوادث دوران انتخابات امسال و پیگرد شایبهی تقلب و تخلفهای انتخاباتی نیز رویههای تازهای را در سیاستهای غربیها نشان داد. با تأملی دقیقتر میتوان احتمالاتی را در زمینهی سیاست غربیها در افغانستان مدنظر داشت: 1) اگر افغانستان بتواند برای جلب اعتماد بینالمللی گامهای معین و مشخصی بردارد، شاید گزینهی اول بینالمللی نیز باقیماندن در افغانستان و همکاری مستقیم با این کشور باشد. این نکته از سوی مقامات غربی به صراحت بیان شده است. 2) اگر افغانستان با چشمپوشی از نگرانیهای بینالمللی باز هم به دفعالوقت بپردازد، احتمال اینکه غربیها در سیاستهای افغانی خویش تجدید نظر کنند، بعید نیست. اما این تجدید نظر چه خواهد بود؟ - آیا غربیها با افزایش نیروی خویش در افغانستان جنگ را به نفع خویش خاتمه خواهند داد؟ - آیا غربیها افغانستان را مانند سالهای نود میلادی به حال خود رها کرده و بدون هیچ حساب و کتابی عقبنشینی خواهند کرد؟ - آیا غربیها پاکستان را به عنوان یک گزینهی ارزانتر و باصرفهتر مورد توجه قرار خواهند داد و با ضمانتهایی معین امور افغانستان را به پاکستان حواله خواهند کرد؟ به نظر میرسد گزینههای اول و دوم در اظهارات و سیاستهای موجودهی غربیها به طور مشهودی مطرح نشده است. گزینهی سوم نیز هر چند به طور رسمی مطرح نشده، اما نشانههایی وجود دارد که احتمال آن را گوشزد میکند. این نشانهها را باید جدی بگیریم و یا حد اقل از توجه به آنها در تحلیلهای خود غفلت نکنیم. ظاهراً آقای کرزی معتقد است که فشار غربیها بر او کارگر نمیافتد. به نظر وی، هم قطع پول و هم خروج نیروهای غربی باعث تضعیف دولت و تقویت مخالفان مسلح میشود که در کنار دولت افغانستان، غربیها را نیز متضرر میسازد. با این حساب، آقای کرزی میخواهد با یادآوری این نکته به غربیها، آنان را به باجدهی وادار کند. اما آیا آقای کرزی واقعاً معتقد است که تضعیف دولت و یا قدرت گرفتن مخالفان آن برای غربیها نگرانی زیادی خلق میکند؟ منابع نزدیک به ارگ ریاست جمهوری گفته اند که مقامات غربی در یکی از واکنشهای خود در برابر این دیدگاه آقای کرزی تصریح کرده اند که غرب در رابطه با افغانستان با فقر گزینه مواجه نیست. این نکته به وضاحت برای آقای کرزی میرساند که باید حساب خود را داشته باشد. پاکستان یکی از همین گزینههاست. پاکستان دارای نظامی است که با دهها دلیل برای غربیها اطمینان خلق میکند که متحد و همپیمانی قابل اعتماد بوده و میتواند مأموریتهای بزرگی را در سطح منطقه به انجام رساند. اگر افغانستان اعتماد غربیها را از دست بدهد و ثابت سازد که به نوعی باتلاق برای سیاستهای بینالمللی تبدیل شده است، پاکستان میتواند معاملهای را با غرب انجام دهد که بر اساس آن، تنها با هزینهی خیلی اندک، امنیت افغانستان تأمین شود. پاکستان با اخذ هفت میلیارد دالر از امریکاییها زهر چشم خود را به مناطق خودمختار قبایلی نشان داد. انفجارهای پیهم در پشاور و بنو و کوهات و سایر مناطق پرنفوس نیز مستمسکی است برای ارتش پاکستان تا عملیات سرکوب در وزیرستان را با توجیهی مقبولتر ادامه دهد. بیش از پنج ماه عملیات در سوات و وزیرستان، نمایشی از قدرت ارتش و استخبارات پاکستان برای مقابله با ناآرامیهای این کشور است. به یاد داشته باشیم که پاکستان یک بار با ملاعمر و طالبان توانست مانور عظیمی را در افغانستان انجام دهد. این بار ضرورتاً نه ملاعمر و طالبان، بلکه «سپهسالار نادرخان» و «ارتش غیور و تربیتیافتهی افغانستان» خواهد بود که مأموریت تأمین امنیت و ایجاد ثبات را بر دوش خواهد گرفت. نیرویی که به این گونه وارد عمل شود، حد اکثر سه سال برای خروج آبرومندانهی نیروهای خارجی و سه تا پنج سال برای جنگهای فرسایشی مستأصلکنندهی داخلی ضرورت خواهد داشت تا گام پیش گذارد و منجی مردم و کشور شود. «نادرخان» دیگر نه با غرب ستیزه خواهد داشت و نه با مدنیت و تکنولوژی و حکومتداری مدرن.... «نادرخان» موسس حکومتی باثبات در افغانستان خواهد بود، درست از همانگونه که یک بار در آغازین دههی این قرن در افغانستان ایجاد کرده بود. «نادرخان» میتواند برای غربیها و منطقه و مردم افغانستان، به یک نسبت، این اصل را مورد تأکید قرار دهد که: «هر ملت شایستهی حکومتی است که بر آن حکومت میکند.»
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 6:25 توسط عزیز رویش |
|
|
حکومت آقای کرزی در آزمون فساد همه گیر قرار دارد (منبع: سایت رادیو بین المللی فرانسه) حاجی فرهاد، رئیس چاپخانه احمد، بزرگترین و مجهزترین چاپخانه در کابل است. سرمایهی مجموعی این چاپخانه بالغ بر پنج میلیون دالر امریکایی بوده و دهها پایه ماشین مدرن با ظرفیت بلند چاپ را دارا میباشد. بیش از یک صد و بیست نفر کارمند در این چاپخانه مشغول کار اند. حاجی فرهاد ریاست اتحادیهی تاجران در شهرک صنعتی جمعه محمد محمدی را نیز بر عهده دارد. روز شنبه شانزدهم عقرب، در فرصتی که پیش آمد، به دیدار وی رفتم و در ضمن سایر صحبتها از وی خواستم بگوید که وضعیت فساد اداری در افغانستان را از دیدگاه یک تاجر چگونه میبیند. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 17:35 توسط عزیز رویش |
|
|
آقای کرزی با تجربه گذشته به استقبال آینده خواهد رفت تصمیم داکتر عبدالله مبنی بر انصراف از اشتراک در انتخابات شانزدهم عقرب، به همان اندازه که برای شخص او دشوار بود، ظاهراً برای آقای کرزی سهولت و آرامش خاطر پدید آورد. کمیسیون مستقل انتخابات، فقط یک روز پس از روشن شدن موقف آقای داکتر عبدالله، آقای کرزی را برنده انتخابات اعلام کرد و با این اقدام، راه را برای ریاست جمهوری او در پنج سال آینده باز نمود. به این ترتیب، آقای کرزی اولین رئیس جمهوری در تاریخ جدید سیاسی کشور ماست که بدون گذر از مسیر انتخابات، با لقب رئیس جمهوری در ارگ باقی می ماند. با اعلام کمیسیون مستقل انتخابات، آقای کرزی از لحاظ قانونی مانع خاصی را در راه حکومت آینده خویش نمی بیند. آقای کرزی می تواند با احراز مشروعیت انتصابی بر اریکه قدرت تکیه زند. وی می تواند تیم کاری خویش را تعیین کند و می تواند به التیام دردهایی که در دوران انتخابات اخیر در روابط خود با مردم افغانستان و جامعه بین المللی شاهد شده است، اقدام کند. بااینهم، سوالاتی در برابر آقای کرزی وجود دارد که هنوز بدان پاسخ نگفته است:
آیا اداره آینده اداره ای ائتلافی خواهد بود؟ آقای کرزی بارها اعلام کرده است که حاضر به ایجاد ساختار ائتلافی نیست. تفسیر این سخن در صحنه عمل هنوز معلوم نشده و آقای کرزی نیز تا کنون مصداق های ائتلاف و عدم ائتلاف را در چوکات نظام تحت رهبریت خویش معین نکرده است. آقای کرزی در رأس هیچگونه حزب و یا جمعیت سازمانیافته ای قرار ندارد که بتواند اداره و رهبری قدرت را با طرح و برنامه مشخص خویش عملی سازد. در حکومت آقای کرزی، گروه و حلقات زیادی شریک اند که هر کدام در حرکت و سکون این نظام صاحب نقش به شمار می روند. گاهی عدم تجانس در ترکیب این گروه ها و حلقات به حدی می رسد که تعریف هرگونه ماهیتی برای نظام سیاسی تحت رهبری آقای کرزی دشوار می شود. نظام آقای کرزی بدون شک نظام ائتلافی نیست، اما مشکل است اسم دیگری را نیز برای آن پیدا کرد. در نظام آقای کرزی نه طرح ایدئولوژیک معینی وجود دارد و نه طرح سیاسی و حتی قبیلوی خاصی. ریش سفید قومی در نظام آقای کرزی به همان اندازه نفوذ دارد که یک کمونیست دوآتشه که هنوز هم در ملأ عام از تعلق ایدئولوژیک کمونیستی خود افتخار می کند. در این نظام بنیادگراترین چهره های مذهبی با شخصیت هایی که فشار روحی خود را با پیک و مشروب تشفی می بخشند کنار هم می نشینند و با هم در یک نقطه تلاقی می کنند. در این نظام، آقای احمدی نژاد اولین پیام تبریکی به مناسبت پیروزی در انتخاباتی را می فرستد که هنوز نتیجه نهایی آن معلوم نیست، حالانکه آمریکا و متحدان ناتوی آن مصروف تأمین امنیت و هزینه های حکومتداری و انکشاف اند.... به نظر می رسد آقای کرزی هیچگاهی در وسط این اقمارناهمسو، احساس راحتی نداشته است، ولی هیچگاهی نیز حاضر نشده است فشار ناشی از این اقمار را به درستی اعتراف کرده و برای برخورد درست تر با آن راه حلی پیدا کند. اقمار مرتبط با آقای کرزی از او شکایت دارند، اما شکایت هیچکدام آنان به اندازه شکایتی نمی رسد که آقای کرزی خود اظهار می کند. ترکیبی را که آقای کرزی در انتخابات اخیر برای پیروزی در کمپاین های انتخاباتی خویش ایجاد کرد، معجون نظام سیاسی او را بیشتر از پیش پیچیده ساخته است و آقای کرزی باید با همین ترکیب به استقبال پنج سال آینده حرکت کند.
آیا پارلمان برای کابینه آقای کرزی رأی اعتماد خواهد داد؟ سوال رأی اعتماد به کابینه جدید آقای کرزی سوال مهمی است. هنوز روشن نیست که پارلمان با حکومت آقای کرزی چگونه برخورد خواهد کرد. سوال عدم مشروعیت حکومت آقای کرزی بیشتر از همه در نزد اعضای پارلمان مطرح است. تعداد نمایندگانی که با دلایل مختلف انتصاب آقای کرزی توسط کمیسیون مستقل انتخابات را غیرقانونی می دانند، به هیچ صورت دست کم گرفته نمی شود. اگر کابینه آقای کرزی در گرفتن رأی اعتماد با مخالفت های جدی پارلمان مواجه شود، رابطه حکومت جدید با پارلمان الی ختم دوره اول شورای ملی پرتنش باقی خواهد ماند. آقای کرزی در دور اول ریاست جمهوری خویش اعتنای زیادی به پارلمان نشان نداد. تقریباً همه تصمیم گیری های مهم حکومت آقای کرزی و پارلمان در تضاد با همدیگر رونما شد. مخالفت پارلمان در برابر حکومت جدید، اعتبار و مشروعیت حکومت آقای کرزی را بیشتر از پیش متضرر خواهد ساخت.
آقای کرزی با جامعه بین المللی چگونه کنار خواهد آمد؟ موضعگیری جامعه بین المللی در جریان انتخابات اخیر دست کم این پیام را برای آقای کرزی ارسال کرد که اگر وی ثابت نسازد که شریک خوبی برای ائتلاف بین المللی است، از خیر مساعدت و دستگیری سخاوتمندانه جامعه بین المللی نیز چشم پوشی کند. جامعه بین المللی آقای کرزی را تا چند سال قبل فردی می دید که با درک موقعیت آسیب پذیر خود، از مساعدت و همسویی جامعه بین المللی استفاده خوبی خواهد کرد. اما موضعگیری های آقای کرزی در جریان زمان، به خصوص در یک سال اخیر زمامداری او، حاکی از آن بود که وی خود را از جامعه بین المللی بی نیاز دانسته و جامعه بین المللی را در ارائه کمک و خدمات آن دچار ناگزیری تلقی می کند. آقای کرزی به طور جدی تلاش کرد که برای جامعه بین المللی تفهیم کند که او یک زمامدار دست نشانده نیست و هر کاری بخواهد به دلخواه خود انجام می دهد. ظاهراً جامعه بین المللی هیچگاهی این اشاره های آقای کرزی را جدی نگرفت و با توجه به ناگزیری های حکومت آقای کرزی برای او تفهیم نمود که حرف اول را در افغانستان جامعه بین المللی می زند نه آقای کرزی. اما آقای کرزی نیز هیچگاهی مفهوم این حرف را به درستی دریافت نکرد. جامعه بین المللی با افغانستان مشکلات زیادی دارد. افغانستان هنوز دارای نظامی نیست که مستقل از افراد تشکیل دهنده خود معیارهایی را در روابط بین المللی مطرح سازد. در افغانستان سیاست هنوز هم با معیار و سلیقه های فردی اداره می شود. آقای کرزی یک فرد است و در عین حال تمام نظام نیز در وجود او خلاصه می شود. احساس فردگرایی در نظام آقای کرزی آنقدر برجسته است که تقریباً هر یک از مهره های کلیدی این نظام در ذات خود همه کاره نظام اند. جنگ فردیت ها نیز از رأس تا قاعده نظام را می پوشاند. اصلاح نظام نیز به معنای تعویض و تبدیل افراد است. گویی تصوری وجود دارد که اگر فلان فرد در فلان موقعیت قرار داشته باشد باعث فساد می شود و اگر در فلان موقعیت قرار داشته باشد از فساد مصئون می ماند. در افغانستان، صلابت و ضعف نظام نیز از چشم افراد نگاه می شود. ترکیب کابینه و پست های معاونت آقای کرزی هیچکدام از معیار شخصیت و کارایی های فردی برکنار نبوده است. جامعه بین المللی نیز در روابط خود با افغانستان دقیقاً با همین معضل رو به رو است. جامعه بین المللی کم تر می تواند برای زمامداران افغانستان حالی کند که گویا از کمک ها و مساعدت های خود برای این کشور چه توقع و انتظاراتی دارند که باید مورد ملاحظه قرار گیرند. به همین ترتیب، جامعه بین المللی از درک خواسته ها و حرف های زمامداران افغانستان نیز عاجز به نظر می رسد. گویی همواره مرز فردیت و نظام در افغانستان در حال تعویض و دگردیسی بوده اند. به نظر می رسد آقای کرزی با وضعیتی که در روابط بین المللی خود دارد، نه تنها به خواسته مهم خود که استقلال و حاکمیت ملی افغانستان است، دسترسی نخواهد یافت، بلکه با گذشت هر روز نقض و نفوذ بین المللی در اداره امور کشور را پررنگ تر خواهد ساخت. نحوه برخورد جامعه بین المللی در انتخابات اخیر این نکته را با زبان صریح آشکار ساخت. جامعه بین المللی از ویژگی اصلی سیاستمداران افغانستان بی خبر نیستند، اما به نظر می رسد سیاستمداران افغانستان هنوز این نکته را متوجه نشده اند. تأویلات کاندیداهای ریاست جمهوری از روابط آنان با قدرت های بین المللی گوشه هایی از عدم وقوف آنان به این نکته را گوشزد می کرد. سرنوشت داکتر عبدالله و تیم انتخاباتی او رویه دیگر همان سکه ای را نشان داد که در یک سمت آن چهره و موقف آقای کرزی ضرب شده است. همراهان سیاسی آقای کرزی، در تقسیم امتیازات او شریک خواهند بود، اما این ترکیب در حل معضلات بزرگ ملی و بین المللی آقای کرزی کم ترین مساعدتی را در اختیار او قرار خواهد داد. آقای کرزی از همین حالا با توجیه انتخاب معاونان خویش مواجه است. فردا وقتی نوبت به تشکیل کابینه برسد، این مسئولیت را باید به شمار هر فردی که وی را در جریان انتخابات کمک کرده اند، توسعه بخشد. تازه معلوم نیست که واقعاً آقای کرزی داکتر عبدالله و همراهان او را به کلی از نظر خواهند انداخت یا برای آنها نیز در حکومت «وحدت ملی» خویش سهمی خواهد داد. به نظر می رسد آقای کرزی برای جمع بندی درس ها و عبرت های خویش از آنچه تجربه کرده است زمان زیادی در اختیار ندارد. آقای کرزی از هر طرف با ضرب الاجل مواجه است. اگر آقای کرزی در هیجان پیروزی انتصاب خویش به مقام ریاست جمهوری از درک و رسیدگی به این امر مهم غفلت کند، هزینه زمامداری پنج سال آینده خویش را به مراتب بیشتر از پنج سال گذشته پرداخت خواهد کرد.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 11:12 توسط عزیز رویش |
|
|
تأمل های فردی نباید به مرحله افراط برسند (گفتگوی انترنیتی عزیز با فریده رویش) دهم عقرب 1388 فریده: سلام. عزیز: سلام و بوسه هايم نثارت باد. مثل اينکه دير منتظر بودي؟ فریده: اميدوارم که حالتان خوب باشد. عزیز: تشکر. درس و بحث هايت چطور اند؟ ... هفته خوب و پربرکتي داشتي؟ فریده: اين هفته هفته مفيدي بود. يشتر با برنامه دانشگاه پيش رفتم. عزیز: مي شود بگويي که چه نکته هاي تازه اي ياد گرفتي که با ما هم شریک کنی؟ ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 12:20 توسط عزیز رویش |
|
|
گفتگوی انترنیتی ابرم با فریده رویش ابرم: سلام. برنامه ها ي درسي خوب پيش مي رود؟ فریده: بلي، خيلي زياد جدي شده است و موضوعات بيشتر و بيشتر داخل برنامه شده اند؟ ابرم: تنها برنامه هاي زبان دارید یا مصروفيت هاي ديگر هم داريد؟ فریده: نه. برنامه هاي ممد رهبريت و درس هاي دانشگاه به صورت آمادگي آغاز شده است و درس هاي زبان هم به ارتباط درس هاي دانشگاه است. موضوعات درسي مثل درس هاي دانشگاه است. اما در چوکات تقويه زبان انگليسي. به همين خاطر که به کلي از سيستم درسي افغانستان تفاوت داشت هفته هاي اول گيج بودم. اما حالا فهميده ام که چي مي خوانيم و هدف درس هاي ما چيست. علوم ليبرال در کل براي همه محصلين آسيايي گيج کننده و نو بود. نه تنها من بلکه تمام دختران نمي فهميدند که چرا بايد تمام اين مضامين را بخوانيم. اما حالا تمرين هاي درسي و سيمينار هاي پروفسور هاي دوره دانشگاه به حيث ممد درسي است... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 12:16 توسط عزیز رویش |
|
|
داکتر عبدالله با انتخابات وداع کرد! داکتر عبدالله عبدالله روز دهم عقرب در جمع هواداران خود اعلام کرد که در انتخابات شانزدهم عقرب اشتراک نمی کند. حالت روحی او در هنگام اظهار این تصمیم بیانگر فشار سختی بود که تا ایستادن در حضور خبرنگاران تحمل کرده بود. وی حتی ناگزیر شد برای حفظ تعادل خویش، در موقع بیان یک جمله، چندین بار درنگ کند و آب بنوشد و بعد هم کلمات را با شمردگی طولانی ادا کند. به نظر می رسد داکتر عبدالله به نمایندگی از همه کاندیداهای دیگر، در آخرین لحظات، شکست خود را با اشک و ناراحتی بدرقه کرد. داکتر عبدالله نشان می داد که فشار وارده بر او فشاری نیست که گویا از ناحیه آقای ربانی و یونس قانونی و چند قوماندان برجسته شورای نظار تحمل کند. او به نگاه های چند وکیل و وزیرمشاوری که با آزردگی از آقای کرزی کنار او آمده و حس می کردند که در برگشت خود از آقای کرزی باج بیشتری خواهند گرفت، نیز توجهی نداشت. وضعیت روحی و روانی داکتر عبدالله از فشار سخت تری حکایت می کرد. به نظر می رسید این وضعیت نمایانگر شکست موقفی باشد که داکتر عبدالله در باورهای خود از حمایت و همراهی جامعه بین المللی ترسیم کرده بود. در جریان انتخابات، موقف داکتر عبدالله تا حدی زیاد با مواضع و انتظارات بین المللی هماهنگ بود. جامعه بین المللی در این انتخابات نشانه های زیادی را نشان می داد که حاکی از عدم دلچسبی شان به آقای کرزی بود. اما داکتر عبدالله و همراهان او ظاهراً این موضع بین المللی در برابر آقای کرزی را چراغ سبزی نسبت به خود تلقی کرده بودند. به همین علت بود که داکتر عبدالله و همراهان او توأم با اعتماد بزرگی نسبت به حمایت بین المللی موضعگیری می کردند و گاهی حتی از موقف یک دولت مستقل در برابر آقای کرزی و حکومت او برخورد داشتند. پس از اعلام نتیجه تحقیقات و بررسی های کمیسیون شکایات انتخاباتی، داکتر عبدالله به گونه ای غیرمنتظره، سنگ های بزرگی را نشاندهی کرد که باید به عنوان پیش شرط های اشتراک او در انتخابات برداشته شوند. این پیش شرط ها با ضرب الأجلی نیز همراه بود که موقف و اعتبار داکتر عبدالله را در عرصه سیاسی افغانستان به آزمایش می گرفت. البته تا کنون هم روشن نیست که چرا آقای داکتر عبدالله چنین شرط هایی را مطرح کرد. احتمالاً وی با این شرط ها دو هدف را به طور همزمان در نظر داشته است: اول، ایجاد فشار برای امتیازگیری های معین در حکومت آینده؛ دوم، جلب کردن جامعه بین المللی از موقف گنگ و تعریف ناشده به یک حمایت صریح و مشخص. نتیجه نهایی، اما به زیان داکتر عبدالله تمام شد. داکتر عبدالله نه تنها هیچ یک از توقعات خود را برآورده نتوانست، که با بی اعتنایی آشکار بین المللی مواجه شده و احساس کرد که بازی انتخابات به طور آشکار به زیان او تمام شده است و قدرت های بین المللی که در جریان انتخابات همسویی نشان داده اند، در واقع نه به شخص او، بلکه به داعیه های خود شان توجه داشته اند. همراهان داکتر عبدالله اکنون از توطیه بین المللی بر ضد خود حرف می زنند. این در واقع همان ادعایی است که تا یک روز قبل از تصمیم اخیر داکتر عبدالله از طرف تیم انتخاباتی آقای کرزی بیان می شد. اگر حرف هر دو جانب درست و حق به جانب باشد، باید گفت که جامعه بین المللی پیام مشخص خود را به طور همزمان برای داکتر عبدالله و آقای کرزی انتقال داده است. اکنون به نظر می رسد که داکتر عبدالله، به هر حال، باید حساب شخصی خود را پرداخت کند. تصمیم نهایی کمیسیون انتخابات و استقبال بین المللی از این تصمیم، نشان داد که کسی شاید حاضر نباشد در بازی های آینده با داکتر عبدالله شریک شود و یا از او جانبداری کند. داکتر عبدالله حتی از اینکه در برابر حوادث بعدی چه واکنشی نشان خواهد داد نیز موقف انفعالی اختیار کرد و از هواداران خود خواست که هیچگونه اعتراض و شکایتی از خود بروز ندهند. این شاید آخرین امکانی باشد که داکتر عبدالله را از پرت افتادن کامل در ورطه سیاسی افغانستان حفظ خواهد کرد. داکتر عبدالله تصمیم نهایی خود را با احساس تلخی ابلاغ کرد. با این اقدام، داکتر عبدالله در واقع با تمام همراهان خود که چند ماه در جریان انتخابات با هم یکجا حرکت کرده بودند، خداحافظی کرد. به نظر می رسد، پس از این خداحافظی، داکتر عبدالله مستمسک دیگری ندارد که در عرصه های بعدی روی آن تکیه کند. او حتی موقف یونس قانونی را نیز ندارد که بتواند برای ریاست پارلمان آمادگی بگیرد و خواسته های خود را از طریق کرسی ریاست پارلمان تعقیب کند. وداع داکتر عبدالله با آغاز کار آقای کرزی در دوره جدید ریاست جمهوری همراه شد. برخلاف آقای کرزی، به نظر می رسد داکتر عبدالله هنوز هم فرصت دارد که درس ها و عبرت های خود از مبارزات انتخاباتی را جمع بندی کند. شاید این درس ها و عبرت ها هم برای آقای داکتر عبدالله و هم برای ملت افغانستان مفید تمام شود. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 12:13 توسط عزیز رویش |
|
|
دور دوم انتخابات، درس ها و عبرت های دموکراسی دموکراسی نظامی است که از افکار عامه تغذیه می کند. دست کم در تیوری چنین است و قاعدتاً باید در عمل نیز چنین برداشت شود. از همین جاست که دموکراسی را «حکومت مردم، بر مردم، توسط مردم» لقب داده اند. قوت و ضعف دموکراسی نیز به قوت و ضعفی بستگی دارد که در افکار عامه می توان ملاحظه کرد. هر کشوری که افکار عامه آن حساس تر و جدی تر و پربارتر باشد، دموکراسی اش نیز شفاف تر و مردمی تر و پذیرفتنی تر است. بالعکس، هر کشوری که افکار عامه اش فاقد حساسیت و جدیت باشد و در آن جرقه ای از معنی و مسئولیت و آینده نگری دیده نشود، دموکراسی اش نیز به طور واضح به «موبوکراسی» تغییر شکل یافته و به نام دموکراسی شاهد حکومت رجالگان و عوامفریبان می شویم. افغانستان کشوری است که فقط چند سالی است از شر استبداد تاریخی رهایی یافته یا دست کم چند سالی است فرصت یافته تا غیر از استبداد تاریخی چیز دیگری را هم تجربه کند. این فرصت، فرصت میمونی است. تغییر و تحول و رشدی را که در همین فرصت اندک شاهد هستیم، با هیچ بخشی و یا حتی با تمام آنچه در تاریخ گذشته این کشور داشته ایم قابل مقایسه نیست. دومین انتخابات ریاست جمهوری در افغانستان نیز یکی از همین تجارب عظیم را به همراه داشت. مردم چیز خاصی را هنوز نمی دانند که نمایانگر درک و دریافت روشن شان از همه ماجرا باشد. بااینهم، شاهد شدند که بزرگ ترین مرجع قدرت سیاسی در کشور شان، به خاطر شایبه تقلب و تخلفی که به نام او در انتخابات صورت گرفته بود، مورد بازخواست قرار گرفت و برغم اینکه خود رضایت داشت یا نداشت، از زبان خودش اعلان کرد که این پیروزی دموکراسی است و پیروزی قانون است و حاکمیت قانون در کشور تمثیل می شود. معنای دیگر این حرف آن است که وی خود طعم دموکراسی و حاکمیت قانون را بیشتر و پیشتر از دیگران در کشورش چشیده است.
مردم هنوز هم از تجارب خویش می آموزند افکار عامه یا از آموزش های نظری شکل می گیرد و یا از تجارت عملی. در افغانستان آموزش های نظری خاصی نداریم. سطح سواد پایین است. بحث های مفهومی هنوز هم در کشور ما مهجور است. مفاهیمی از قبیل «وحدت ملی»، «منافع ملی»، «حاکمیت ملی»، «استقلال»، «تمامیت ارضی»، «حاکمیت مردم»، «شریعت»، «رابطه خدا و مردم»، «استبداد دینی»، «سنت»، «مدرنیته» و امثال این حرف ها هنوز هم در افغانستان جای پای جدی نیافته اند. بنابراین، نمی توان گفت که افکار عامه از ناحیه بحث های روشنفکری تأثیر زیاد می پذیرد. اما در جنبه دیگر، یعنی در عرصه تجارب عملی، افغانستان از دستاوردهای گرانبهایی برخوردار است. حد اقل در سی سال اخیر، این کشور گونه های مختلفی از نظام های سیاسی را شاهد بوده است که یک پیهم بر سرنوشت آن تسلط یافته و بهای حاکمیت خود را نیز از زندگی و حیات مردم به طور سنگینی اخذ کرده است. حاصل این تجارب عملی است که افکار عامه را در شرایط فعلی به سود دموکراسی به عنوان نظامی که حد اقل بازخواست و حساب و کتابی در آن وجود دارد متمایل می سازد.
انتخابات، حادثه ای آموزنده بود حادثه ای که در انتخابات اخیر اتفاق افتاد، یکی از برجسته ترین دستاوردهای عملی مردم بود. در این حادثه، مردم در ابتدا به طور محسوسی دچار فریب و اغواگری های سیاستمداران موبوکرات شدند. حتی آواز تهدید و ارعاب نیز در میدان دموکراسی به گوش مردم طنین انداخت. مردم با هراس از پروسه های انتقال قدرت در تاریخ گذشته خویش، هنوز هم این واهمه را داشتند که نکند به نام دموکراسی گرفتار انارشیسم و هرج و مرج تازه ای شوند.... اما در نهایت هیچ کاری نشد. انتخابات سپری شد. شایبه تقلب و تخلف نیز عام شد. بررسی و پیگیری قانونی صورت گرفت. همه چیز آشکار شد و در نهایت نیز، حسابگیری به عمل آمد و انتخابات به دور دوم کشانده شد. افکار عامه از این حادثه شاهد درس ها و عبرت های زیادی گردید. شاید اگر این حادثه اتفاق نمی افتاد، باور مردم نسبت به دموکراسی خط معکوس را طی می کرد. شاید در انتخابات پارلمانی سال آینده و یا در انتخابات ریاست جمهوری پنج سال بعد، تجدید کردن اعتماد مردم نسبت به دموکراسی دشوار می شد. اما این حادثه، ورق را به گونه ای دیگر چرخش داد. مردم دیدند که در دموکراسی، همچون هر نظام سیاسی دیگر، امکان تقلب و تخلف وجود دارد. اما آنچه این نظام را از نظام های دیگر متفاوت می سازد همین است که در اینجا امکان بازخواست و بازپرس وجود دارد، ولو این بازخواست و بازپرس دیر اتفاق افتد یا زود.
دور دوم انتخابات بحث های نیکویی را برانگیخته است کشانده شدن انتخابات به دور دوم، به تنهایی تغییر خاصی را در ذهن مردم گوشزد نمی کند که گویا در نتیجه رأی دوباره مردم برملا خواهد شد. اما این امکان در ذهن مردم قوت گرفته است که می شود به بهبودی وضعیت امیدوار بود. بحث هایی که در نتیجه این حادثه در میان مردم باز شده است، بحث های راهکشا و امیدبخشی است. چرا انتخابات به دور دوم کشانده شد؟ ... آیا واقعاً تقلب و تخلفی صورت گرفته بود یا نه؟... نقش نیروهای بین المللی در کشف و بازخواست این تقلب چه بوده است؟ ... نقش جامعه مدنی افغانستان در این حادثه چه بوده است؟ ... مطبوعات و رسانه ها در کل این حادثه چه نقشی داشته اند؟ ... فضای رقابت های انتخاباتی و جدیت کاندیداها در برابر هم چقدر در افشا و بازخواست این تقلب مهم بوده است؟ ... زمامداران و سیاستمداران افغانستان از این حادثه باید چه عبرتی بگیرند؟... یکی از نکته های جالب مقایسه ای است که در ذهن مردم نسبت به این انتخابات و انتخابات مشابهی که در کشور همسایه ما، ایران، برگزار شد. این سوال به طور جدی در میان مردم راه باز کرده است که چرا با وجود انتقادات گسترده در ایران، امکان بازرسی تقلب و تخلف میسر نشد؟ شکی نیست که در افغانستان عده زیادی هستند که همچون خود مردم ایران باور کرده بودند که در انتخابات ایران آقای احمدی نژاد امکان برندگی نداشت. بااینهم، چرا کسی نتوانست از تقلب و دستکاری های او در امر انتخابات جلوگیری کند؟ ... چرا کسی نتوانست دخالت سپاه و نیروهای امنیتی و اطلاعاتی را مانع شود؟... چرا برجسته ترین چهره های سیاسی و مذهبی ایران در سایه این انتخابات به سادگی حذف شدند و مورد هتک و اهانت قرار گرفتند؟...
«تجربه مردم» باید به «شعور مردم» تبدیل شود به نظر می رسد در تبدیل کردن تجارب مردم به شعور آنان، روشنفکران و آگاهان جامعه همیشه نقش حیاتی دارند. مردم تجربه می کنند، اما اگر تجربه مردم به شعور و آگاهی تبدیل نشود، و یا به تعبیری دیگر، اگر تجربه های مردم از گونه یک واقعیت به گونه یک حقیقت وارد ذهن آنان نشود، امکان تکرار شدن تجربه زیاد می شود و تکرار تجربه مردم را به نوعی جبرنگری می کشاند که گویا هیچ راهی برای برون رفت از این تجارب وجود ندارد. اما وقتی آگاهان جامعه نقش خود را در تفسیر تجربه های مردم بازی کنند و نگذارند که تجربه های مردم در عالم واقعیت گیر مانده و از تبدیل شدن آنان به مفاهیم ذهنی جلوگیری شود، آنگاه مردم به سادگی می توانند راه رشد خود را باز کنند. به طور مثال، مردم باید متوجه شوند که در حادثه ای که در انتخابات امسال افغانستان اتفاق افتاد، چه چیزی به عنوان دستاورد و پیروزی مردم است که باید نسبت به آن آگاه شوند و همان یکی را محکم بگیرند و نگذارند که توسط سیاستمداران دماگوگ و یا موبوکرات مسخ شوند و به لجن و فساد کشانده شوند. کابل، در آستانه دور دوم انتخابات امسال، باز هم تکانه تازه ای را شاهد شده است. این تکانه تأثیرات خود را بر افکار عامه باقی خواهد گذاشت. مردم، باز هم در انتخابات اشتراک می کنند، به خصوص که برخی ها حس می کنند که بازی انتخابات در دور جدید خود جدی تر و معنادارتر نیز شده است. به نظر می رسد راهی که پس از این انتخابات باز می شود راه نیکو و پرثمری خواهد بود و تجربه های گرانبهاتری را در عرصه دموکراسی به ارمغان خواهد آورد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 15:23 توسط عزیز رویش |
|
|
به حادثه ای بزرگ رأی خواهم داد (منبع: بی بی سی) خبر کشانده شدن انتخابات به دور دوم، نتیجه قانونی بررسی و رسیدگی به شایبه تقلب و تخلف در انتخابات بود. شاید برخی ها از این حادثه به شدت دلخور شده باشند، همچنانکه برخی ها شاید به شدت خورسند باشند. برخی می گویند فعالیت و مقاومت فلان جناح انتخاباتی به کشف و بازپرس این تخلف و تقلب کمک کرد. برخی هم می گویند این امر به دلیل اصرار و پافشاری جامعه بین المللی بود. عده دیگری هم هستند که می گویند این از دورنگری و تدبیر آقای کرزی و تیم انتخاباتی او بود که رفتن به دور دوم انتخابات را قبول کردند و مصلحت مردم و دموکراسی را به مصحلت قدرت و حکومت خود ترجیح دادند. شاید هر کدام از این ادعاها گوشه ای از حقیقت را داشته باشد. پس هر کدام اینها را باید در افتخاری که از این حادثه خلق شد شریک دانست. اما سود این حادثه، به هر حال، برای مردم افغانستان رسید، ولو در افتخار ایجادِ این سود، خود مردم افغانستان نقش پررنگی نداشته باشند. به نظر می رسد کشانده شدن انتخابات به دور دوم، در تاریخ سیاسی کشور ما یک حادثه است. حادثه ای که تفسیر آن را هم باید در همین تاریخ به طور مداوم تکرار کرد. مردم باید نسبت به این حادثه و اهمیت آن آگاه شوند. مردم باید بدانند که در گذشته نیز با نظام های سراسر متقلب و متخلف رو به رو بوده اند. اما این اولین بار است که امکان یافته اند از تقلب و تخلف زمامداران خود بازخواست کنند. مردم باید از این حادثه بوی خوشی را در فضای دموکراسی و حاکمیت قانون در کشور شان استشمام کنند. دوست دارم بر نقش کسانی که باعث ایجاد این حادثه شدند زیاد تأکید نکنیم. حادثه آفرینان نه به صورت تیمی و گروهی و نه به صورت فردی، ویژگی خاصی ندارند که نقش آنها را در ایجاد این حادثه خیلی مهم جلوه دهد. دخالت خارجی ها را نیز بیش از حد برجسته نسازیم. افغانستان با دخالت خارجی ها در امور داخلی خود هرگز بیگانه نبوده است. از پادشاهی زمان شاه تا کنون، کمتر زمانی را می توان نشانی کرد که خارجی ها بر تقدیر سیاست این کشور چنبر نداشته باشند. اما بازی خارجی ها هیچگاهی اینقدر نمکین و شورانگیز نبوده است. به نظر می رسد زمامداران و سیاستمداران افغانستان، حد اقل از تفاوتی که در این بازی مشاهده کردند، باید به تغییر بزرگی که در کشور اتفاق افتاده است، باورمند شوند. من این حادثه را همچون شلاقی دیدم که بر چهره های زیادی در تاریخ سیاسی کشورم فرود آمد. آقای کرزی در این حادثه قربانی شد، اما صرف به خاطر آنکه «قرعه فال» را به نام او زده بودند. اما در واقع، او قصاص جرمی را پرداخت کرد که در تاریخ سیاسی این کشور سلاطین و امیران زیادی مرتکب شده بودند: جرمِ نقضِ حق حاکمیت مردم. من در شلاق این حادثه، خشم تمام آزادیخواهانی را شنیدم که در سیاهچال ها جان داده، یا در کویرهای خشک و بی آب و علف تبعید شده و یا از دم توپ پرانده شده بودند. تناسخ اگر در هیچ جایی نماد نیابد، در رابطه حاکمان با مردم به تکرار نمادینه می شود. اریکه داران قدرت از همدیگر میراث می برند، به همین علت، قصاص همدیگر را نیز باید پرداخت کنند. فکر می کنم در انتخابات امسال، تمام اریکه داران کشورم به دادگاهی آمدند که باید حساب جرم های بی شمار خویش در حق مردم را پرداخت کنند. زمانی شنیده بودم که آقای کرزی در توصیف حکومت هفت ساله خود گفته بود: هیچ کسی از هراس او از کشور نگریخته و هیچ کسی از هراس او از آمدن به کشور باز نمانده است و هیچ کسی هم به خاطر اهانت و بدگویی نسبت به او زندان نرفته است. توصیف منصفانه ای است. برگه اخیر را هم باید بر این توصیف افزود: آقای کرزی به تعبیر برخی از سیاستمداران جهانی با «شجاعت» و «درایت» تصمیم گرفت تا نتیجه بررسی و رسیدگی کمیسیون شکایات انتخاباتی را بپذیرد. اینها همه پدیده های تازه در تاریخ سیاسی افغانستان اند. آنکه تا کنون در فقدان این پدیده ها قربانی می شده است، مردم افغانستان بوده و حالا هم آنکه از این قربانی اندکی آسوده می شود، مردم افغانستان است. آقای کرزی چه به دلخواه و رغبت خود اینهمه با مردم نیکویی کند یا به خاطر قانونی که او را در چنبر خود انداخته است، مهم ترین برهه تاریخ کشور ما را با نام خود یکجا کرده است. به همین دلیل، آقای کرزی برجسته ترین چهره تاریخ جدید سیاسی کشور ماست که هم سزاوار ترحم است و هم سزاوار شادباش و ستایش. وقتی در اولین دور انتخابات امسال پای صندوق رأی ایستادم، به سطری می اندیشیدم که در روزنامه گاردین آمده بود: «افغانستان، کشوری که توسط خرها رهبری می شود»! احساس تلخی داشتم، اما نمی دانستم که آیا آن برگه بی تعریف رأی در دست من می تواند این اهانت را جبران کند؟ به وضاحت می دیدم که اطراف حوزه های انتخاباتی را چه نمادهایی پر کرده است: بدآموزی، پخش پول و پلو و «کوچه»، ردیف کردن موتر و بسکویت و آب معدنی، وعده و وعیدهای کاذب، زد و بندها و معاملات غیردموکراتیک، سخنان مفت، تهدیدهای هراس آور، غوغاسالاری های سرگیج کننده، ... همه بر فضای انتخابات چیرگی داشتند. وقتی شایبه تقلب و تخلف در انتخابات برملا شد، سوال ها جدی تر شد: نظامی که از دل این انتخابات بر سرنوشت مردم مسلط شود، آیا پنج سال بعد باز هم مجال خواهد داد که برای مردم از اهمیت رأی و انتخابات و دموکراسی سخن گفته شود؟ و اکنون، اما حادثه دیگری اتفاق افتاده است. حس می کنم اینبار فرصت یافته ام هم اهانت روزنامه گاردین را فراموش کنم و هم دلهره این را که از دل انتخابات چه نظامی بیرون خواهد آمد. اینبار برگه رأی من در پای صندوق رأی با بوسه ای همراه خواهد بود: این رأی در نظامی و بر اساس ساختاری استفاده می شود که هر چند نسبت به او بی اعتنایی شود، مجال بازخواست را برای خود حفظ می کند. بگذاریم کسانی بیایند و میزان تقلب و تخلف در انتخابات را ثابت کنند. بگذاریم کسانی حتی از برگزاری انتخابات جلوگیری کنند. در عین حال، کسان دیگری باید به حادثه ای بیندیشند که امکان حراست از حق و اراده مردم را در یک نظام دموکراتیک گوشزد می کند. رأی در دور دوم انتخابات، رأی به همین حادثه بزرگ در تاریخ سیاسی کشور ماست. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 17:36 توسط عزیز رویش |
|
|
انتخابات: حاکمیت قانون به نفع مردم (منبع: بی بی سی) انتخابات افغانستان، پس از یک انتظار طولانی و خسته کننده، بالاخره به دور دوم کشیده شد. به نظر می رسد در کشوری که همیشه شکار حکومت های مطلقه و زورگو و انحصارطلب بوده است، این تجربه تجربه آموزنده ای بود که باید با دید مثبت به آن نگاه کرد. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 17:32 توسط عزیز رویش |
|
|
بیاموزید چگونه مشکل را حل کنید (گفتگوی انترنیتی با فریده رویش در دانشگاه آسیایی بنگلادیش) عزیز: مي شود فارسي نوشت و حرف زد؟ فریده: بلي چرا نه؟ عزیز: مي خواهم يک مقدار آرام تر صحبت کنيم... فریده: خيلي خوب است... فریده: انتخابات که به دور دوم رفت. ديد شما در اين مورد چه است؟ عزیز: انتخابات خيلي مهم نيست. به هر حال، نکته هایی در آن هست که باید توجه کرد و آموخت. در این مورد می شود در فرصتی دیگر صحبت کرد. می خواستم بگویم که امروز در يکي از کلاس ها درسی داشتم که شاید خوب باشد خلاصه ان را براي تو هم بگويم. این شاید بابی برای باز کردن زبان تو هم باشد! فریده: بلي بفرماييد. منتظرم. عزیز: سخن بر سر موقعيتي بود که دختران و زنان در جامعه ما دارند و یادی از برخی حرف هایی شد که قبل از رفتن تو به بنگلادیش داشتیم...
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 16:42 توسط عزیز رویش |
|
|
«عید»، «بازگشت» و «خداگونگی» بر همه مومنان مبارک باد! عید مناسبت فرخندهای است؛ همان که در اسلامِ بدونِ پیرایه و آرایه، «بازگشت» تعبیر میشد: بازگشت به خویشتن انسانی فرد، بازگشت به همان روحی که معنا و ماهیت انسان است، یعنی بازگشت به خیر و نیکی و بهتر بودن. آدمی در همین تقلای بهتر بودن، یعنی امروزش - به تعبیر امام علی - مانند دیروز نبودن و از دیروز والاتر بودن، ارزش مییابد و عید گویا همان نقطهای است که باید حسابی از این بهتربودن خویش داشته باشیم. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 18:59 توسط عزیز رویش |
|
|
طالبان؛ تكراري از يك تجربه در تاريخ اند گاهي براي درك آنچه در زمان حال داريم، ضرورت مييابيم كه به زمان گذشته برگشت كنيم. شباهتهايي كه در حوادث، رويدادها و پديدهها در گذر زمان به نظر ميرسند ما را كمك ميكنند كه از يك چوكات محدود در بررسي مسايل نجات پيدا كنيم. مشكلي را كه فعلاً در ارتباط با طالبان داريم، نمونهي نسبتاً مشابهي در تاريخ نيز داشته است. ريشههاي اوليهي برخورد و تفكر طالباني را ميتوان به حدود يك و نيم قرن پيش در هندوستان تعقيب كرد. جستجوي اين ريشهها ما را هم براي شناخت طالبان در وضعيت كنوني كشور ما كمك ميكند و هم تا حدي با راههايي آشنا ميسازد كه شايد بتوانيم از طريق آن گشايشي در برخورد با طالبان پيدا كنيم. البته شايد بيهوده نباشد اگر بگوييم كه طالبان با تفكر و الگوهاي رفتاري خود استثنايي در بخش خاصي از كشور نيستند. نمونههاي زيادي از استيلاي طالبان را در نقطه نقطهي كشور ميتوان نشاندهي كرد. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 11:33 توسط عزیز رویش |
|
|
امروز در كلاس درس، موضوع شب قدر بود و اينكه بايد چه كنيم تا از اين شب بهترين و بيشترين فايده را برده باشيم. كسي گفت: هدف از احياي شب قدر چيست؟ ديگري گفت: هدف اين است كه به بهشت برويم. ديگري پرسيد: استاد، روزي استاد ديگر شعري از بيدل خواند. منظور او چيست؟ «بهشتي كه وعدهي نعمتش شنيدهاي / آدم كجاست، همهي سكانش احمق اند». آيا ميشود جواب اين دانشآموز را زودتر از آنچه ممكن است، گفت؟....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 12:19 توسط عزیز رویش |
|
|
ستيزهگري با قدرت سياسي، ميراث تاريخ ماست به نظر ميرسد ستيزهگري با قدرت سياسي، برجستهترين شاخص رويكرد سياسي ما را تشكيل ميدهد. استثناي آن شايد خيلي كم باشد. مروري بر تاريخ و يا حتي مروري بر آنچه تجارب چندين نسل اخير ما را نشان ميدهد، اين واقعيت را تا حدي زياد برملا ميسازد. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 20:44 توسط عزیز رویش |
|
|
اين يادداشت را در ستون نظريات جمهوري سكوت در ذيل نوشتههايي در مورد اشرف غني احمدزي گذاشته ام. 1) سياست بايد در جهت آيديال و آرمان حركت كند، اما الزاماً نبايد با واقعيتها بيگانه باشد. سياست بايد نشان دهد كه چگونه ميتوان از درون واقعيتها راه به سوي آيديال و آرمان باز ميشود. اشرف غني احمدزي و كرزي و بشردوست و خليلي و محقق و سياف و امريكا و ايران و پاكستان و طالب و غيره همه واقعيتهاي زمان مايند. با ناديدهگرفتن آنها نميشود گفت سياست ميكنيم. شايد بتوان گفت به آيديال و آرمان خود حرمت ميگذاريم. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 5:12 توسط عزیز رویش |
|
|
نگاهي به طرح دكتر اشرف غني احمدزي در مورد حل معضل كوچيها در افغانستان آقاي اشرف غني احمدزي خود از قوم احمدزي است كه يكي از اقوام بزرگ كوچي در افغانستان به شمار ميروند. برادر او حشمت غني احمدزي رييس شوراي كوچيها است و هر گاهي كه حرفي از معضل كوچيها و مردم دهنشين، مخصوصاً در مناطق هزارهجات مطرح ميشود، حشمت غني احمدزي از كساني است كه معمولاً به نمايندگي از كوچيها و با لحن و موضع جديتر و محكمتر سخن ميگويد. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 23:21 توسط عزیز رویش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1389 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 شهریور 1388 |
| پیوندها |
|
درس هاي علوم سياسي بحث هاي اخلاق بحث هاي انسان شناسي مطالب دانشآموزان بحث هاي تفسيري داستان ها و نوشته ها نامه ها عكس ها مصاحبه ها خاطرات English texts |
|
RSS
|